اولین باران

می بینمت می دانم که آنجا زیر آن بلوک های سیمانی که یکی یکی گذاشتند روی آن پارچه سفید که تنت را با آن پوشانده بودند و من دیدمشان یکی یکی که می گذارند آنجا می چینندشان روی تنت و لایش را خوب با گلی که قبل تر وقتی که تو زیر آن درخت زیر سایه آن درخت دراز کشیده بودی و دو گره، در دو طرف آن پاچه سفیدی بود که کشیده بودند رویت با گلی که درست کرده بودند و من همه آن لحظه را خوب به خاطر دارم چون نگاه می کردم چون میان آن سنگ های ریز و درشت و بی نظم هی راه می رفتم و هی چشم هایم را پاک می کردم و نگاه می کردم از زیر سایه آن درخت تا آن گودالی که برای تو درست کرده بودند هی راه می رفتم هی به بچه ها نگاه می کردم و آن جغرافیای گورستان یافت آباد را حالا دیگر کاملاً از برم مثل کف دست، میان آن دو درخت خشک، میان آن دو بید بی برگ... حالا شاید هم بید نباشد گوگو، شاید فصلش نرسیده بوده فقط که برگ هایش بروید یادت هست؟ و آن روزها، آن روزها که تو داشتی مرگ اندیشی می کردی من داشتم جمله های آن کتاب را می نوشتم زیر آن اجرای تلویزیونی که ازدر انتظار گودو یافته بودم و به یادت بودم که بیایی چه قدر خوشت خواهد آمد و منتظر ماندم اما نیمه کاره ماند و هنوز نیمه کاره است و من می دانم آنجا هنوز تو آنجا دراز کشیده ای به همان حالت که ما سرت را گذاشته بودیم به همان حالت که حامد سرت را از زیر آن پارچه درآورد آن گره را باز کردند تا سرت اوه با آن سبیل های قشنگت بیخیال غصه نخور می دانم که هنوز آنجا زیر آن بلوک های سیمانی که لایشان را خوب گل مالی کردند و نمی دانم چرا اصلا برایم مهم نیست که چرا آن کارها را می کنند و من نشسته بودم آن بالا کنار سرت آن بالا بالای سرت گوشه سمت راست به همان طرف که رویت را برگردانده بودند و با دستم خاک ها را لمس می کردم جوری که بریزد کمی از خاک بریزد توی گودالت جایی که اگر بودی نفس می کشیدی می ریختم خاک ها را که دیگر نفس نمی کشیدی و حالا سه هفته است که نمی کشی و می دانم همانجا هستی هنوز لعنتی می دانم که هنوز آنجا هستی به همان شکل بعد بلند شدم تا خاک ها را خوب بریزند رویت آنجا میان آن دو تک درخت تو تک خوابیده ای جایی که درخت ها سایه ای ندارند و زنجره تسکینی نمی دهد همانجا هستی تو حتا وقتی اینجا باران بزند و اولین قطره های باران بعد از مرگت بر خاک گورت بیفتند هنوز آنجا هستی تو زیر آن خروار خاک

/ 1 نظر / 19 بازدید
خیالِ کج

سلام مهدی جان از این زبانی که بهش رسیدی خیلی خوشم میاد یه داستانی هم داشتی تو مجموعه داستانت که یه زبون عجق وجق ِ برساخته داشت اولش که میخوندم گفتم اوووه چکار داره میکنه مهدی راستشو بخای یه کم اعصاب خورد کن بود ابتدای داستان ولی ولی ولی بعد که آهنگش اومد دستم خیلی کیف کردم نوع رابطه زن و مرده که روشن شد گفتم باریکلا سید مهدی! نه بابا!! کمتر دیده ام کسی مخصوصا از جوونا که برای داستانش زبون بسازه جسارت میخاد یه جلسه ای هم گذاشته بودن انگار حالا که فکرشو میکنم که احتمالا نشده بیام حتما که این حرفا رو بگم با این زندگیای «بوکس با ده نفر» که یکی بزنی نه تا میخوری به هرحال تبریک یاد حمید هم بخیر خدا رحمتش کنه همین که هنوز عده ای به یادشن مینویسن براش باعث بخشش خداوند و آرامش روحش میشه انشا الله