ارباب خاكستري‌پوش مخمل‌نشين

هنوز پايم را روي پله‌ي دوم هم هنوز نگذاشته‌ام كه صداي بي‌رمقش را، كه از اتاقش مي‌آيد، مي‌شنوم. دوباره بيدار شده است. بهتر بگويم، اگر بيدار شده باشد، بايد برگردم، اگر بيدار شده باشد و به او بگويم كه عالي‌جناب! عالي‌جناب خاموش خاكستري‌پوش من ساعت از هشت بله از هشت هم گذشته است و هنوز شما (ديگر اين جملات را از حفظ دارم) هنوز در رختخواب مخملتان هنوز مانده‌ايد و يعني به جاي اين‌كه شب را كمي‌ زودتر، فقط كمي زودتر از وقت هميشگي خوابيدنتان (اگر واقعاً بخوابيد) كه البته چندان هم هميشگي نيست يعني فقط هميشه دير است و به جز اين ديگر هيچ نظمي در آن نيست ولي با اين همه معمولاً هميشه جزو آخرين نفرهايي هستيد تقريباً كه در همه‌ي اين شهر، چراغ اتاقشان خاموش مي‌شود و تازه بعد هم، يعني بعد از اين‌كه بالاخره چراغ اتاقشان را خاموش كردند، تازه بعد هم باز، در تاريكي اتاقشان كورمال كورمال سراغ چيزي مي‌روند در اتاقشان كه هنوز هم بتوانند بيدار باشند مثلاً آلبوم عكسي يا كتاب مصوري كه در زير نور كم چراغ خواب اگر نتواني نوشته‌هايش را بخواني لااقل بتواني تصاويرش را ببيني و مشغول بشوي و نه تقريباً حتي بله، حتي هيچ كس ديگري اين طور نيست مثل شما، و فقط شما عالي‌جناب، بله فقط شما هستيد بله اگر شب را كمي زودتر از هميشه‌اي كه مي‌خوابيد، بخوابيد يعني سعي كنيد كه مثل بقيه‌ي مردم و حتي مثل خود من وقتي كه وقت خوابيدن است معمولاً، سعي كنيد بخوابيد كه البته اصلاً هم معلوم نيست كه مي‌خوابيد يعني همان وقت هم كه يعني وقتي در همان آخر شب كه خدمت‌كار به اتاقتان مي‌آيد تا چراغ را كه تا آن وقت دير روشن مانده، خاموش كند همان وقت هم بله اصلاً معلوم نيست كه شما واقعاً ديگر خوابيده‌ايد يا نه و آيا اصلا خواب و بيداري شما تفاوتي با هم دارند يا نه. مي‌خواهم بگويم يعني اگر سعي كنيد كه مثل بقيه‌ي مردم باشيد ‌ـ‌به عبارت ديگر‌ـ در خوابتان و در بيداري‌تان و حتي در كارهاي ديگرتان، ديگر من مجبور نيستم هر روز وقتي در راه‌پله هستم و در حقيقت ديگر در عمارت را بسته‌ام و در حقيقت يعني خانه را مي‌شود گفت كه تا حدودي ترك كرده‌ام به اين معني كه ديگر به‌كلي نااميد از بيدار شدن شما، بله به‌كلي نااميد و هر روز هم نااميد، در راه‌پله هستم و پايم هنوز به پله‌ي دوم هم حتي بله هنوز به آن پله هم نرسيده است، صداي نحيف و شايد اندكي بي‌رمق و بله، بي‌رمق شما را بشنوم و دوان‌دوان، همه‌ي پله‌ها و سرسرا و باز پله‌ها و راهرو بين اتاق‌ها را بدوم تا بتوانم شما را كه تازه بيدار شده‌ايد ببينم بله ببينمتان اگر واقعاً بيدار شده باشيد و برايتان توضيح بدهم كه چه‌قدر منتظر شده‌ام تا شما، عالي‌جناب، از خواب بيدار شويد و از ساعت پنج كه بيدارم بله و شايد حتي قبل از آن، مدام انتظار كشيده‌ام و حتي از خانه هم بيرون نرفته‌ام و باز برگشته‌ام و ساعت شش شده و شما بيدار نشده‌ايد و خدمت‌كار ميز صبحانه را چيده و ساعت باز هم گذشته و شما بيدار