چیز در برابر چیز

دیگر خجالت می کشیدم توی چشم هایش نگاه کنم. بدبختی زندگی من از همانجا شروع شد. بی آنکه بدانم. چرا. شاید هم می دانستم. اما سرنوشت کسی که  برای مرگ زندگی کند جز این نمی تواند باشد. نمی توانست باشد. بعد یادم آمد از وقتی که آن قدر کودک بودم که آنها راحت. روی آن راه پله ها که بعدها وقتی بزرگ تر شدم آن قدر از رویش رد شدم. آن قدر بالا و پایین رفتم البته کمتر. تا خرابش کردند. خاطره ای دلگرم کننده می توانست باشد. و بعد آن های دیگر. آن یکی های دیگر. من شاد و سرزنده بودم تا آن که آن واقعه کثیف رخ داد. عامل کثافت کسی جز خودم نبود اما کدام کثافت بود که کسی در من گذاشته بود. کسی که برای مرگ زندگی می کند هر کاری می تواند بکند. به خودم دلداری می دهم که نهایتاً سر به نیست خواهم شد. از همه چیز فرار خواهم کرد. و سرنوشت کسی که تنها امیدش فرار از همه چیز باشد چیزی جز این نمی تواند باشد. اما آن خاطره همیشه برایم ماند. آن خاطره را هیچ وقت نتوانستم پاک کنم. شاید یک ساله بودم یا دو ساله. با بچه بزرگ تر نمی شود آن قدر راحت بود. و عجیب اینکه یادم هست چه وحشتی کردم. و یادم هست که نمی توانستم حرف بزنم. آن ها می خندیدند. گاهی فکر می کنم که دیگران حق دارند. دیگران حق دارند. دیگران حق دارند. و من چه قدر حیوان و پر توقع هستم. و من چه قدر کثیف هستم که آن طور تأثیرم را. شاید هم تأثیر نباشد و فقط دلخوشکنی باشد که یافته ام برای خودم. قطعاً همین طور است. هیچ وقت برای تسلای آن اتفاق کاری نکردم. برای تسکین درون خودم بود. اصلاً انتقامی نبود که بخواهم بگیرم. نتیجه چشم دوختن به مرگ بود. حتی وقتی که موهایم را تراشیده بودم. می دانستم که ننگ باید داشته باشم. اما فکر می کنم که چه طور میان آن همه کثافت زیستم. میان آن همه رنج. و بعد، آدم هایی که اتوکشیده و صاف و صوف راه می روند و در دلشان شاید همه آرزوی مرگ دیگری را داشته باشند که تمام شود دیگر. تمام! اما آدم ها پر از خاطرات ناگوار از یکدیگرند. آدم ها پر از حرف هایی هستند که تا اینجایشان رسیده و بالا نمی آید. گاهی فکر می کنم همه این طورند یا فقط این مال ما بوده که این طوره بوده. چه کثافتکده ای باید باشد جهان اگر همه این طور بوده باشد و چه مستراحی اگر من یکی از بهترین هایش باشم. آخر چه طور این آدم ها هر روز لباس تمیز تنشان می کنند و از خانه بیرون می روند. چه طور با هم حرف می زنند و می خندند و سر میزها و سفر های پاک و تمیز، بی چین و چروک می نشینند و لبخند ملیحی می زنند به یکدیگر و حاصل تلاش کثافتکارانه شان را آرام می جوند و بعد، از سر رضایت خاطر سیگارشان را روشن می کنند و نیمه کاره توی استکان چای، خاموشش می کنند.

/ 1 نظر / 20 بازدید
قاسم ملااحمدی

سلام مهدی عزیزم چقدرتلخ نوشته ای چقدرتلخ شده مزه هرچیز... کاش نزدیکتربودم تاکمی ازاین تلخی کم کنم چقدرتلخه مزه این سیگاری که می کشم . سحرروببوس