و از شما که مرا بازداشت کردید هم متشکرم

متشکرم که باعث شدند تلخی در سلول بودن را بچشم و شیرینی بی‌گناه در بند بودن را. و از نزدیک حس کنم و هم‌دردی کنم با همه‌ی آن‌ها که می‌دانستم در وضعیتی مشابه آنان هستم و بیش‌تر از همیشه به یادشان باشم...

 

به من اتهام خبرنگاری برای سایت‌های معاند نظام زده‌اند و البته در تفهیم اتهامم آمده بود: «فعالیت تبلیغی علیه نظام با پخش سی دی و شب‌نامه» که نمی‌دانم چه ارتباطی با هم (و با من) می‌تواند داشته باشد و در بازجویی ها به تفصیل به این اتهام ها پاسخ داده ام.

اما از کسانی که مرا با هر بهانه ای، بازداشت کردند،‌متشکرم.

از برادران بازجو و دست‌اندرکاران دستگیری‌ام که به خانه‌ام آمدند و کامپیوترم، یادداشت‌های شخصی و کاری‌ام، دیسک‌هایم و گوشی تلفنم را برداشتند، من را توی ماشین نشاندند، با چشم‌بند به بازداشتگاه بردندم، لباس زندان به تنم  کردند، به سلول انفرادی انداختند و در چهار نوبت در سه روز از من بازجویی کردند،‌متشکرم.

متشکرم که اجازه دادند آن وضعیت سخت و کابوس‌وار را تجربه کنم.

متشکرم که اجازه دادند ساعت‌های بسیاری را با چشم‌های بسته پشت به آن‌ها روی صندلی چوبی‌ای که در دفعات مختلف بازجویی عوض می‌شد، بنشینم و با آن‌ها گفت‌وگو کنم و برگه بازجویی را که از پشت بهم تعارف می‌کردند و هر بار سؤالی تازه یا تکراری رویش نوشته شده بود، بگیرم و جواب را بنویسم یا بدون نوشتن، ساعت‌ها با آن‌ها درباره تقلب در انتخابات و اغتشاش و اعتراض و نظام و قانون اساسی و براندازی و انتقاد و حوزه علمیه و هنر و ادبیات و غیره و ذلک بحث کنم و ساعت‌های بی‌پایانی را در سلول بگذرانم و هی طول و عرض آن را قدم بزنم و از موهبت دیدن در و دیوار آن سلول سفید برـ‌خورـ‌دار بشوم.

متشکرم به خاطر این چهل و هشت ساعت خاطره تلخی که بی‌منت و رایگان به من و دوستان و خانواده‌ام، به‌خصوص پدر بزرگوارم، مادر مهربانم، همسر دوست‌داشتنی‌ام، سحر چهارساله‌ام، خواهر دردکشیده و نگرانم و برادران عزیزم هدیه کردند.

متشکرم که فرصت هم‌دردی با همه‌ی زندانیان بی‌گناه را برایم فراهم کردند و اصرار داشتند به من بباورانند که اگر به من قرص نداده‌اند، کتکم نزده‌اند و اعترافی نگرفته‌اند، یعنی که اصولاً این جور اتفاق‌ها هیچ وقت و هیچ جا نمی‌افتد و امکان ندارد که این کارها را کرده باشند.

متشکرم به خاطر همه‌ی دروغ‌هایی که گفتند و اهانت‌هایی که کردند و اتهام‌هایی که زدند و این فرصت را به من دادند تا با لبخند پاسخ دروغ و اهانت و تهمت را داده باشم.

متشکرم که به من گفتند خبرنگار سایت‌های معاند نظام در قم هستم. متشکرم که گفتند معتاد هستم و همسرم در حین تفتیش منزل وافورم را شکسته است. متشکرم که با اطمینان کامل گفتند بعد از آزادی خواهم گفت که مرا کتک زده‌اند و شکنجه کرده‌اند و متشکرم به خاطر گزارش جالبی که از راهپیمایی روز قدس به من دادند.

