مأمن نو

توی گوش هایم توی هر دو تاشان تپانده ام این قطعه کیس جارت را و همین، یادش کافی است و همان تصاویر مبهمی که به ذهن می آورد هم حتی کافی است برای این که خوش باشم برای این که بدانم زمانی انسانی بوده ام با چیزهایی که می فهمیده است. با توان شعور چیزها و دیدن چیزها و غرق شدن در چیزها. همین کافی است. همین که حتی با این که هیچ چیزی برای گفتن نداشته باشم و مدام چشم های وق زده ام را بدوزم به این و آن که نه این و آن، اینجا و آنجا که همه چیز در هم است و من هیچ توان دیگری ندارم. اما همین هم کافی است. همین کافی است که بیایم اینجا در گوگل داک، این مأمن نو و صفحه ای باز کنم و از چیزی که توی گوشم مدام زنگ می زند بنویسم و نسیمی که درست همان جا می وزاندش؛ در ملتقای امواج صدایی که وارد هر گوش شده است. آن نقطه که همه هستی را باز می تواند تاباند.

/ 1 نظر / 13 بازدید
محسن

سلام. جالب بود. گمانم روزهایی در خودت را می گذرانی. کاش مشهد که آمدی می دیدمت. خوشم که می نویسی. با : " رنگ خدایی " به روزم. .ممنون