چه شود که مثل او باشی

همین دیروز بود که ده دوازده کتاب تازه خریدم و با اشتیاق تا خانه آوردمشان و شروع کردم از همان لحظه به ورق زدن اما امشب وقتی که دوباره لای کتاب را باز کردم، بیشتر از هر وقت دیگری بیهوده بودن خواندن را حس کردم. کتاب را بستم و رفتم از توی یخچال ظرف غذا را برداشتم و چند لقمه ای خوردم. اعتراض معده ام سرکوب شد. حالا می ماند اینکه اعتراض گلبولهای نمی دانم چه رنگی خونم را سرکوب کنم تا وقتی به شش هایم می رسند، دست خالی برنگردند و بعد ببینم کجا دیگر کجای بدنم علم اعتراض برافراشته است. تشنه ام. کمی آب می خورم. مزه زهر مار می دهد آب این شهر. یا شاید دهان من است که همیشه تلخ است. بعد می روم سراغ «دریا»ی بنویل و همان جمله های تکراری که خواندنشان در دفترچه یادداشتم باعث شده بود کتاب را دوباره بیاورم روی میز: «خدایان با هم وداع کردند.» / «یکی از روی قبرم رد شده است. یکی ـ» / «اسم خانه قدیمی سدارهاست؛ به معنای سرو آزاد.» / «دوشیزه واواسور» / «من سده ها را قاتی می کنم.» / «من جاشو پیری را به یاد می آورم که کنار آتش بخاری چرت می زد و سرانجامی مثل دریاندیده ها می یافت و باد گزنده ی زمستانی پنجره ها را به لرزه در می آورد. وای! چه شود که مثل او باشی، که او بوده باشی.» / «چه طور است که در کودکی هر چیز تازه ای که چشم مرا می گرفت هاله ای از وهم دارد، چه طبق نظر همه ی صاحب نظران وهم پدیده ی تازه ای نیست، بلکه پدیده ای معلوم است که به شکلی متفاوت بروز می کند، مرده ای از گور برخاسته؟ سؤال های بی جواب زیادی هست. این کم ترین آن هاست.» / «آنا و مکس» / «مشاور: آقای تاد» / «عاشق خانه گریس می شود مکس» / «بَخو [: حلقه یا زنجیری است که دست و پای چارپایان را با آن می بندند.]» / آه این جمله را بازیافتم: «همان طور که دیگران بهار را می پسندند، من پاییز را دوست دارم. پاییز فصل کار است و من با پوشکین هم عقیده هستم. من و الکساندر هر دو اکتبری هستیم.» چه قدر دنبال این گشته بودم این یکی دو سال که قبلاً این جمله را کجا خوانده بودم. کجا نوشته بودم. کجا این جمله پوشکین را خوانده ام. این اظهار نظر پوشکین را. همه کتاب هایی را که درباره پوشکین داشتم خوانده بودم. می دانستم اکتبری بوده پوشکین. همه نتایج گوگل را کاویده بودم اما پیدا نکرده بودم این جمله را. آخر من هم اکتبری هستم و فکر می کردم خودم خوانده ام این عقیده پوشکین را. نگو که راویِ بنویل بوده و خوشحالم که یک اکتبری دیگر هم پیدا شده. در این یبوست هم شریک هستم: «به یبوستی کلی دچار شده ایم که ربطی به پوشکین ندارد و من نمی توانم کار کنم. اما به میزم می چسبم و به پاراگراف ها فشار می آورم؛ درست مثل شمارشگر امتیازهای یک بازی که دیگر مدتی است روش آن را از یاد برده ام.» / «کاری که قرار است به آن مشغول باشم یک تک نگاری درباره ی بونارد است.» / «در هر حال نمی شود اسم کاری را که می کنم بگذاری کار.» / «کلمه ی کار، خیلی بزرگ و جدی است. کارگرها کار می کنند. آدم حسابی ها کار می کنند، برای طبقه ی متوسط، کلمه ای که مصداق داشته باشد و ضمناً کاری را که انجام می دهیم و نحوه ی انجام آن را شرح دهد، وجود ندارد.» [مکس یک سال بعد از آغاز بیماری همسرش شروع به نوشتن روایت می کند...] اما انگار این کتاب هم لحظه به لحظه بیشتر مضمحل می شود. صفحه به صفحه فرو می ریزد و من می بندمش می روم سراغ سرکوب اعتراض چشم هایم...

/ 5 نظر / 17 بازدید
f

khandam aali bood behet eftekhar mikonam

هدایت

سرکوب سرکوب پس تو هم افتادی به سرکوب اکتبری سرکوبگر!

hoseini

سلام حاج اقا خسته نباشید می خواستم مطلب خنده در تنهایی بخوانم کد می خواد این چه وضعشه

مستی

هرگاه ديدي که مردم به کلام خود فخر ميکنند، تو به سکوت خود فخر کن

معین

سلام راستشو بخوای بعضی از مطالبتو خوندم از نوع ابهامی که توی مطلب هست خوشم اومد ولی معلوم نیست از کجا شروع می شه (منظورم اولین تکت نوشتاریه) یعنی یه جورایی همه بهم وصلن تازه خوب می شد که قالب وبلاگت رو عوض کنی چون زیاد متن خوب دیده نمی شه موفق باشی اگه خواستی جوابمو بده مرسی[شرمنده]