سه شنبه نخواهد رسید... (1)

دوشنبه، 12 تیر. ساعت یک ظهر. پیامکی روی گوشی تلفنم آمد که: «ایمیلت رو چک کن» تلفنم را عوض کرده بودم و خیلی از شماره ها را هنوز وارد نکرده بودم. این شماره را هم نداشتم. فکر کردم تماس بگیرم یا بپرسم کیست. تماس نگرفتم. یک ساعت نشد که برگشتم و یادم از پیامک آمد. ایمیل را که باز کردم هنوز ساعت دو نشده بود. ایمیل از طرف حمیدرضا بود. با عنوان «نامه آخر» سراسیمه نامه را خواندم. جملات اول نامه را که خواندم (سلام / مهدی جان دوست عزیزم / سخن را کوتاه برایت دارم. برایت یک دردسر دوباره ساخته ام. خواه ناخواه در این دردسر سهیمی. من امروز به زندگی خودم خاتمه می دهم...) بلافاصله به شماره بی نام زنگ زدم. مردی سراسیمه جواب داد که تکنیسین اورژانس است. گفت این آقا حالش بد است. به خانواده اش خبر دهید. حرف هایش برایم حکم کابوس را داشت. باورم نمی شد. تلفن را که قطع کردم نامه را کامل خواندم. خواسته بود پیگیر کار انتشار رمانش بشوم و شماره تلفن هایی از ناشر و دوستی در کرج و برادرش گذاشته بود. نمی دانستم چه کنم. سخت بود. دوباره با تلفن حمید تماس گرفتم. این بار گوشی اش دست پرسنل هتل بود. توضیح دادند که ده دقیقه قبل، حمید از اتاقش زنگ زده و گفته حالم بد است. ما اورژانس خبر کرده ایم. اورژانس سریع آمده و او را برده اند بیمارستان. ـ کجا بوده؟ کدام هتل؟ کدام شهر؟ ـ هتل پردیس. رشت. ـ کدام بیمارستان؟ ـ بیمارستان رازی. بیمارستان رازی رشت. چه قدر تصمیم گرفتن سخت است. از محل کار زده بودم بیرون. توی راه پله ها ایستاده بودم. با برادرش تماس بگیرم؟ چه بگویم؟ آن ها را نمی شناختم. ندیده بودمشان. اولین چیزی که به ذهنم رسید زنگ زدن به دوستان بود. با حامد و جعفر تماس گرفتم. قضیه را گفتم. گفتم شما خانواده اش را می شناسید؟ حدس می زدم آن ها بیشتر از من با خانواده حمید مرتبط باشند. شاید. پاسخشان منفی بود. ولی هر دو گفتند از کسانی دیگر می پرسند ببینند کسی خانواده حمید را می شناسد یا نه. برگشتم به اتاقم. ایمیل را باز کردم و با شماره موبایلی که حمید از برادرش گذاشته بود، تماس گرفتم. یک بار، دو بار... کسی جواب نداد. حامد زنگ زد که شماره خواهرش در قم را پیدا کرده. تماس گرفته. باور نکرده اند. گفته اند حمید اصلاً رشت نبوده. جدی نگرفته اند. دیگر نفهمیدم چه شد. دوباره آمدم به اتاقم. در اتاق را بستم و وامانده و بلاتکلیف نشستم. شماره بیمارستان رازی رشت را از اینترنت پیدا کردم. تماس گرفتم. پیدا کردن جایی که حمید را برده اند سخت بود. چند بار تماس گرفتم از این داخلی به آن داخلی از این بخش به آن بخش. تا این که وصل کردند به اورژانس. بالاخره توانستم پیدایش کنم. مردی با آرامش جواب سؤال های سراسیمه و آشفته مرا داد. پرسید شما چه نسبتی با ایشان دارید؟ گفتم: دوستش هستم. برایم ایمیل زده بود. گفت کجا هستید؟ ـ تهران. خانواده اش؟ ـ تهران... قم. گفت به یک نفر از خانواده اش خبر بدهید. باید بیایید رشت. حالش را پرسیدم. ـ ببینید، دو بسته قرص برنج اینجا هست که تقریبا یک بسته و نیم آن خالی است. اگر همه اش را خورده باشد که از شواهد برمی آید که خورده، هیچ کاری نمی شود کرد مگر معجزه رخ دهد. دعا کنید... دعا کنید... سؤال کردم. حرف زدم. یادم نیست. بد و بیراه گفتم. گفتم شما چه می کنید. آرام جوابم را داد. ما همه اقدامات لازم را انجام می دهیم. فقط باید سریع خانواده اش خودشان را برسانند. گفتم شستشوی معده؟ گفت: فایده ای ندارد. ما کارهای لازم را انجام می دهیم و الان تحت مراقبت است. بعدها فهمیدم که قرص برنج چه هیولای وحشتناکی است، به محض ورود به معده تبخیر می شود و همراه با درد زیاد، همه چیز را از بین می برد. چه چیزی را شستشو بدهند؟ تعداد قرص هایی که خورده خیلی زیاد بوده. تلفن را قطع کردم. دوباره به ایمیل به آن نامه به آن «نامه آخر» به آن «خداحافظ» نگاه کردم. چشمم به شماره ثابتی افتاد که تا آن لحظه ندیده بودم. کنار شماره موبایل برادرش بود. زنگ زدم. خانه برادرش بود. زنی گوشی را برداشت. یادم نیست چه طور شروع کردم. فهمیدم زن برادرش است. قضیه را گفتم هر طوری که بود. گفت حمید که جنوب بوده. گفتم آمده بود مرخصی. به ما گفته بود که می آید مرخصی و حتی وقتی رسیده بود تهران با من تماس گرفته بود. گفته بود چند روزی می رود رشت و برمی گردد تهران. تا آخر هفته تهران است. برادرش خانه نبود. گفتند به برادرش خبر می دهند. ـ باید خودتان را به رشت برسانید. شماره تلفن هتل و بیمارستان را دادم. گفتم داخلی 229. آمدم بیرون. قدم زدم. سحر مهد کودک بود. نمی توانستم بروم رشت. ماندم. از خانه برادرش، خواهرش تماس گرفت. گریه می کرد. سؤال کرد. جواب دادم. سؤال کرد. جواب دادم. تشکر کرد که خبر داده ام. گفت فوراً راه می افتیم به سمت رشت. وسایلم را جمع کردم تا بروم دنبال سحر ببینم چه کار می توانم بکنم. شماره تلفن ها را برداشتم و راه افتادم. توی راه زنگ زدم به بیمارستان. خانمی در بخش اورژانس گوشی را برداشت. حال حمید را پرسیدم. پرسیدم: بهوش است؟ ـ بله. ـ حرف می زند؟ گفت: بله، اما باید بیایید اینجا. حالش خوب نیست. گفتم خانواده اش راه افتاده اند. نمی دانم چرا خیالم راحت شده بود. از نگرانی ام کم شده بود. این که حمید بهوش بود و می توانست حرف بزند. فکر کردم که حتماً حالش دارد خوب می شود. چیزی نبوده. فکر کردم حمید بدن مقاومی دارد. داروها رویش کمتر از دیگران اثر می گذارد. گفتم شاید کار ناقصی کرده و پشیمان شده و خودش زنگ زده که حالم بد است و اورژانس آمده. به حامد و جعفر خبر دادم که بهوش است و حرف می زند. برگشتم خانه. روی زمین دراز شدم. نمی دانم چه قدر گذشت که تلفنم زنگ زد. یک بار، دو بار. دفعه دوم بلند شدم. شماره ناشناسی بود. جواب دادم. خانواده اش در راه رشت بودند. مردی که آن سوی خط بود خودش را معرفی کرد؛ برادرزاده حمید. گفت آقا مهدی... حمید تمام کرد... یادم نیست. یادم نیست چه شد. آنجا توی آشپزخانه بودم و صدای تلویزیون را بلند کرده بودم که سحر در اتاقش نگرانم نشود. به حامد و جعفر خبر دادم. جعفر بلافاصله زنگ زد. چند جمله ای گفت که صدایش را نشنیدم و بعد خاموش شد. توی جاده بوده به سمت قم. شب که آمد، گفت وقتی  پیامک من را دیده خیالش راحت شده و رفته به سمت قم. وسط اتوبان پیام دوم مرا دیده. همانجا پیاده شده. باتری موبایلش وسط حرف زدن من تمام شده. برگشته تهران. آمده خانه من. بعد، حامد زنگ زد. فقط صدای گریه اش را می شنیدم... و نه هیچ چیز دیگر. ساعت حدود یازده بود که جعفر آمد. زنگ در را که زد در اتاق سحر را بستم و صدای تلویزیون را بلند کردم. توی چارچوب در در آغوشش گرفتم و گریه امانمان نمی داد...

