دگرگونی

در هر کتابی، بخشی، صفحاتی، صفحه ای، پاراگرافی یا حتی جمله ای هست که همه زحمت خواندن آن کتاب را برایت شیرین می کند و بیشتر از این، به کتاب پابندت می کند. بعد از رسیدن به آن، دیگر نمی توانی کتاب را زمین بگذاری. آن وقت است که آن غم بزرگ سراغت می آید، سیاهی ها را می بینی و تحمل پیرامونت برایت دشوار می شود. بیشتر از همه وقت می خواهی در کتابی که می خوانی غرق شوی و به آوایش گوش بسپاری و اندک اندک درک می کنی یا به یاد می آوری که هر کتاب خوب، چه گونه می تواند همه هستی را یک تنه برایت معنا کند. 

در جایی از این کتاب، اگرچه بسیار مختصر باشد، اگرچه داستانش ساختگی باشد، اگرچه ناشیانه حکایت شده باشد، احتمالاً مردی هست که در مخمصه افتاده است و می خواهد خود را نجات دهد. پا در راهی می گذارد و متوجه می شود مسیری که انتخاب کرده است به مقصدی که گمان کرده منتهی نمی شود. گویی این مرد در صحرایی یا بوته زاری یا جنگلی که می توان گفت در پشت سر او به هم آمده، گم شده است؛ بی آن که بتواند راهی را که او را به آنجا کشانده است دوباره پیدا کند چون نشانه ها و گیاهان خزنده نشانه های عبور او را از نظر پوشانده اند، علف ها راست ایستاده اند و باد رد پای او را از روی شن ها محو کرده است.

میشل بوتور، دگرگونی، ترجمه مهستی بحرینی، ص 229

/ 3 نظر / 9 بازدید
محسن

سلام. من فکر کردم ننوشتن همین و تمام . فکر کردم جمع کردی رفتی....ممنون که می نویسی . جالب بود. با : صبر و مقاومت مضاعف به روزم . ممنون. سری بزن...

صادق

سلام آخرین همسفر به روز شد. منتظر حضور سبزتان هستم.

hosseini

www.zhoseini.blogfa.comسري بزنيد