شرح حال

مدتی است که حالم از هر چیزی به هم می خورد؛ هر چیزی که دارم و هر چیزی که اطرافم هست. این مربوط به اوقاتی در روز است که در آن ها «زندگی» می کنم؛ نه همه آن ها؛ ساعت هایی که روز به روز و شب به شب کمتر می شوند. وقتی مشغول کار روزانه هستم، نه. آن وقت ها اتفاقاً به نظرم آدم سر حالی هستم و کارم را هم تا بتوانم درست انجام می دهم. اما در این ساعت هایی از روز که هستم و می  دانم که هستم و خودم هستم، وضع طور دیگری است. هیچ زیبایی در کار نیست. هیچ چیزی که راضی ام کند، مدت ها می نشینم و به هیچ خیره می شوم. خدا هست. در آن دوردست ها، شاید از رگ گردن دورتر نباشد اما هست در آن دوردست ها نه دورتر از رگ گردن اما دور و دیگر هیچ چیز زیبایی نیست. در این نزدیکی خبری نیست. تا آنجا که چشم من کار می کند، سرم سنگین است. دوست  دارم بخوابم و خستگی هم به کمکم می آید؛ خستگی از کار روزانه که شامل ساعات کاری و دیدار دوستان و گشتن در خیابان ها و دیدن آشنایان و سر و کله زدن با این و آن است و همچنین ممکن است شامل فعالیت های مرتبط با ادبیات هم بشود. حتی این ها هم دیگر جزو من نیست؛ من نیستم، گرچه هرچه فکر می کنم من چیزی جز این نیستم. آن قدر خسته ام که دیگر حتی مدت هاست فرصت نکرده ام فایل «یادداشت»های روزانه ام را باز کنم. این طور است که برای من زندگی مبارزه ای است. مبارزه ای معکوس که فقط در بخشی از زندگی ام که زندگی واقعی ام نیست خلاصه می شود؛ مبارزه ای برای خشکاندن ریشه های زندگی واقعی ام؛ مبارزه ای علیه خودم.۶/٣/٨٩

/ 0 نظر / 18 بازدید