گفتا كه خراب اولي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

(بازخواني كتابي از مارگريت دوراس)

 

 

 

1

صداي موسيقي شنيده مي‌شود؛ از آن طرف حياط مي‌آيد. از طرف پنجره‌ي روشن همسايه. كتاب را مي‌گذارم توي جيب جلو كيف. از خانه بيرون مي‌روم. بند كيف را مي‌اندازم روي شانه‌ام.

هوا گرفته است.

ـ اين موسيقي برايتان آشناست؛ نه؟

شيشه‌ي تاكسي را پايين مي‌دهم. رها مي‌شوم از هواي خفه... به قطار مي‌رسم.

...

به افق دور و گذرا نگاه مي‌كنم. دود سيگار در آستانه‌ي بيرون رفتن از پنجره‌ي قطار، در هوا مي‌رقصد. مردد است انگار. بعد، ناپديد مي‌شود. پنجره‌ي قطار تا نيمه پايين مي‌آيد. بايد مراقب بود.

ـ اين چه كتابي است؟

دفعه‌ي سوم است كه كتاب را از روي ميله‌ها برداشته‌ام و هنوز در همان صفحات پايان‌ناپذير آغازين‌ام.

مي‌گويم: «هيچ. داستان است ظاهراً.»

ـ منظورشان اين است كه چرا اين كتاب‌ها را مي‌خريد.

نگاهشان مي‌كنم. كتاب را پسم مي‌دهد و مي‌خندد.

 

هواي گرفته.

پنجره‌ها بسته است.

 

دوباره بهانه‌اي مي‌تراشم و از كوپه بيرون مي‌روم. حالا آن دوردست‌ها آسمان برق مي‌زند. در سالن قطار آهسته قدم مي‌زنم.

 

حدود پنج صبح باران باريده است.

توپ تنيس، امروز در اين هواي مرطوب و سنگين، ضرب و كوبشي دارد. پيراهن تابستاني به تن دارد زن. كتابي جلوش ديده مي‌شود. معلوم نيست كتاب را از زمان ورود مرد شروع كرده يا پيش از آن.

 

مي‌گويد: «من فقط يك كتاب داستان خوانده‌ام. پايم شكسته بود و يك ماه توي خانه...» و بعد، همه با هم مي‌خنديم.

ـ من كه همان يك بار را هم نخوانده‌ام.

مرد از سفرهاي تجاري‌اش به تركمنستان و آذربايجان و روسيه و اكراين و بلاروس مي‌گويد.

دوباره كتاب را برمي‌دارم. سرش را جلو مي‌آورد و مي‌گويد: «اين چيه؟»

و باز، مي‌خنديم.

 

هواي گرفته.

پنجره‌ها بسته است.

از سمت تالار غذاخوري، از جايي كه مرد نشسته است، نمي‌توان پارك را ديد.

 

مي‌گويم: «نه، اگر خواستم مي‌روم رستوران.» مرد مي‌گويد: «در كارهاي صنعتي خبره‌ام. اما هجده سال درس خواندم و هميشه نمره‌ي املايم صفر بود. يك دانه دو هم نياوردم. الان هم اگر بخواهم يك جمله را بنويسم، توي همان يك جمله، صفر مي‌شوم.» همه مي‌خنديم.

تاجر است مرد.

كتاب را مي‌بندم.

باران مي‌بارد. سرم را از پنجره بيرون مي‌برم. قطار ايستاده است.

 

خاطراتي دارم كه آميخته است به اين مهمان‌سرا. گمان نمي‌كنم برايتان جالب باشد. در اين‌جا با زني آشنا شدم.

ـ ديگر نيامد؟

ـ شايد مرده باشد...

... چه طور برايتان بگويم... قضيه مربوط مي‌شد به من. من در ارتباط با آن زن. توجه مي‌كنيد؟ شايد بد نباشد برويم نزديك پنجره...

