لاطائلات

هیچ دلیلی جز سکوت برای دوست داشتنش. سر هم بندی کلمات. حذف کلمات در ترس. حفظ کلمات در خاطره ی هیچ. تکرار پوچ کلمات. هیچ دلیلی جز سکوت. هیچ جز هیچ. بدرودی یکباره. بی کشمکش و تردید. جدال صبحگاهی و تردید. بخت بد. بخت خوش. ساعت شش صبح. آینه ای در برابرم. گم کردن همه آن هوس بازی های ناپخته. سخن گفتن. نه بی شناخت. کاملاً شناخته شده. بی حفاظ ترس. میان آن چشم های خشمگین دریده. اندام دردکشیده. فرصتی برای نوشتن، وقتی حافظه نیست. در خلأ حافظه. فرصتی برای خطر. کدام خطر؟ ماندن در خاطره. در خاطره ماندن. چه گونه بی هیچ عذابی. اشک. ناله های پی در پی. اعتراض. صاف، رودررو با همه ناتوانی هایم. با زخم هایمان. با جنسی که منم. در تفاوت با دیگران. در اختلاف ها. در هیچ راهکاری نداشتن برای زندگی. در رنجوری مدام. آن آهها. ثمره ی عمر. ناتوانی در به منصه. در به همه چیز. الکنی. لالی. آنجا، میان آن گنبدها و مناره ها و دیوارهای کشیده. آنجا میان آن صحن وسیعِ عور. میان آن چشم های اعور و کور. هی قدم زنان هی گیج و متحیر برای نشستن، برای راه رفتن، برای ماندن، برای رفتن. من متأسفم. به خاطر هیچ. متأسف. به خاطر مواجهه ات با هیچ. با هیچی که من هستم. بی هی زیبایی. تنها سکوت و آفتاب و گرمای دیوانه کننده بیابان برهوت. بی درخت. تنها در سایه سار دیوارهای زرد و کوتاه و قطور و سایه سیاه های پشمک به دست. بعد از این من نمی توانم. این آخرین شب است. من آخرین شبِ این ستاره ها هستم. و عجز. برای دست خطی یادگار در یک چهارگوش سفید کاغذی. برای دست خط و یادگار. لوس بازی کاریکاتوری و احمقانه. به خاطر این سد بزرگ. بیماری من و بیماری او. هیچی که در سکوت تماشا می کند. برای این مدعا. برای این ادعای غریب و هولناک. بی هیچ دلیلی. دلیلی هست. همین سکوت. همین سکوت، همچون دلیلی برای آن چیز به جز خودش. لادلیل له. پس چه؟ بی کار و فعل و انجام. مثل این فعل های خشکیده. فعل های خواب به چشمان نیامده در انتظار. در انتظار چه؟ در انتظار آن چیز. این سیاهی های روی سفید. مثل هیچ چیز دیگر. همه ی شاهدهای چهارچشم عینکی. با پشمکی رنگی در دست. با پشمک های چرخان به نشانه بلاهت و گرگ صفتی. بی دلی. و سکوت و نشستن به انتظار فرداهای خواب...

/ 3 نظر / 9 بازدید
حسین

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مهدی موسوی نژاد

182 تا. شمردم. :)

سجادی

من که نشمردم. این یارو که گل کاشته همین طوری شمرده و کاشته برات؟ این طوری که نمی شه کاشت! فردا؟ دیره! اصلا کی می گه همه شون شبیه همند؟ باید اول دید که شباهت دارند بعد شمردشون. من از گل کاشتن بیزارم. حالا برای چی می گی شمردیشون. بی خیال! نگفتی از کجا شروع کنم تا 182 تا بشند؟