برهان قـــاطع

بیش تر از دو ماه پیش این صفحه را سفید کردم. چون حس کردم که هیچ چیزی ندارم که بخواهم اینجا بنویسم؛ مثل همیشه بعد از مدتی صفحه سیاه کردن، به بیهودگی کارم پی برده بودم. اما بیشتر از یک ماه هست که هی وسوسه می شوم و هی جلو خودم را می گیرم. (برای دوباره اینجا نوشتن که اصلاً آن قدرها مهم نیست که من مهمش می کنم) بعد از گذشتن همه این روزهایی که هر روزش به اندازه یک ماه حرف برای گفتن داشتم چون فکر نمی کنم توی عمرم هیچ وقت این قدر خبر خوانده باشم، این قدر گزارش دیده باشم، و این قدر تلویزیون نگاه کرده باشم، این قدر اعتراض و اغتشاش کرده باشم، این قدر انقلاب و خلاصه همه چیز ... اما بعد از همه این ها چرا حالا؟ (از خودم می پرسم.) حالا، بعد از همه این اتفاق هایی که توی این یک ماه آخر افتاده، چه اتفاق هایی که برای کشورم افتاده چه آن ها که برای خودم و نزدیکانم، که هیچ وقت برایم فراموش شدنی نیست، چرا حالا؟ شاید فقط به خاطر حرف یک دوست آن هم نه حرفی که مفهوم ویژه ای داشته باشد (فکر می کنم فقط گفت: خب چرا دوباره راهش نمی اندازی؟) و به یاد آوردن یک خاطره از یک ماه پیش (آن خاطره هم حرف یک استاد بود که نه به شکل سؤالی بلکه آمرانه گفت: وبلاگت را راه بنداز ـ که خیلی هم تعجب آور بود برایم) شاید فقط به همین خاطر بود که دوباره این ها را اینجا می نویسم. خب، مگر دلیل حتما باید قاطع باشد؟ وقتش رسیده که به برهان های کوچک و فراموش شده ام هم اهمیت بدهم.

/ 0 نظر / 4 بازدید