ارباب خاكستری‌پوش مخمل‌نشين

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

2

 

«دكتر براي شما قدغن كرده آن هم در اين هواي زمخت و چسبنده اما با اين‌ همه» روي پله ايستاده‌ام هنوز اما نه آن پله‌هاي سردر عمارت يعني نه هنوز بيرون توي حياط، حالا يعني ايستاده‌ام كه حرف‌هايم را بتوانم يعني مجسم كنم كه در اتاق او هستم و لباس‌هايم را مرتب كرده‌ام و با دو دست، دو لبه‌ي پالتوام را به هم چسبانده‌ام و همان‌جا دست‌هايم را يعني همان‌جا زير سينه‌ام و آويخته به دو لبه‌‌ي پالتو نگه داشته‌ام و با خود چيزهايي را كه لازم است شايد تا لحظاتي ديگر يعني لازم است به هر حال بگويم و به عبارتي يعني همان وقت كه مجبور مي‌شوم چون صداي او صداي اربابم را شنيده‌ام با شتاب خودم را به اتاق او برسانم يعني چون حتما‌ً مرا و فقط مرا احضار كرده است به هر ترتيبي كه هست، خودم را به او برسانم وقتي كه دقيقاً يعني همان وقت كه در را بسته‌ام و روي پله‌ي حياط هستم خودم را به او برسانم و حرف‌هايم را بزنم و يعني حتي مثلاً اين را كه چه طور خودم را سراسيمه به اتاقش رسانده‌ام و همه‌ي اين‌ها را بگويم و حتي بگويم كه يعني مثلاً بگويم كه حتي اگر پرنده بودم مثلاً اگر يكي از همان به عنوان مثال پرنده‌هاي خوش‌آواز ميان درخت‌ها بودم باور كنيد يا حتي چيزي شبيهِ يعني حتي اگر پرنده نبودم و نمي‌توانستم باشم چيزي بودم شبيه صدا يا حتي خود صدا حتي صدايي بي‌رمق مثل صداي شما، حتي باور كنيد حاضر بودم و حتي شايد خودم هم بيش‌تر دوست داشتم كه اين همه راه را يعني اگر مي‌توانستم، به درون عمارت برنمي‌گشتم و همان‌جا از پشت در، بله از توي حياط يعني از روي همان پله‌ي دوم كه هنوز پايم را رويش نگذاشته‌ام يا شايد چون البته تا وقتي بخواهم تصميم به هر كاري بگيرم حتما ناخودآگاه رويش كاملاً ناخودآگاه ايستاده‌ام گويي كه هنوز قصد ادامه دادن همان راهي را داشته باشم كه قبل از اين‌كه صداي شما را بشنوم، قصد رفتنش را داشتم، بله از روي همان پله‌ي دوم يا سوم يا نمي‌دانم حتي ممكن است چهارم (بسته به مقدار زماني است كه در آن از خود غافل بوده‌ام و هنوز با اين‌كه صدا را شنيده بوده‌ام نتوانسته بودم كه مانع ادامه دادن مسيري كه مي‌پيموده‌ام يعني همان مسير پله‌ها بشوم) و اگر سردر عمارت پنج پله داشته باشد (كه نمي‌دانم دارد يا نه) حتي مي‌توانستم حتي بله مي‌توانستم بي‌شك بگويم كه شايد از روي پله‌ي پنجم هم حتي ممكن بود به هر حال از همان‌جا، چه فرقي مي‌كند، يك‌باره جست مي‌زدم به طرف پنجره‌ي باز اتاق شما كه صدايتان از آن‌جا حتماً آمده و به گوش من رسيده چون كوتاه‌ترين خط فاصل بين من و شما بوده و به عبارت بهتر كوتاه‌ترين خط فاصل بين شما و من، يا حتي اگر مي‌توانستم حتي خودم را اگر مي‌توانستم و مقدورم بود، به صداي شما كه از آن بالا، يعني اگر نمي‌توانستم پرنده‌اي باشم يا چيزي شبيه صدا يا مثلاً نمي‌توانستم صدا باشم، لااقل به صداي شما كه از همان پنجره‌ي باز اتاقتان به طرف من سرازير شده بود يا به عبارت ديگر جاري شده بود اگر بتوانم بگويم، مي‌آويختم و از حركت فنروار صداي شما، از همان حركت فنرواري كه در صدايتان كه در صداي شما كاملاً مشهود است يعني ديده كه نمي‌شود اما كاملاً هر كسي مي‌تواند حسش كند يا لااقل براي من كاملاً محسوس است بله از همين حركت فنروار استفاده مي‌كردم و به عبارت ديگر قبل از اين‌كه يعني قبل از آن‌كه صداي شما گوش مرا ترك كند و بخواهد باز برگردد و ضمن اين‌كه به اطراف پخش مي‌شود و نه شايد خيلي دور (چون چنان محكم فرياد نكشيده بوديد كه خيلي دور برود يا حتي مي‌توان گفت و به نظر هم درست‌تر مي‌آيد كه اصلاً فرياد نكشيده بوديد و فقط كمي به حنجره‌تان يعني به تارهاي صوتي‌تان جنبشي شايد داده بوديد در همان حد كه مثلاً بتواند كسي صدايي بشنود اگر بشنود واقعاً) اما لااقل تا ته حياط، يعني تا جايي كه اتاقك آن پيرمرد فرتوت ديوانه هست كه نمي‌دانم شما چه طور يعني آيا اصلاً توجه نمي‌دانم نداريد كه آدمي كه اين قدر ناتوان است، چه طور نمي‌توانيد اين را بفهميد كه چنين آدمي اصلاً نمي‌تواند سرايدار يا حتي چيزي خيلي كم‌تر مثلاً باغ‌بان خانه‌اي كوچك هم حتي مثلاً نمي‌تواند باشد چه برسد به اين‌كه شما، يعني نمي‌فهمم چه طور