علی غلامرضایی بخشی آلماجوقی

می توانستی همه این 61 سالی را که دوتار در دست گرفته و نواخته، در همان یک ساعت اجرایش، در همان یک ساعتی که در برابر ما دست می لغزاند روی تارهای سازی که به قول خودش، فقط چوب است و سیم، ببینی. سازش هم انگار یکی از اندام هایش باشد. عجین شده با تکان های دستش تکان های سازش. و آن دست راستش ساعد عریانش ـ آستین لباس قرمزش را تا آرنج بالا داده بود ـ مچ دستش چنان انعطافی داشت چنان ورزیده می شکست که آن لبخندهایی که ردیف دندان هایش را نمایان می کرد. بعد، قصه گویی، روی دو زانو نشستن، سرِ پا، قصه طاهرمیرزا و زهره و عشقشان. کتاب قصه در مقابلش، همچنان که بر دوتارش زخمه می زند ورق می زند کتاب را تا در فواصل روایتِ داستان، قطعه هایی را اغلب به ترکی بخواند و بنوازد. تکه ای هم کردی همان کرمانجی شمال خراسان. گفته بود قصه را اگر بخواهد بگوید و حقش ادا شود باید 24 ساعت بگوید. گفت من حاضرم بمانم، شما هم حاضرید؟ جوابی نشنید اما شروع کرد به روایت داستان با این امضای خوب در لابه لای روایتش که «بنده هم در خدمت شما هستم!» ... بعد از آن که نرگس دندان خنجری قصد جان طاهرمیرزا را می کند و بعد از آن که طاهر خودش را به نرگس معرفی می کند و می گوید پدر من احمدشاه قره باغی است و من از کشور باج و خراج می گیرم و نرگس می گوید بیا برویم پیش زهره و طاهرمیرزا می گوید: «من با خودم عهد کرده ام که تا به وصال زهره نرسم، به وصال هیچ کس نرسم!» و کهنه کفشش را می خواهد و می رود و به پدر زهره برمی خورد و با ساز و آواز با او حرف می زند، ناگهان قصه گو از صحنه غیب می شود. هنوز کف زدن تماشاچیان تمام نشده بود.

 

 

 

 مرتبط

/ 0 نظر / 60 بازدید