نشده‌ايد و باز هم گذشته و گذشته و بيدار نشده‌ايد تا اين‌كه ديگر به‌كلي، بله گفتم به‌كلي نااميد شده‌ام از بيدار شدنتان و تصميم گرفته‌ام كه براي رسيدگي به كارها بله لباس پوشيده‌ام تا براي رسيدگي به كارها به كارهايي كه تا حدودي بيش‌تر يعني اصلاً همه‌اش شايد حتي مربوط به شما و اداره‌ي خانه بله همه‌اش همه‌ي كاري كه مي‌كنم بوده است، خانه را ترك كنم و سرانجام باز هم با لفت و ليسي كه در لباس پوشيدن و آماده شدنم داده‌ام كه البته براي خودم هم تقريباً لذت‌بخش شده است و واقعاً يعني خيلي از وقتي كه صبح‌ها براي آماده‌ شدن براي بيرون رفتن از خانه صرف مي‌كنم، واقعاً لذت مي‌برم اما باز هم هيچ نشانه‌اي هرچه حتي گاهي گوش خوابانده‌ام وقتي آهسته از پله‌ها بالا آمده‌ام تا رسيده‌ام به اتاقتان بله گوش خوابانده‌ام به در حتي و علاوه بر اين وقتي لباس مي‌پوشيده‌ام يعني در همه‌ي اوقات لذت‌بخشي كه صرف آماده‌ي بيرون رفتن شدن مي‌كرده‌ام هم حتي هر از گاهي سرم را به طرف اتاق شما مي‌گردانده‌ام و گوش تيز مي‌كرده‌ام اما صدايي نبوده اصلاً هيچ صدايي از جانب شما نبود و فقط گمان مي‌كردم كه صدايي شنيده‌ام يا ممكن است كه واقعاً هم صدايي شنيده باشم ولي مثلاً صداي آواز محزون پرندگاني بوده باشد كه هميشه لابه‌لاي درخت‌ها هستند و معمولاً همه‌شان هم از انواعي هستند كه معمولاً در قفس نگه‌داري مي‌شوند و اصلاً بايد در قفس نگه‌داري شوند اما شايد به دليل دنجي حياط خانه و بي‌آزار بودن آدم‌هايش چنان به اين درخت‌ها و فضاي حيات عادت كرده‌اند يعني چنان برايشان آرام و بسته و بي‌سروصداست و چنان خو گرفته‌اند يعني كه برايشان قفس بزرگي شده انگار و اصلا ديگر حتي به راحتي نمي‌شود گفت يعني خيلي ساده نيست كه بتوانيم بگوييم در قفس نگه‌داري نمي‌شوند و اين‌كه اين‌جا ماندني شده‌اند هم مي‌توان گفت كه يعني اگر كسي خوب به اين چيزها دقت كند مي‌تواند بگويد كه امتيازي براي اين خانه است و خصوصاً آوازشان كه البته هميشه و شايد هميشه كه نه، يعني همان صبح‌ها كه من مشغول پوشيدن لباس و آماده شدن هستم، گمان مي‌كنم كه صداي شماست و وقتي مطمئن مي‌شوم كه صداي آواز پرندگان بوده است و هرچه انتظار كشيده‌ام شما بيدار نشده‌ايد، بله مي‌گفتم كه بالاخره خانه را ترك كرده‌ام و بعد از اين همه انتظار بالاخره در را بسته‌ام و يعني كه تقريباً خانه را ديگر ترك كرده‌ام و وارد حياط شده‌ام ولي هنوز يعني درست هنوز پايم را روي پله‌ي دوم نگذاشته‌ام باز كه صداي شما را اين بار ديگر واقعاً صداي خودتان را از پنجره‌ي باز اتاقتان شنيده‌ام و اين همه راه را دويده‌ام و همه‌ي پله‌ها و سرسرا و راهرو بين اتاق‌ها را دويده‌ام و حتي اگر پرنده بودم يا چيزي شبيه صدا از همان‌جا جست مي‌زدم و اين همه راه را نمي‌دويدم و همه‌چيز را از نو براي شما عالي‌جناب خاكستري‌پوش تخت‌نشينم دوباره تكرار مي‌كردم يعني مثل هر روز كه مي‌آيم و يعني مي‌خواهم بگويم اگر حتي مي‌توانستم پرنده باشم يا چيزي شبيه صدا...