توجه نداشته‌ايد كه حتي باغ‌بانِ مثلاً اين خانه‌ي بزرگ يعني نسبتاً بزرگ هم نمي‌تواند باشد، چه برسد به سرايدار كه حتماً يعني همه همين طور فكر مي‌كنند كه حتماً وظيفه‌اش بله حتماً خيلي بيش‌تر است از يك باغ‌‌بان معمولي كه فقط گل‌ها را هرس كند  البته آب‌ياري كند و چمن‌ها را بزند و به درخت‌ها، بله به درخت‌هاي اين خانه رسيدگي كند يعني خيلي بيش‌تر است وظيفه‌اش و خيلي كارهاي ديگري هم حتماً هست كه بايد بكند و البته گرچه به قول شما از عهده‌ي همه‌ي اين كارها خوب برمي‌آيد ولي هنوز هم براي من، هنوز هم حتي همين حالا هم براي من اين سؤال مطرح است كه چه طور شما گاهي نمي‌توانيد به اين طور مسائل ساده توجه كنيد كه مسائل خيلي ساده‌اي هم هستند و با اين حال هميشه يعني در عين حال لجاج مي‌ورزيد كه اين آدم پير واقعاً مي‌تواند از عهده‌ي كارهايش بربيايد گرچه ممكن است حتي آن قدر پير شده باشد و يعني گوش‌هايش، بله گوش‌هايش آن قدر سنگين شده باشد كه صداي شما را هم حتي به هيچ وجه يعني وقتي كه مرا صدا مي‌زنيد و به عبارت بهتر صدايم مي‌كنيد كه متوجه بشوم بيدار شده‌ايد يا به هر حال به‌نوعي به هر كس كه شده بيدارشدنتان را به‌نوعي يعني اطلاع بدهيد شايد هم اصلاً اطلاع ندهيد مي‌خواهم بگويم آن قدر كه حتي صداي شما را هم نشود. با همه‌ي اين‌ها بله يعني مي‌گفتم كه اگر مي‌توانستم وقتي صداي شما را شنيدم، قبل از اين‌كه صدايتان خيلي از من دور شود اگر واقعاً توانايي‌اش را داشتم، قبل از اين‌كه صدايتان از دست‌رس من خارج شود، جستي مي‌زدم و دستم را به طرفش دراز مي‌كردم تا به آن قسمت از آن، كه صاف و فنروار به بالا و به سمت شما مي‌جهد يا شايد بهتر باشد بگويم برمي‌گردد، بله يعني و نه قسمت‌هاي ديگرش كه ممكن است به هر طرفي بروند و در واقع هم اگر صدايي در كار باشد، به هر طرفي مي‌روند، بله فقط به همان قسمت كه به سمت شما مي‌رود، يعني به سمت شما مي‌آيد، چنگ بيندازم و بيايم همه چيز را از نو همه چيز را با تأخيري كه شما بله خود شما باعثش بوده‌ايد و البته خواب ديرهنگام شبانه‌تان يا شايد به عبارت ديگر بي‌خوابي‌تان كه البته مي‌بايد به طوري جبران مي‌شد، بيايم و به شما بگويم كه مي‌توانيد مثلاً صبحانه را امروز استثنائاً با اين‌كه دكتر قدغن كرده برايتان ، بله استثنائاً زير آلاچيق كهنه‌ي توي حياط و به عبارت ديگر زير آلاچيقي كه ديگر زهوارش در رفته است و به نظر من همين امروز و فرداست و به هر حال خيلي سست است و نزديك است كه بريزد و بارها به شما گفته‌ام كه بايد خرابش كنيد يا لااقل حسابي تعميرش كنيد و بارها خيلي زياد حتي شايد هر روز كه مي‌آيم بالا به شما مي‌گويم يعني هر وقت كه حرف از صرف صبحانه در هواي آزاد و دستور پزشك و اين جور چيزها مي‌شود هر روز به شما مي‌گويم كه بهتر است بگوييد خرابش كنند و بدهيد يك آلاچيق ديگر كه اگر خواستيد از دستور پزشك هم سرپيچي كنيد يا بهتر بگويم ناپرهيزي كنيد و در هواي نفوذكننده و زمختي مثل هواي صبح‌گاهي اين فصل سال يا به هر حال يعني در هواي آزاد، صبحانه ميل كنيد كه خصوصاً هواي اين فصل سال حتماً برايتان خيلي خطرناك‌تر است يعنی با اين‌كه دكتر براي شما قدغن كرده آن هم در اين هواي زمخت و چسبنده اما با اين‌ همه، به هر حال ديگر ترس اين را نداشته باشيد كه يك باره تخته‌پاره‌اي از سقف روي سرتان يا حتي روي قوري چايتان يعني روي ميز بيفتد يا مثلا نيمكتي كه روي آن نشسته‌ايد، با تكان كوچكي كه در ضمن نوشيدن چاي به بدنتان ضمن نوشيدن چاي بله براي جابه‌جا شدن مثلاً مي‌دهيد يعني براي اين‌كه كمي جاي نشستنتان راحت‌تر باشد مبادا نيمكت بشكند. اما شما هميشه يعني هر وقت يعني همان هميشه هر وقت اين حرف‌ها را بهتان مي‌زنم و اصولاً خيلي حرف‌هاي ديگر را، چيزي نمي‌گوييد و فقط نگاهم مي‌كنيد و من مجبور مي‌شوم همه‌ي اين حرف‌ها را يك‌جا به خاطر عادتي كه از اربابم يعني از شما سراغ دارم بدون اين‌كه منتظر حرفي باشم بگويم و همه‌ي اين حرف‌ها را بزنم و حتي خيلي بيش‌تر از اين‌ها را البته بعضي وقت‌ها و نه هميشه و به‌راستي هم هر روز صبح بزنم و مي‌زنم و هر روز صبح مي‌آيم اين همه راه را يعني مي‌روم و آن قدر با عجله كه گاهي آرزو مي‌كنم يعني با خودم مي‌گويم كه اگر پرنده بودم يا چيزي شبيه صدا...

