هم درد و هم درمان تویی

از من خواسته ای بدون این که فکر کنم چرا می نویسم و برای که و حتا چه، چند خطی اینجا بنویسم. می دانم که این حرفت هم مثل تمام حرف هایت از سرِ خوبی و لطف غریب توست. و گفتن این که به اندازه تمام عمر زمین و تمام کهنگی زمان خسته و بی حوصله و درمانده ام، هیچ تأثیری در این خواهش شیطنت بار تو نخواهد داشت.  اما شاید تنها چیزی که در این ملال همیشگی و طاقت فرسا می توانم در خاطر داشته باشم این است که می دانم هر قدر هم که جهان را برای خودمان کوچک و کوچک تر کنیم، باز هم آن دریچه های مزخرف هستند. دریچه هایی که حتی از همان اتاق کوچک سه در سه یا چه می دانم مثلاً تخت کوچک سفری تو باز می شوند به هرچه ظلم و پستی و تباهی و نامردمی است. به هرچه ملال است که اصلاً نمی دانیم چه طور و از کجا این همه بر سرمان ریخته است. من اینجا محبوس می مانم ساعت ها محبوس، حتی اگر چشمم به کسی بیفتد حتی اگر چند کلمه ای حرفی بزنم با کسی حتی اگر دوچرخه ای باشد و آن جاده ی باریک دور جزیره را هم حتی اگر که بخواهم همه اش را دوش به دوش تو... نه این مال آخرین کاری بود که داشتیم و به هیچ سرانجامی نرسید. یک اقامتگاه توریستی. یک استراحتگاه. یک آسایشگاه بیماران روانی، نه رسمی بلکه سفارشی برای بعضی ها. خب نتیجه اش همین می شود. وقتی بخواهی چیزی را که خنجرت می زند و خونت را می مکد نگویی. نه وقتی بخواهی وقتی نخواهی بگویی. نتیجه اش همین می شود. به یک اظهار نظر سطحی. مثل فراموش کردن همه چیز. مثل نگاهی که دوست داری خیره و تهی باشد. باشد. من برمی گردم. دوباره می آیم و اما این بار چشم و گوشم را می بندم بر هر مزخرفی که جز خودم باشد. و این هم تنها به خاطر تو. به خاطر تو که هی نگویی...

/ 0 نظر / 18 بازدید