ماجرا

داشت ماجرای آن شبی را تعریف می‌کرد که توی جاده بوده‌اند و نمی‌دانم از کجا شروع کرد و چه کلماتی گفت اما می‌دانم که صدایش از آن‌چه باید می‌بود، بلند‌تر بود و انگار خیز برمی‌داشت صدایش و کلماتش می‌رفتند تا خودِ چیزهایی که از آن‌ها حرف می‌زد و می‌دیدم آن ماشین سیاه را که چهار نفر در آن نشسته‌اند و موسیقی آرام و بی‌کلامی در آن پخش می‌شود و می‌دیدم آن جاده‌ی تاریک و باریک را که آن‌ها در آن می‌راندند و می‌دیدم که آن‌ها با چشم‌های قرمز از حدقه درآمده و هراسان به جلو به جاده خیره شده‌اند و چیزی نمی‌گویند انگار من روبه‌روی شیشه‌ی جلو آن ماشین بودم و آن‌ها که به تاریکی و خط‌های سفیدی نگاه می‌کردند که یکی یکی و با سرعت ماشین به زیرشان می‌کشید، درست زل زده بودند به چشم‌های من. او شروع کرده بود به تعریف کردن ماجرای آن شب و نمی‌دانم چه کلماتی از دهانش درآمده بود که من همه‌ی آن چیز‌ها را انگار به چشم خودم دیدم ولی هنوز خیلی کلمه از دهانش درنیامده بود که دستم را بلند کردم و گفتم بس کن! و چشم‌های قرمز او که از پشت شیشه‌های گرد عینکش وحشت‌زده به نظر می‌آمدند، دوخته شد به من و ساکت شد و دیگر چیزی نگفت و من توضیح دادم که واقعاً چرا نمی‌خواهم بشنوم و از چیزی که می‌گوید خوشم نمی‌آید و اذیت می‌شوم که توضیحی زیادی بود. بلند شدم و به صورتم آب زدم تا چشم‌های آن چهار نفری را که در آن جاده بودند از خودم برانم که همچنان داشتند با سرعت خط‌های سفید جاده را زیر می‌گرفتند و به چشم‌های من زل زده بودند در حالی که من دیگر داشتم دست و صورتم را با دستمال خشک می‌کردم و گفت بذار برات تعریف کنم دیگه، با مزه است و شروع کرد به بیرون دادن کلماتی که نمی‌توانستم بفهمم چیست اما می‌دیدم که آن ماشین سرعتش را کم کرد و کنار جاده ایستاد و دیدم که باران می‌بارد و برف پاک کن ماشین تند تند قطره‌های آب روی شیشه‌ی جلو را کنار می‌زند و در تنها نوری که در آن جاده بود در دو چراغ روشن جلو ماشین می‌شد قطره‌های ریز و تند باران را دید و موسیقی که به اوجش رسیده بود با باز شدن در ماشین، در عقب سمت شاگرد بلند‌تر شد و یکی از آن آدم‌های توی ماشین، مردی که پالتو بلند تیره‌رنگی پوشیده بود، بیرون آمد و پایش که به زمین رسید دستش را که در آن اسلحه‌ی کوچکی را گرفته بود از جیب پالتویش بیرون آورد و اسلحه را به سمت من نشانه رفت. من کجا بودم نمی‌‌دانستم جایی در تاریکی بودم و هراسان او را نگاه می‌کردم که با چشم‌های قرمز خشمگینش به من زل زده بود و آن سه نفر کف دست‌هایشان را کنار چشمانشان گرفته بودند و چسبانده بودند به شیشه‌ی ماشین و از توی ماشین به من نگاه می‌کردند. صدایم را بلند کردم که بس کن ـ بس کن و گفتم که نمی‌خواهم تعریف کنی و او دوباره متعجب و با چشم‌های از پشت عینک شیشه‌گرد وحشت‌زده‌اش به من نگاه کرد و ساکت شد و دوباره رفتم توی آشپزخانه و به صورتم آب زدم. صدایش را از‌‌ همان جا از توی آشپزخانه می‌شنیدم که به سمت من می‌آمد که نمی‌فهمم چرا این طوری می‌کنی چرا نمی‌ذاری برات تعریف کننم، جالبه. یه کم بخندی چیزی نمی‌شه این قدر به خودت سخت نگیر بابا.

/ 4 نظر / 17 بازدید
صادق

حال و هوایت خراب شده مهدی؟

عاطفه

[لبخند]

طيبه تيموري

سلام آقاي موسوي گرامي... خيلي خوب بود بعد از مدت ها سرزدن به اين صفحه