 

******************************

روايتي كه در اين ارسال روي وبلاگ گذاشته‌ام، در حقيقت بخشي است از روايتي (به خوانش ديگران: داستاني) شايد بلند كه مي‌توانم بگويم كار نوشتنش، تمام نشده است. لااقل مي‌توانم بگويم كه براي خودم هنوز كار نوشتنش تمام نشده است. در حقيقت اين بخش، بخش اولِ اين كارِ ناتمام خواهد بود يعني بخش اول از روايتي كه نوشتنش را شروع كرده‌ام و قصد من اين است كه بكوشم تا بخش‌هاي ديگر اين روايت را هم به‌زودي يعني اگر بتوانم و علاوه بر آن اگر جنبه‌هاي خوانش وبلاگ (به قول اين آقا 4dvy8ac.jpg) دست و بالم را نبندد، به مرور، در اين‌جا بياورم. و لازم است اين را هم اضافه كنم كه وقتي مي‌گويم اين ارسال، حاوي بخش اول اين روايت است، به اين معني نيست كه مثلاً در بخش دوم مي‌توان ماجراها و اتفاقات اين روايت را از جايي كه بخش اول تمام مي‌شود، از سر گرفت به هيچ وجه اين طور نيست يعني در حقيقت مي‌توانم بگويم كه بخش‌هاي مختلف اين روايت، ويران‌كننده و به عبارت ديگر ناسخ يكديگرند و در دل يكديگر شكل مي‌گيرند و فربه مي‌شوند. آغاز هميشه همان آغاز است و پايان نيز هميشه همان. تفاوت بخش‌هاي مختلفِ اين روايت صرفاً در جابه‌جايي راوي و منظر و تبديل اول شخص به نمي‌دانم چندم شخص و اين اداهاي نخ‌نماي ديگر نيز نيست. شايد اين تفاوت، صرفاً به نوعي همان نمايش روند نگارش باشد. يعني همان چگونگي شكل گرفتن و رشد و نمو يك روايت و تبديل شدن روايتي لاغر و ابتدايي به روايتي فربه‌تر واستوارتر و شايد ملال‌انگيزتر.

چيزي كه برايم هنوز در ابهام است اين نكته است كه چه مايه تفاوت لازم است كه ميان دو بخش از يك روايت باشد تا بتواند خوانده شود. اين نكته ممكن است بناي همه‌ي اين توضيحات را در هم بريزد و مانع عملي شدن اين ايده شود و نيز ممكن است به گشودن راه جديدي پيش پاي من بينجامد. شايد اين امر بديهي به نظر بيايد كه صرف نمايش روند نگارش يك متن جز براي عده‌اي منتقد شيفته و پرحوصله و جز از سوي نويسندگان راستين و جز براي شاهكارهاي ادبي، شايد كاري بي‌فايده و بسيار حتي شايد موهن بنمايد. اما به‌حتم آن‌چه من در سر داشتم چيزي جز صرف اين نمايش (كه يقيناً نه مستحقش هستم و نه بهره‌اي براي كسي خواهد داشت) بوده است و به‌حتم تا زماني كه به اين نتيجه نرسم كه هر بخش، داراي آن مايه تفاوت لازم است كه براي درخور خوانده شدن لازم دارد، به هيچ عنوان چنين كاري نخواهم كرد. و شايد همه‌ي چيزهايي كه گفتم خواب و خيالي بيش جلوه نكند اما چون هنوز دراين‌باره دل‌مشغولي دارم، مي‌توانم اين‌جا لااقل درباره‌اش بنويسم.

