استادنا مگر نه این است که نهایت تلاش مجاهدان و نهایت قرب واصلان و نهایت وصل عارفان، جنون بوده است و یا بازیچۀ کودکان کوی بوده اند یا عزلت نشین کنج خرابات، پس از چه بایدم باک که آشفته حال باشم این گونه.

بیست و سه اردیبهشت هم تاریخ قشنگی است. هر روز قشنگ است. حتا اگر در ساعت نوزده و پنجاه و دو دقیقه از بلندای پیاده رو نیفتاده باشی به ژرفای آن گودبرداری و کیفت کنارت. پایت کنار پیاده رو نلغزیده باشد تا عمق آن چند ده متر.

و آن ها

صبر کردند خاطرشان جمع شود که من مرده ام، بعد شروع کنند به گریه کردن. آن پله های سرد و تمیز را هی بالا و پایین رفتند تا دکتر را دیدند که آرام استقبالشان می کرد. آن ها دستپاچه بودند و توی گلویشان کوهی بغض و پشت پردۀ چشم هایشان دریایی اشک جمع شده بود اما مقاومت کردند و نگذاشتند بغض بشکند و چشم ت شود تا آنکه از زبان دکتر بشنوند که من دیگر تمام کرده ام.

و من

تمام راه او را صدا می زدم؛ ای مهربان من و بهشت کوچک منقول من

و او

دلش می خواست با من نماز بخواند. نه شانه به شانه ام؛ یک پا عقب تر از من. بی صدا نماز بخوانیم و بعد از نماز دستش را روی دستم بگذارد و بعد، در آغوشم بگیرد. در لذت بمانیم.

و قیاس

باور نمی کنم که کسی تو را دوست نداشته باشد. باور نمی کنم که تو که این همه خوبی، هیچ کس حتی یک نفر را نداشته باشی که دستت داشته باشد. باید باشد کسی حتی شده یک نفر که تو را دوست داشته باشد. و این صغرای قیاس من است.

/ 2 نظر / 10 بازدید

]چقدر سخت می شه این نمایشنامه کوتاه رو تجسم کرد. یا من پیر و خرفت شدم،یا شما دیگه کندی از زمان خودت...در هر صورت،دم شما گرم.

نازنين

كاش بازم بنويسي... و ديگه تو گود ريدز نگي كه ديگر نخواهم خواند...