با همهی تنهاییام رفتم تا برایشان زندگی کنم.

نگاهم کردند، نگاهشان کردم

با همدیگر حرف زدند، چیزی از حرفهایشان نفهمیدم

با من حرف زدند، نگاهشان کردم

پشت به من کردند. من به اندازه کافی تنهایی داشتم. توفیری برایم نداشت

توی سرم زدند، خندیدم

لجشان گرفت

بعد آزار و اذیتهای اصلی شروع شد

موهایم را میگرفتند و روی زمین میکشیدندم

گفتم نکنید نامسلمانها

خوششان آمد و ادامه دادند

صداهای عجیب و غریب پخش کردند

اعصابم به هم ریخت

بعد گذاشتند و رفتند و در را قفل زدند

من ماندم با همهی تنهاییام

و فکر کردم

گفتم شاید من هم جای آنان بودم همین کار را میکردم

گفتم تقصیری ندارند

این طور خلق شدهاند

همانطور که من، تنها آفریده شدهام

/ 2 نظر / 17 بازدید
رضا

توفیری برایم نداشت.......................

f

bozorgan hame tanha khalgh shodeh and