مرده بازی

...

دخترک با لبخندی کج و غرورآمیز و با حالت مسیحایی که می رود نفس قدسی اش را در مرده ای بدمد، به طرف پدر آمد. دوباره سرش را در همان شکاف بین زانو و صورت مرد فرو برد و گونه ی پدر را بوسید. کمی فاصله گرفت و منتظر ماند. خبری نشد. دوباره قسمت دیگری از گونه ی پدر مرده اش را بوسید.

ـ زنده نمی شه مامان، چی کار کنم؟ الان جوجو می شه!

برگشته بود پیش مادرش. زن همان طور زل زده به صفحه تلویزیون، گفت: «دوباره برو بوسش کن.»

دخترک گفت: «زنده نمی شه مامان. من می ترسم. خودت برو بوسش کن زنده بشه.»

زن کمی جا به جا شد. دوباره عینکش را با انگشت به جلو چشمانش برگرداند و گفت: «من هم می ترسم.» و کانال تلویزیون را عوض کرد...

/ 3 نظر / 9 بازدید
حمیدرضا-------------- بچه های حلقه

مرسی مهدی. متن که خب حرف نداشت منظورم اینه که شکه کننده بود. شاید توی یه مقاله روزنامه ای بود که درباره بازی های کودکانه میخوندم یادمه که نوشته بود مرده بازی نشونه شخصیت فوق العاده افسرده کودکان است. اینجا گمان میکنم بزرگ سالی که خودش را در یک نمایش کودکانه به جسد تبدیل میکند فردی درون گرا و البته با افسردگی شدید است. و در مقابل شخصی که در این بازی سعی در به زندگی برگرداندن شخص جسد مانند دارد از روحیه امید برخورداره اگر چه مطمئن نیست که پدرش مرده باشد. شخصی که در هدایت کودک او را به بوسیدن پدر تشویق میکند نیز از روحیه امید سود میبرد.نکته ای که این داستان کوتاه رو به داستان تبدیل کرده جملاتی است که از کاراکتر مادر ساطع میشوند جملاتی که در عین بی تفاوتی هم به فضای بازی کودکانه نزدیک میشوند و هم چیز دیگری را در ضمن معنای جملات بروز میدهند.

کچل

مرسی . تکون آخر داستان با دیالوگی که نه بی مزه بود نه قابل پیشبینی . و زبان که عالی و بی نقص . "دوباره " ی خط آخر کاش نبود .