در مرحله‌ي فعلي چيزي كه براي من مهم‌تر است نشان دادن اين است كه يك روايت چه مايه مي‌تواند فاقد قصه و ماجراي تعريف شدني باشد. منظورم از ماجراي تعريف‌شدني همان است كه شايد بتوان نقالي‌اش ناميد. يعني تعريف كردن خلاصه‌ي اتفاقات خارجي (يعني نه خارج از روايت كه سخني مهمل است بلكه خارج از شيوه‌ي نگارش يا همان نفس روايت). به عبارت ديگر مي‌خواهم اگر بتوانم نشان دهم يا شايد بهتر باشد بگويم بياموزم كه چه‌گونه مي‌تواند روايتي بي‌آن‌كه به چيزي خارج از خود تكيه كند، يعني به هر چيز ديگري از جمله قصه، شخصيت، فضا و ديگر عناصر ناپاك روايت، شكل بگيرد و به عبارت ديگر خودبسنده باشد و به‌نفسه داراي ارزش و قوام باشد و در اين باره بكوشم و نتيجه‌ي كوششم را نيز جايي ثبت كنم و تا حد ممكن ديگران را به كرسي قضاوت بنشانم بي هيچ ادعايي.

 

 

/ 9 نظر / 13 بازدید
مهدی کفاش

جناب مهدی خان عزیز سلام: از این که بنده نوازی کردید و فوتوغراف آن کچل پدر سوخته را به جای تصویر ما در میان بزرگان ثبت کردید یک دنیا سپاسگذارم. حداقلش این است که تا مدتی ما را از شر غرغرهای والده آن کچل متفکر رهانیدید که فکر می‌کنند که زاده شان یا از صلاله پیامبران است و یا اینکه مغز چند گرمی‌اشان به اندازه مغز چند کیلویی نخبگان است! فی الحال از این که می بینیم شما دوباره خامه به دست گرفته اید و کلماتی را با شرحی مبسوط! به عنوان داستان قلمی می نمایید همینطوری حال می‌کنیم. چون در سفر هستیم وقتی برگشتیم سرفرصت می‌خوانیم و حالش را می بریم. شادزی

علی لبش

agha daste shoma dard nakonad ma be neshaneie kornesh nazd pishkesvat khedmat residim khandim rasti ghesmate digari az sheitaniha amade

علی قانع

خسته نباشيد.مثل هميشه خوب و خواندنی.

ايرج

خسته نباشی موفق باشی.

قطره

من که می دونی خيلی در داستان نويسی سررشته ندارم. ولی... از داستانت خيل خوشم اومد. اين مدلی داستان تا حالا نخونده بودم... نمی دونم می فهمی منظورم رو يا نه؟

قطره

بی صبرانه منتظر روايات ديگه ی داستان هستيم فقط تو رو خدا خبرکن وقتی آپ می کنی...

رضوی

يک مشکل خيلی جدی وجود دارد زبان فارسی قابليت اندک و انعطاف ناپذيری دردانگيزی دارد که راه را بر نوآوری سد می کند نارسائی اين زبان ابتر (نظر به تحمل مفاهيم نو) مرا کاملن مايوس ساخته است و اکنون به اين نتيجه رسيده ام که بايد به زبانهای ديگر انديشيد و نوشت

پاک

سلام ۱-خب، گاهي كه سر مي‌زنم. ۲-مثل اين‌كه اتفاقاتي دارد اين تو مي‌افتد! ۳-داستانت را گرفتم، تبديل به ورد كردم و خواندم. نقدش باشد براي روزي كه ببينمت. تنها چيزي كه اين‌جا مي‌توانم بگويم اين است كه حركتي در آن نديدم. ۴-به اميد ديدار

مهدی کفاش

دوست عزیزم جناب موسوی نژاد سلام: واقعاً‌ از لطف شما سپاسگذارم. دو روز مفید وقت کاری تو را به خاطر یک اشتباه و نابلدی در مدیریت وبلاگم حرام کردم. امیدوارم که بتوانم بخشی از لطفهایت را جبران کنم . راستش امروز که به کتابخانه قصه و رمان رفتم اتفاق عجیبی افتاد. خانمی که گویا همکار جدید رئیس کتابخانه بود گفت که فقط اعضای سلام بچه ها حق استفاده از کتابخانه را دارند و عضویت تمام اعضا باطل شده است. خواستم خبر بدهم تا فکری برای این منطق عجیب و غریب برداریم. همه دلخوشی من به این شهر همین کتابخانه بود. شادزی