 

 

يادداشت مهدی كفاش درباره‌ی ارباب خاكستری‌پوش

يادداشت من بر اين يادداشت

 

 

/ 9 نظر / 6 بازدید
شهلا شرف

مهدی خان سلام، قضیه ی پرداختن من به هی دگا سر دراز دارد. در وبلاگ قبلی ام در بلاگ فا شروع کردم به نوشتن راجع به این فیلسوف، با این امید که گفتگویی در بگیرد. همانطور که می بینید من اسامی را، برای نمونه هی دگا، بر اساس تلفظشان به زبان اصلی می نویسم. دلایلم را هم به کرات در وبلاگ سابق توضیح دادم. اما به جز یکی دو نفر که حرفه ای وارد بحث می شدند، بقیه یا به من به خاطر املای نام فیلسوف، یا سکته داشتن فلان جمله و ... به معنی ِ واقعی ِ کلمه بند می کردند. متأسفانه دیدم بخش عمده ای از ما هنوز عادت به بحث و گفتگو نداریم. وقتی پی می بریم، نمی فهمیم و یا حرفی برای زدن نداریم، با سرکوب ِ طرف مقابل قصد سربرافراشتن داریم. این است که تعطیل کردم. شاید این مطالب را روزی به شکل کتاب چاپ کنم. ببخشید که نمی توانم پستتان را بخوانم. باید بروم بیرون.

