بازی ایتالو کالوینو

پریشب در تصورات و تخیلات مشترکم با یکی از دوستان به جایی رسیده بودیم که اگر مملکت آزادی داشت چه کارها می‌توانستیم بکنیم و چه کارها، که یک‌باره ساکت شدیم. داشتیم فکر می‌کردیم که ما از کجا بدانیم چه کارهایی می‌توانیم بکنیم. گفتم تصور کن مردمی را که یادشان رفته باشد ـ‌اگر اصلاً هیچ وقت خاطره‌ای داشته باشند‌ـ که اگر آزادی داشتند چه می‌توانستند بکنند. گفت سوژه‌ی خوبی است. شک نداشتم که درست می‌گوید. قرار و مدار یک کار کارگاهی مشترک را گذاشتیم. اسمش هم پیشاپیش شد «آزادی». اما یک‌باره ذهنم رفت به داستانی که خوانده بودم. دقیق یادم نبود وگرنه می‌گفتم زحمتش را یکی قبلاً کشیده. رفتم توی کتاب‌ها دنبال «شاه گوش می‌کند» بگردم که یادم آمد هدیه‌اش داده‌ام به دوستی نازنین. دیشب که رفته بودم «باشگاه کتاب اگر» خداقوتی به دوستان بگویم و آنجا را برای خودم افتتاح کنم چشمم به کتاب افتاد و دست بر قضا با قیمتی خیلی مناسب. توفیق دوباره خواندن «بازی» حاصل شد:

 

بازی

شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.

و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.

و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به‌تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه‌ی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.

جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»

مردم که دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک‌شان را از سر گرفتند.

جارچی‌ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»

اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»

جارچی‌ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آن‌ها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.

ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولکشان ادامه دادند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.

جارچی‌ها که دیدند تلاش‌شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.

اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»

آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه‌ی امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولکشان را از سر گرفتند.

شاه گوش می‌کند، ایتالو کالوینو، ترجمه فرزاد همتی، انتشارات مروارید، ص 83ـ84

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
مستی

خیلی قشنگ و خوندنی بود[دست]