قضیه معترضه

فکر می کنم شروع بدبختی من زمانی بود که حدود پنجاه، شصت کتاب خوب را یک جا از دوستی که عازم سفری بود، خریدم و توی کتابخانه ام جا دادم به امید اینکه یک به یک بخوانمشان ولی هنوز هم بعد از شش سال نمی دانم کدامشان را خوانده ام و کدامشان را نخوانده ام و کدامشان را چند بار خوانده ام و از آن به بعد بود که حسابی درباره کتاب هایم گیج و گول شدم و دیگر حساب کتاب های خوانده شده ام با کتاب های ناخوانده ام از دستم در رفت و دیگر اضطراب داشتن یک کتاب ناخوانده برایم درمان ناپذیر بود کاملاً در برابر این مسئله سپر انداختم. شاید روزی یک کتاب سوزان درست و حسابی راه بیندازم. یادم هست یک نفر یک جایی نوشته بود که باید از شر کتاب ها خلاص شد، یک بار برای همیشه...

این قضیه همین طوری یک دفعه یادم آمد بعد از خواندن این جملات توی کتاب یوسا: کتاب وقتی باز است ذهنی است که حرف می زند، وقتی بسته است دوستی است به انتظار، وقتی فراموش می شود جانی است که می بخشاید، وقتی نابود شود، دلی است که می گرید.

ـ «معترضه» نوشتم برای این که آدم فکر می کند این روزها هر کس حرفی غیر از اوضاع و احوال نامعقول و بهت آور کشور حرف بزند، محکوم به بی رگی است و خودم هم تا همین دیروز هر وقت صفحه وبلاگی را باز می کردم که «بی ربط» بود، حسابی کفری می شدم. به هر حال امروز این طور نبودم و فردا روز دیگری است...

/ 8 نظر / 7 بازدید
30Garo

بروزترین موزیک و موزیک ویدئوهای ایران و جهان. (آپدیت روزانه) با ما همراه شوید. خداحافظ

مجیدی

اگر چ کتاب ها ب تنهایی نجات مون نمیدن ولی کنار هم بودن شون خوبه

سجادی

واقعا خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم مطلب بی ربطی نوشته ای. حسابی کفری شدم .قتی دیدم توی این اوضاع دوباره می خوای با کتابات آتیش بازی کنی. توی همچین اوضاعی آتیش بازی میدونی مثل چیه؟

محسن

جه مطلب بی ربطی![لبخند] باز هم این بی ربطا بنویس.ممنون

روح الله

جناب اعتراضيه لطفا تا اعتراض ما در نيامده...

نسیم اندیشه

از شما دوست عزیز وبلاگ نویس دعوت می شود در نشست وبلاگ نویسان قمی با موضوع نقش وبلاگ نویسی در توسعه فرهنگی به جمع دوستان وبلاگ نویس خود بپیوندید. زمان: چهارشنیه 28مردادماه. ساعت 18تا20 مکان: انتهای خاکفرج. جنب نمایشگاه دائمی استان. فرهنگسرای جوان. سالن کنفرانس این برنامه به همت انجمن نسیم اندیشه (دانشجویان قمی سراسر کشور) برگزار می شود.

فرشته ی مهربون

گذشته ما هرگز نمی میرد،فقط به خواب می رود و این گذشته ها گاهی درست در لحظه ای که هیچ کس انتظارش را ندارد از خواب بر می خیزد و مشت پر قدرت خود را بر سینه ما می کوبد... سلام همشهری[لبخند]