مانی

سلام. خوب شد آمدم. داستان شما را کپی کردم توی word تا بتوانم آنرا بخوانم. وخواندم. سفید روی سیاه چشم آدم را کور می کند. بخصوص وقتی که آدم با نوشته هایی سروکار دارد که دقت می طلبند. فضای کار شما متفاوت و تازه بود. من خودم هم به این فضا علاقه مند هستم و به آن فکر کرده ام. یک پیشنهاد: اگر نقطه پایان هرجمله را معیار قرار دهیم داستان شما اگر اشتباه نکرده باشم از پنج جمله بلند تشکیل شده است. پیشنهاد می کنم همه نقطه ها را حذف کنید. یک داستان در یک جمله به نظرم جذابیت خاصی دارد.

مهدی کفاش

دوست بزرگوارم جناب مهدی خان موسوی نژاد سلام اول این که از اینکه به حاشیه‌ای که بر داستان شما نوشتم توجه کردید ، ممنونم. دوم اینکه قصدم فقط دادن پیشنهاد و انتقال نظرم بود و قصد دل آزاری ندارم که از من بر نمی‌آید. دنباله داستان شما را هم می خوانم و حتماً نظرم را به شما خواهم گفت. از بی ادبی که نسبت به من آن دوست شما کرده بود و هرچند گویا اشتباه هم گرفته بود، دلگیر شدم. دلیل این دلگیر شدن هم این بود که فکر نمی کردم با شخصیتی که از شما سراغ دارم اجازه بدهید که وبلاگتان محل توهین و رد و بدل کردن الفاظ رکیک گردد. اما بعد من همیشه شما را یک استعداد خوب در حوزه ادبیات داستانی می‌دانستم و هنوز به این اعتقاد پای بندم و تمام نقدها را کمک به شما در جهت سرعت بخشیدن به روند رو به رشد داستانهای شما به عنوان یک دوست می‌دانم. برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم. شادزی

رضوی

سلام فکر می کنم که در رساندن منظورم قاصر بودم . منظور من ان چيزی نبوده که شما اشا ره کرديد من حرفم روی زبان است زبانی که خانه ي وجود من و شماست و باید دیگرگون شود گلشیری آخرین زور هایش را زد اخلاف او هم کارهايی قابل ارج ارائه داد ند و همه اينها نشان داد که زبان فارسی به بن بست رسيده است اين يک زبان الکن است گنگ است عجم است

رضوی

زبان ما با زير و بم انقلابهای فکری و هنری جهان نو همراه نبوده است . نتيجه اينکه معماری زبان يعنی خانه ی وجود ما تنها رنگ و لعاب داده شده و از پای بست ويران است ما آنقدر بيچاره ايم که نمی توانيم به توصيفاتمان از اشيا جان ببخشيم چه رسد به اينکه بتوانیم مبانی انسان شناسانه را که در تهداب گذاری يک داستان فرض لايتغير است بيان کنيم

مهدي

آن قدر ته اين بن بست مي‌مانيم و دست و پا مي‌زنيم تا بالاخره به قول خودت ديگرگون شود. كار ديگري هم مي‌توانيم بكنيم؟ بعضي زور زدن‌ها هم به نظر من بيش‌تر انحراف بوده گرچه انحراف‌ها هم عبرت‌انگيز است و هم ... همان عبرت‌انگيز

رضوی

سلام به باور من همين تروريزم مورد ادعا خشن ترين؛ َبی باک ترين و فرجامین صورت تجلی زبان فرهنگی مرده ی شرق است که تنها در ساحت سياسی خلاصه نمی شود. آخرين زور همگنان ماست برای رهایی از سلطه غرب و جبران عقب مانی ها . چرایی شکست اصلاحات در ایران هم روشن است ان هنگام که دکتر سروش به زبان ادبیات کهن ؛پلورالیسم افاده می فرماید تکلیف روشن می شود

رويا

سلام خيلی دلم می خواهد نوشته های شما را بخوانم و کمی هم خواندم، اما بدبختانه اصلا قادر نيستم خط سفيد روی سياه را بخوانم چون ناراحتی چشم دارم. اگر پاراگراف ها را از هم جدا کنيد و اين طور يک تکه و ريز ننويسيد شايد بشود بهتر خواند. موفق باشيد

رويا

حالا که کامنت های ديگران را خواندم ديدم می شود کپی کرد در نوت پد و خواند. می خوانم و نظر می دهم.