اين هم از يلدابازی من

 

 

نفرين بر حامد جلالی كه مرا وارد اين بازی كثيف كرد و همه‌ی شبم را خراب!

 

۱. من طلبه هستم. يعنی به طور كاملاً رسمی و دفتری و كيفری جزو طلاب علوم دينيه‌ی حوزه‌ی علميه به حساب می‌آيم و البته از عمر گرانی كه صرف تحصيل اين نوع علوم كرده‌ام، هرگز پشيمان نيستم... بس نيست؟

۲. ‍پس بايد بگويم كه به طرز غريبی دوستار رنج‌كشيدن و عذاب هستم؛ شده به‌عمد بلايی سر خودم بياورم تا وجودم فلج شود و در همين راستاست كه دوست دارم بقيه‌ی عمرم را توی زندان يا در تبعيد باشم  و البته از زندان فقط نوع انفرادی‌اش را می‌پسندم؛ چون:

۳. به‌شدت از اين قومی كه از آنان‌ام، متنفرم (نوعی تنفر خاص سخت‌ياب) و عميقاً باور دارم كه اين نژاد، به طور «كلي»،‌ نژادی ناپاك و نمك‌به‌حرام است و دغل‌كاری و رياورزی و خردگريزی و بی‌عاری به هيچ وجه از اين جماعت جدايی‌پذير نيست. به هر نوع امكان اصلاح پيش‌بينی‌شده‌ای برای اين مردم بی‌اعتقادم و اگر كاری هم بكنم در نااميدی مطلق شكل می‌گيرد و فكر می‌كنم برای فرار از اين شر،‌ تنها به جادو می‌توان متوسل شد و جنبل. جز اين اگر باشد، آرزو می‌كنم كه بيلی از غيب در رسد و همه‌ی خاك اين مرز پرگهر را بردارد و چپه كند سر جايش تا بلكه كسی تخم پاكی در آن بنشاند. و دقيقاً در همين راستاست كه وقتی احمدی نژاد رئيس جمهور می‌شود يا قطع‌نامه‌ای تصويب می‌شود، دل‌شادم. و چون پای اعتراف در ميان است بايد بگويم اين‌ها را كه می‌نويسم بندبند تنم می‌لرزد و اشك می‌ريزم.

۴. بنا بر همه‌ی اين‌ها معتقدم كه اصل اين يلدابازی و اعتراف‌گيری چيزی جز تفتيش عقايد و آن هم از نوع پست ايرانی‌اش نيست و اين بازی را يا كسانی راه انداخته‌اند كه واقعاً می‌خواهند از جيك و پوك ديگران سر دربياورند و آن هم ديگرانی كه وبلاگ دارند و پس لابد انديشه هم، يا كسان ديگری كه آن قدر شعور ندارند كه بفهمند اعتراف كردن در ديار ما هنر نيست، شجاعت كردن هم نيست؛ ناهنجاری است و بلكه سر به باد دادن. (و البته از سر به باد دادن ترسی ندارم، همه‌ی ترسم از اين است كه ابله جلوه كنم) و در ديار ما اگر بخواهی از اين بازی‌های قشنگ بكنی يا بايد هم‌رنگ ديگران شوی و دروغی بر دروغ‌های ديگرت اضافه كنی و خودت را لابه‌لای گندكاری و رياكاری قومت گم كنی يا... (بگذريد!)

۵. بندبند عبارت‌های بالا با دروغ و ريا آميخته است. چون اولاً ايرانی هستم و از اين قوميتم هيچ گريزی نيست و ثانياً يا بهتر بگويم لااقل ثانياً برای ايرانی‌ها می‌نويسم و آن‌ها به هر حال همه‌اش را «ايراني» می‌خوانند.

 

بعدالتحرير: يك مورد ديگر هم اضافه كنم برای كسانی كه خف كرده بودند تا چيزی به هر حال گيرشان بيايد و سوراخ سنبه‌ای را كشف كنند تا دست خالی پنجره را نبندند:

۶. به خدايی كه نمی‌پرستم سوگند، سوگند و سوگند كه از من چيزی به شما نخواهد ماسيد!

 

به رسم اين بازی كثيف ناچارم چند وبلاگ ديگر را كه هنوز وارد گود نشده‌اند،‌ دعوت كنم و می‌روم سراغ گراماتا، سجادي، منيرو، برآبادي، سپينود، علی قانع و ... تصميم با خودشان است

 

توضيح: اولش فكر كردم چون دير شده ديگر نمی‌شود بازی كرد اما بعد فكر كردم كه اين بازی زمان‌بردار نيست يلدای ما پايان‌ناپذير است.

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
razavi

I read your text several times but I couldnot underastand what you said.may be i have become a fool.

razavi

I think YALDABAZI is extreme absurdity like vain struggles by trapped flies it is my YALDabazi

یک نفر

به اسم وبلاگتان حسودی می کنم. چون اسم کتاب نویسنده مورد علاقه منه. تا حالا اینجا نیامده بودم. ولی از این به بعد زیاد میام. موفق باشین.

لاله

جدن طلبه هستين؟

بادبادک بی دنباله

مرسی عزيزم. تا به حال تو را اينقدر شجاع نديده بودم . هر کس می گويد ابله به معنای واقعی نفهم است . برای عبور از پل صراط داستان بايد از مرز جسارت گذشت و اين اعترافات ويزای اين مرز است . خيلی زيبا نوشتی . آنقدر که من حسوديم شد . راستی که نفرين به من.....