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه ی رضوانی

شنبه گفت: سه شنبه نخواهد رسید یک شنبه گفتم: اسم یه فیلمه؟!!! دوشنبه خبری نشد نگران شدم، گفتم: خوبی؟!!! دوشنبه گفت: هستم نازنین. اما خوب نیستم. و با تمام توانم دارم مبارزه میکنم که دیگر نباشم. برایم نیرو و انرژی بفرستید تا بتوانم بر ترسم غلبه کنم. خواهش میکنم برایم نیرو بفرستید تا لحظه آخر بازی در نیاورم... سه شنبه گفتم: بنظرم دیوونه شدی و اینقد ضعیفی که... اما سه شنبه رفته بود... ... هنوز باورم نمی شه...کاش اینم فقط یه داستان بود...کاش

الهه ی رضوانی

سخت تر اینه که وقتی "بــــــــــــاور" کنی که دیگه خیلی دیر باشه این عذاب مثه یه سگ سیاه هر شب تو کابوسام حمله ور می شه و... شاید اگه... شاید اگه... و شاید اگه...

هستی

کاش چیزی بنام زندگی وجود نداشت که پشت بندش خودکشی باشه

بادبادک بی دنباله

و سه شنبه هرگز برای حمید نرسید و کاری کرد که ما از دیدن هر سه شنبه خجالت زده شویم چه لحظات سختی بود وقتی که خبر دادم و خواهرش باور نمی کرد وقتی اس دادی بهوشه و با خیال راحت رفتم تمرین و یک باره اس زدی که "حمید تموم کرد حامد" و پتکی توی سرم خورد که هنوز از ضربه ی شدیدش گیجم منگم و امروز دومین سه شنبه است که بدون حمید می بینم و خجالت می کشم کاش کمی جرات داشتم ... (راستی وقتی خواهرش باور نمیکرد نیم ساعت بعد برادرش زنگ زد و گفت که شما با خواهرم تماس گرفته بودید گفتم بله و بعد ماجرا را برایش گفتم و اون باور کرد و گفت می رن سراغش و اسم بیمارستان رو از من گرفت و ... نمی دونم کدومشون بود و رفت یا نرفت اما این چیزی بود که من اصلا یادم رفته بود و بعد لیلا یادم آورد ...)

قاسم ملااحمدی

سلام مهدی عزیزم نزدیک به دوهفته ازمرگ حمیدمی گذردوبسته های سیگارم به چهاررسیده امروزداشتم وسایل خانه رابرای رفتن جمع می کردم دنیاخراب شدروسرم توی توم البومهام فقط حمیدبودخاطره امدتواتاق وقتی دیددارم روعکسهای حمیدگریه مکنم گفت خب چرانمی نویسی تاکمی راحت بشی ولی بازموندم چی بنویسم که یادحمیدوبرام کم کنه وجای اشکاموپرهرطرف می چرخم خاطراتش دیونم می کنه کاش پیشم بودی شما بازکنارهمیدمن چه کنم دوردورافتاده ام یه گوشه وفقطسیگارارووم می کنه ....

بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345384921.14

بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345384921.13

مهتاب

اطلاعیه ی مهم،حتما مطالعه بفرمایید: سلام دوست عزیز.این پیام به شما ارسال شده تا وبلاگتون بدون هیچ توقع و هزینه ای در ده هزار ایمیل تبلیغ بشه.پس وبلاگتون رو ثبت کنید.چیزی که همیشه یکی وب نویس میخواسته این بوده که وبسایت یا وبلاگش پربازدید باشه.احتمالا تا حالا پیامهایی رو داشتید با عنوان پربازدیدشدن وبتون اما بابتش همیشه توقعی از شما بوده.ما این توقع رو نداریم و فقط میخوایم شما هم به جمع ما بپیوندید تا همگی با هم دست به کار بزرگی بزنیم.منظورم از ما بزرگترین ارتش عملیاتی سایبری هستش. چندی پیش بزرگترین تشکل دانشجویی کشور با نام نسیم اندیشه ایجاد شد که هم اکنون این فعالیت رو در زمینه ی سایبری هم شروع کرده(البته با اهداف خاص و بزرگ).پس شما هم همراه ما باشید تا موثرترین افراد در جامعه(حقیقی و مجازی) باشیم.هر روز 10 وبلاگ حامی نسیم اندیشه رو اعلام میکنیم.این تبلیغ وبلاگ شما به چند صورت انجام میشه:یکیش ارسال ایمیل به ده هزار عضو حقیقی نسیم اندیشه که بزودی در سایت تازه تاسیس نسیم هم عضو خواهند شد.راههای دیگه هم از طریق قرار دادن لینک وبلاگان در سایز بزرگ برروی سایت.روش دیگر قرار دادن وبلاگ شما در لیست وبسایتها و وبلاگه

قاسم ملااحمدی

سلام سیدخدا امدم فقط روی ماهتوببوسم وبرم سحرروازطرف عمورضاببوس راستی خوبی

رضا

سلام داداشی .نمیدونم چی بگم چون نمیدونم داستانه حمید چی بوده که این کارو با خودشو خانواده ودوستاش کرده .مهدی فکرم بهم ریخت نمیدونم چرا حمید بجای که زندگی کنه دس به چنین کاری زده . مهدی خدارحمتش کنه روحش شاد هر چن دیر تسلیت گفتم ولی داغ دوس همیشه تازگی داره چون نمیشه فراموش کرد روزای با هم بودنو .