عقاید للـه آقا یا مکاتیب هفتگی

چندی پیش نسخه‌ای از جلد دوم کتاب «عقاید للـه آقا یا مکاتیب هفتگی» ابراهیم خواجه‌نوری پیدا کردم و خریدم. تا امروز فرصت ورق زدنش را پیدا نکرده بودم و برایم خیلی جالب بود که دیدم در صفحه اول این نسخه این عبارت نوشته شده که «بدوست گرامی جناب آقای موسوی اهداء شد / ا. خواجه نوری / شهریور 33»؛ در سال 1333، همان سالی که کتاب منتشر شده است.

خواندن کتاب برایم بسیار شیرین بود. هرچند نام کتاب در ذهنم غریبه نبود، اما این للـه آقا را هنوز هم نمی دانم که کیست و که بوده. نویسنده در مقدمه گفته است هرآن‌چه در این کتاب هست، همه حاصل درک او از بیانات للـه آقا، «این پیر وارسته» است و «منبع فیض و منشأ الهامات» خود را «گفته‌های للـه آقا» دانسته است. کتاب علاوه بر آن‌که به لحاظ تاریخی ارزشمند و درخور مطالعه است، به علت ذوق ادبی و تسلط خواجه نوری بر کلمات و قدرت قلمش، از نظر ادبی هم با ارزش است، طنز خوبی دارد و تقریباً در هر صفحه‌اش می‌شود تعابیر زیبا و واژه‌های بکر و ضرب‌المثل‌های ناب و بجایی پیدا کرد. بخشی از «مکتوب سی و سوم» کتاب را این‌جا می‌گذارم:

للـه آقا راست می‌گفت که هرگز یک گوشه‌ی آب استخر گندیده‌ای را نمی‌شود تمیز نگاه داشت و ما این مسئله را پریروز با چشم خود در پشت خودِ شهرداری دیدیم. موضوع واقعاً شنیدنی است: جمعیت زیادی در پیاده‌رو دور چرخ‌های میوه‌فروشان دوره‌گرد را گرفته و با التهاب و شوق زیادی می‌خواستند در خریدن میوه‌های فراوان و تر و تازه بر یکدیگر سبقت جویند.

جوانکی لاغر و زرد، مثل کسانی که یک عمر بدون سحری روزه گرفته است، یک کیلو سیب تقاضا کرد. میوه‌فروش نگاهی به لباس خسته و چهره‌ی زرد مشتری انداخت و گفت:

ـ «کیلویی چهار تومان است، پولش را اول بده تا بکشم.»

ـ «کیلویی چهار تومان؟ مگر نرخ شهرداری کیلویی هفت ریال و نیم نیست؟»

ـ «برو آقا... هفت ریال را بده آب بخور... (بعد نگاهی به پاسبان که در چند قدمی ایستاده بود انداخت و با پشت گرمی و اعتماد به نفس قابل تمجیدی فریاد زد) «آی باغت آباد! چه سیب گلابی!»... ـ (خطاب به جوانک) اگر سیب می‌خواهی چهار تومان را زین کن...»

جوانک نمی‌دانم چه به خاطرش گذشت که فوراً چهار تومان را «زین» کرد و سیب را گرفت و یکسر رفت پاسبان نامبرده را آورد سر وقت سیب‌فروش و به اعتماد اعلامیه‌ی هژیر، که از مردم طلب همکاری کرده بود، شرح ماوقع را با فتح و شادی برای نماینده‌ی مقتدر قانون بیان کرد.

نماینده‌ی مقتدر و منصف قانون، که همه‌ی میوه‌فروش‌ها با لحن محبت‌آمیز خاصی عبدالله خان صدایش می‌کردند، پس از شنیدن عرض‌حال شفاهی شاکی، با تمام صلابتی که قدرت حکومت به دستش سپرده است، به جوانک فرمود:

ـ «پسر، اگر راضی نیستی، پولت را پس بگیر.»

ـ «عجب! شما هم که مجری مقررات هستید، از این‌ها طرف‌داری می‌کنید... الان می‌روم به کلانتری و از شما شکایت می‌کنم... الان می‌روم... نمره‌ی پلاکت را هم برداشتم... اسمت را هم فهمیدم که عبدالله خان است.»

ـ «یاللاه بزن به چاک... سیب‌ها را پس بده و پولت را بگیر... اصلاً بی‌خود به تو این سیب‌ها را فروخته‌اند، چون من تمام این سیب‌ها را برای رئیس خریده و پولش را هم داده‌ام (بعد رو کرد به سیب‌فروش و با چشمک هم‌دستانه‌ای گفت) زود باش، سیب‌ها را بردار و برو منزل رئیس تحویل بده... تو که پولش را گرفته‌ای، چرا معطلی...؟»

خنده‌ی تخطئه‌آمیز میوه‌فروشان پشت‌گرمی دار، جوانک را خیلی شرمنده و کله خورده کرد و لابد مراجعه به کلانتری را هم بی‌فایده دید...

من، چون به شهامت و نوع‌دوستی دولت‌آبادی، شهردار تهران واقفم، خواستم بروم و به جوانک بگویم که عرض‌حالت را یا به خود شهردار بده یا به ضرابی. ولی یک قطار اتوبوس و اتومبیل ما را از هم به دور انداخت و دیگر پیدایش نکردم.

للـه می‌گفت به قراری که شنیده‌ام در غالب محلات بین پاسبان‌ها و فروشندگان از این قبیل چشمک‌های ملیح رواج دارد و به این طریق، نصف بیشتر حسن نیت و جدیت شهردار و شهربان با یک چشمک خنثا می‌شود...

[تأکید و رسمِ خط از من است.]


/ 0 نظر / 31 بازدید