پازل ناتمام

در را که باز کردم خم شده بود. دیدمش با چتری رنگارنگ و کوله‌ای کوچک که پشت در است و بند کفش‌هایش را باز می‌کند. با همان لبخند و همان «سلام» گفتن‌های خاص خودش. هوا بارانی نبود و من با دیدن آن چتر و کوله که خوش‌تیپ و خاصش می‌کرد، خنده‌ام گرفت. از رشت آمده بود. یادم نیست. فکر کنم مستقیم از رشت آمده بود. هنوز خانه‌ی عمویش نرفته بود به گمانم. یادم نیست. چترش سیاه نبود. کوله‌اش هم سیاه نبود؛ این را یادم هست. نشست یا همان طور ایستاده ـ‌یادم نیست‌ـ تعریف کرد که در مترو، ناغافل وارد واگن «خواهران» شده است. و وقتی خانم‌ها اعتراض کرده‌اند، گفته است چه کار کنم نمی‌توانم که از قطار بپرم بیرون و واگنم را عوض کنم. همه‌ی این‌ها را که تعریف می‌کرد، می‌خندید. و من هم هم‌پایش. همیشه ماجرایی برای تعریف کردن داشت. از دختربچه‌ای گفت که همان‌جا در مترو گفته است: الان که بارون نمی‌یاد، چرا چتر برداشتی، عمو. یادم است. این هیچ وقت از یادم نمی‌رود که چه قدر بچه‌ها را دوست داشت و حتی وقتی داشت از دختربچه‌ای غایب، دختربچه‌ای که در مترو دیده بود، حرف می‌زد چه طور تن صدایش را عوض می‌کرد و صورتش را کج می‌کرد و بچه می‌شد. به دخترک گفته بود: خب عمو، این چتر مال بارون نیست خب، مال آفتابه. یادم نیست روز بود یا شب. معمولاً شب‌ها می‌آمد. شاید هم هنوز روز بود. یادم نیست. گفتم حالا چرا با چتر آمدی. چی گفت؟ یادم نیست. اما گاهی جواب سؤال‌ها را نمی‌داد. شاید خندید فقط. انگار توی مغزش موسیقی‌ای را ضرب می‌گرفت و مبهوت گوش دادن آن می‌شد و طوری که انگار من هم باید آن صدا را که خاص خود او بود بشنوم، سری تکان می‌داد که یعنی خودت بفهم. لبخندش را می‌کشید توی صورتش و به نغمه‌ی مرموز توی سرش گوش می‌داد انگار. از شمال با همان چتر و همان کوله آمده بود؟ یادم نیست. من یادم نیست. خیلی چیزها را یادم نیست. یادم نیست آن شب یا آن روز یا شب‌ها و روزهای قبل و بعدش چه حرف‌هایی می‌زد. گاهی از دستش عصبانی می‌شدم. یادم نیست از چی. گاهی فاصله می‌گرفتم. شاید تأثیر و نکبت آن روزهای شوم زندگی‌ام بود هنوز. یک چیز دیگر هم به آن زن‌های معترض مترو گفته بود. گفت گفته‌ام اووووه (با همان لحنی که گاهی به من هم می‌گفت که یعنی «دست بردار بابا») این همه زن می‌رن توی واگن‌های آقایون حالا من اشتباهی این‌جا اومدم این قدر داد و قال نداره که. یادم نیست گفت واللاه یا نه. واللاه را جزو روایتش نمی‌گفت. خطاب به من می‌گفت. اگر گفته باشد؛ با کمی مکث. تصورش با آن چتر بسته که عصا شده بود، آن عصای رنگارنگ و آن کوله، تصورش که تک و تنها در واگن «خواهران» ایستاده است آن وسط و همه بر و بر نگاهش می‌کنند و او بی اعتناست و دختربچه‌ای درباره‌ی چتر چیزی می‌گوید و با او هم‌صحبت می‌شود، تصورش، این تصور، تصور این صحنه سخت لذت‌بخش است هنوز هم. از رشت نمی‌آمد انگار. شاید می‌خواست برود رشت. از خانه‌ی عمویش می‌آمد انگار. از ایستگاه دانشگاه امام علی. یادم نیست. هیچ چیز درست یادم نیست. ولی خیلی چیزها یادم است. یادم هست چه قدر تنها بود. یادم هست آن روز را که آمد و سه چهار ساعت با سحر بازی کرد؛ با پازل هزارتکه‌ی سحر؛ با صبر و حوصله‌ای که هیچ وقت در من نبود. و من را هم به بازی گرفت. چند هفته قبل با هم حرف می‌زدیم. همان وقتی بود که گفته بود: «دارم می‌یام مرخصی.» و گفته بود: «اگه کتاب رو نفرستادی، دیگه نفرست، خودم دارم می‌یام ازت می‌گیرم.» پرسید: «دخملت خوبه؟ پازلش رو ساخت؟» گفتم که «دست نزده، تو که رفتی.» گفت: «ای بابا خب تو باهاش بازی نمی‌کنی. بجه دوست داره که بزرگ‌ترها هم‌بازی‌اش بشن.» از خودم دفاع کردم که بازی می‌کنم، ولی سراغ پازل نرفته‌ایم. گفت: «آها. حالا من که اومدم، باز انجام می‌دیم...» اما دیگر نیامد. نه آمد که آن کتاب را بگیرد و نه آمد که پازل ناتمام سحر را درست کند.

/ 4 نظر / 25 بازدید
می سم فروتن

انگاری با صبر و حوصله تصمیم گفته بود و فراموش کرده بود بالاخره تکه هایی از پازل در دل اوست...

مهدی کرد فیروزجایی

خداوند رحمتش کند.

بادبادک بی دنباله

مهدی کاش حمید رو دفن می کردیم چقدر بد شد دفنش نکردیم چقدر این لاشخورا وحشتناکن دارن حمید رو تیکه پاره می کنن اینا به هیچی رحم نمیکنند بیل و کلنگ بردار بریم بالا سرش لاشخورها رو که نمی تونیم بکشیم زیادن لامصبا لااقل حمید رو دفنش کنیم آخ چقدر درد داره جای نوک لاشخورا من دیگه طاقتشون رو ندارم زنده هم که بود داشتن می خوردنش مهدی بجنب داره دیر مشه حمید داره صدام می کنه

ممول

نمی دونم چی بگم هنوز هنگم .... به خاطر حرفاکه زد و رفت .