ـ اسمم اشتين است. يهودي هستم.

 

مرد مي‌آيد كنار من مي‌ايستد. مي‌خواهد سيگار بكشد. تعارفم مي‌كند. مي‌گويم: «نويسنده نوشته: درون‌مايه‌ي كتاب خرابي است.»

هنوز نتوانسته‌ام از صفحات پايان‌ناپذير شروع داستان بيرون بيايم. چه افسوني دارد اين زن.

با هم به طرف رستوران قطار مي‌رويم. كتاب را مي‌گذارم روي ميز، جلو خودم و چايم را هم مي‌زنم.

 

ـ تا كجاي اين كتاب را خوانده‌اي؟

ـ در صفحات پايان‌ناپذير سرآغاز هستم.

 

مرد چايش را مي‌نوشد. به زني نگاه مي‌كند كه روبه‌روي ما نشسته است و كتابي در دست دارد. و شيشه‌ي قرصي روي ميزش. پشت به ما دارد زن. اما هر از گاهي صندلي‌اش را مي‌چرخاند. پشت به پنجره‌ي قطار مي‌شود  و ما مي‌توانيم نيم‌رخش را ببينيم.

 

ما هر شب جزو آخرين نفرها هستيم، ببينيد، ديگر كسي نمانده است.

صدايش زنده و كمي خشن است.

ـ شما نويسنده‌ايد؟

ـ خير. چه شده كه امروز با من هم‌صحبت شده‌ايد؟

ـ من بدخواب‌ام. رفتن به اتاق نگرانم مي‌كند. گرفتار افكار عذاب‌آوري هستم.

ساكت مي‌مانند.

 

گفت‌: «شما بليت داريد؟» بليتم را گذاشتم روي ميز. مرد نگاهي به آن انداخت.

ـ لطفاً برويد توي اتاقتان!

...

كتاب‌هايمان را برمي‌داريم و در سكوت، رستوران قطار را ترك مي‌كنيم. هنوز بيدارند. مأمور سالن تذكري داده كه آهسته‌تر بخنديد. اين‌جا ممكن است مزاحم ديگران باشيد. هم‌چنان مي‌خنديم.

 

... من با زن‌هاي مختلفي زندگي كرده‌ام. تقريباً هم‌سن‌وسال‌ايم. در واقع اوقاتم را با زن‌ها گذرانده‌ام. منتها با هيچ‌يك از آن‌ها ازدواج نكرده‌ام. آماده‌ي مضحكه‌ي ازدواج هم اگر شده‌ام، همواره با نداي مقاومت دروني توأم بوده. هميشه.

 

خوابيده‌اند همه. رسيده‌ام به شاهرود. حالا مي‌توان در رستوران ماند.

مرد هم‌چنان بيدار است. هم‌چنان زن را نگاه مي‌كند.

ـ كي هستي تو؟

مرد چيزي نمي‌گويد.

مي‌گويد: «احتمالاً اين آخرين باري است كه مرا مي‌بينيد.» و سرش را برمي‌گرداند؛ مثل كسي كه مي‌خواهد با گريه‌اش تنها باشد. زن رفته است. اما كتابش روي ميز، گشوده، مانده است.

 

ـ چه كتابي است اين؟

اشتين تأمل مي‌كند.

ـ مي‌توانم نگاهش كنم اگر اجازه بدهيد. مي‌توانم به خودم اجازه‌ي انجام كارهايي را بدهم كه از شما سر نمي‌زند، متوجه‌ايد؟

ـ هر طور مايل‌ايد.

اشتين مي‌رود سمت ميز...

هيچ، يك چيز به درد نخور. كتابي براي سرگرمي در قطار، همين.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
رضا

بيا ببين صداي دريا چه آرامشي مي‌دهد.

فائزه

خيلی چيزی از داستانهايی که نوشتی نفهميدم... فکر کنم خيلی تخصصی بودُ نه؟؟