متشکرم که من را که خودم را ـ‌به قول آن بزرگوار‌ـ طلبه‌ی شیدای هنر و ادبیات می‌دانستم و می‌دانم و با دنیای سیاست و بازی‌های ابلهانه‌اش میانه‌ای نداشتم و جز آن‌جا که با چشمان باز دیده‌ام، حقی ناحق شده است، سخنی با سیاست نگفته‌ام، گرفتار این بازی و مخمصه و کابوس تلخشان کردند و به سیاستم آلودند و کاری کردند که حتی پس از آزادی‌ هم هم‌چنان سایه‌ی سنگین زندانشان را بر خودم حس کنم و نتوانم اگر بخواهم چیزی بنویسم، جز از احساسم نسبت به آن‌ها و سنگینی خاطره‌ی ظلمانی‌شان بنویسم.

متشکرم که باعث شدند تلخی در سلول بودن را بچشم و شیرینی بی‌گناه در بند بودن را. و از نزدیک حس کنم و هم‌دردی کنم با همه‌ی آن‌ها که می‌دانستم در وضعیتی مشابه آنان هستم و بیش‌تر از همیشه به یادشان باشم؛ خصوصاً پسردایی و شوهر خواهر دوست‌داشتنی و مهربانم آقای ابطحی و به یادشان چشمی تر کنم و دعایی بخوانم.

من نمی گویم که با من بدرفتاری کرده اند یا حتی نامحترمانه رفتار کرده اند و هنوز حرف کسی را که برایم لباس زندان آورد، فراموش نکرده ام که از من عذرخواهی کرد و گفت که حمل بر بی احترامی نکنم: «اینجا قانون است که لباستان را عوض کنید.» و جز در مواردی از سخنان بازجویان که اشاره کردم و ممکن است برای حفظ استیلای روانی شان بر من بوده باشد،‌ اهانت و سخن ناروایی نشنیدم اما این باعث نمی شود که آنان را در زندانی کردن و بازجویی این چنینی ام محق بدانم و به خودم حق می دهم که دغدغه آنان را بیشتر از حفظ امنیت عمومی و سیاسی، تخریب روحی روانی شخصیتم بدانم و هشداری برای اینکه: «آزادی» حق من نیست.

 

پ.ن: آقایان بازجو! می‌بینید؟ این‌ها هم مثل بازجویی‌هایم پراکنده و خط‌خورده و نازیبا و تهی از ادبیات است. اما حس می‌کنم که در کارم کمی پیشرفت داشته‌ام. این طور نیست؟ به هر حال در این سبک نوشتن که شما از من می‌خواستید و من از شما یاد گرفتم، بی‌تجربه بودم و این ضعف بزرگی بود. اما به نظرتان بهتر نشده است؟

به هر حال من از بخت بد عادت به نوشتن داشته ام و دارم و این را کاری اش نمی توانم بکنم. همان طور که می‌بینید و می‌خواستید، جز حقیقت چیزی نگفته‌ام و گفتن حقیقت هم که اگر در تعارض و علیه «نظام» نباشد، ناپسند نیست. اما به هر حال باز هم ادب ـ‌که از شما بسیار آموخته‌ام‌ـ حکم می‌کند که اگر از رودررو و بدون چشم‌بند حرف زدنم و از نوشتنِ شما و درباره‌ی شما دلخور شده‌اید، عذرخواهی کنم؛ آخر من راه فراری از کابوس‌هایم ندارم جز با نوشتن‌شان.

/ 6 نظر / 7 بازدید
محسن

وای قلبم شکست. من فکر می کنم این تجربه خوبیه. البته من از خیرش می گذرم. خوش باش و روشن و شاد بنگر.[گل][چشمک]

(م.ا.ب)

شاعر میگه برادرت شهید شده! عدد بده..! عدد بده..! [عینک]

سرور جوان

خورشید آزادی بر خواهد آمد... کابوسها تا ابد برای آنها...

سرور جوان

خورشید آزادی بر خواهد آمد... کابوسها تا ابد برای آنها...

حمیدرضا شریفی

هیچ گهی نیستند. وای فرار. کشته میشیم می میریم رایمون رو ژس می گیریم