جوان گفت: حاج آقا... بفرمایید بنشینید.
ـ نه پسرم من زود پیاده می‌شم.
گفت: «خب بنشینید حالا، هر وقت پیاده شدید، من خودم باز می‌نشینم سر جایم...» و به آدم‌های سرِ پایی که دور او و پیرمرد حلقه زده بودند، نگاهی انداخت و وقتی پیرمرد روی صندلی اتوبوس نشست، فریاد زد: فهمیدید؟ وقتی پیاده شد، خودم دوباره اینجا می‌نشینم... گلویش را که بر اثر فریاد دیوانه‌وارش خراشیده بود، صاف کرد و بعد، در حالی که نفس نفس می‌زد، مثل عقابی که از جوجه‌اش در برابر مهاجمان گرسنه‌ای محافظت کند، بالای سر پیرمرد، که توی خودش فرو رفته بود، ایستاد.

/ 1 نظر / 14 بازدید
رضا

اقای موسوی نزادمردم دشتستان ومخصوصاشبانکاره شماراخیلی دوست دارند