دشواری زیستن در سایه استبداد

زندگی کردن در سایه استبداد و جامعه و کشوری تحت سیطره مستبد(ان)، چیزی بود که تا دو ماه پیش، تنها می توانستم به آن فکر کنم؛ برایم موقعیتی بود که با واسطه، با واسطه نسل های پیش از خودم می توانستم به آن فکر کنم؛ وضعیتی «در گذشته» بود و هرچند گاه و بیگاه صدای بی جوهر و پچپچه ای از آن می شنیدم، جایی هنوز بود برای تردید و امید بستن و دل داری دادن خود، به این که جایی برای خواست «دیگری» [یا می توان خواند: شنیدن صدای تو] وجود دارد.

در تحلیل های رؤیاگونه خودم از تجربه زیستن در سایه استبداد، هرچند چون با این موقعیت رو به رو و درگیر این وضعیت نبودم، درک روشنی از آن نداشتم، همواره دشواری این تجربه چیزی بود که چون در خیال و دور از دست بود، با تحسین حرکت های انقلابی و اعتراضی به هر قیمتی بر آن سرپوش می گذاشتم و به زندگی در آنچه زندگی آزاد یا توان رسیدن به این نوع زندگی می توانست نام بگیرد، باز می گشتم.

اما آنچه این روزها و در طول این دو ماه بر ما و کشور ما گذشته است، جای هیچ تردیدی باقی نگذاشته است که دیگر امید بستن به نوعی زندگی در سایه حتی اندکی ناچیز از آزادی و اخلاق و مردم مداری ـ گیرم در آینده نیز ـ وجود ندارد. با پوست و خون و به روشنی می توان دید، که عده ای محدود با هاله ای از تصورات افیون زده و تخدیرکننده بر گرد سر و سلاحی در دست و دلق و ریا و فریبی در پیش و جهل و حماقتی تاریخی در پس، قصد دارند تا به هر نحو ممکن و با هر وسیله ای شهد شیرین حکومت کردن و ریاست و زندگی شاهانه را در کامشان حفظ کنند و خواسته یا ناخواسته هیچ ارزش انسانی، دینی و اخلاقی را نمی توانند تاب بیاورند اگر مانعی باشد برای این هدف.

در نگاه من، چیزی که پیش از بیست و دوم خرداد نبود و پس از آن هیچ کور خودفریبگری هم نمی تواند انکارش کند، از پرده برون افتادن این ماجراست. و خدا را صد شکر که این پرده دریده شد و صد دست مریزاد کسانی را که کوچک ترین سهمی در این پرده دری داشتند؛ چه کسانی که خود از پرده بیرون آمدند و چه کسانی که با هر قصد و نیتی عروسک های خیمه شب بازی و دست های چرخاننده شان را چنان بر سر خشم آوردند که به گونه ای احساس خطر کردند که راهی جز بیرون جستن ناگهانی از پشت پرده سالیان دروغ و ریا و تزویر نداشتند.

اما مواجهه یک باره با چیزی که پیش از این نبوده است یا مستور و نامکشوف بوده، وضعیت خاصی است؛ دشوار، پراضطراب و در عین حال آرامش بخش. دشوار و پر اضطراب از آن رو که عادت، بر هم خورده است. آرامش مطلوب بی فعلی و بی اتفاقی و سکونِ «همه چیز بر جای خود است»ی که زیر سایه آن زندگی مان را می کردیم و دل بی دغدغه داشتیم از میان رفته است با این همه، آن ارامش منفعلانه جای خود را به آرامشی دیگر داده است که از جنس شفافیت، وضوح، کنش و توانایی انتخاب است. آزادی یا حتی توهم آن یا حتی امید به آن، همواره با میل به گریز و لمیدن در سایه جبری خودخواسته را به همراه دارد اما کسی که یک باره آزادی خود را از دست رفته می بیند و راه گلویش را بسته، دیگر با تمام نیرو و توان دست به کنش و تقلا (هرچه باشد) می زند و این هدف مند بودن این دست و پا زدن کسی که چاره ای جز تقلا ندارد، اضطرابی را که زاده آزادی یا حتی توهمِ داشتن آزادی است، از میان می برد.

رسیدن من به این نقطه و قرار گرفتن من در این موقعیت، می تواند دلایلی کاملاً شخصی داشته باشد. برای هر کسی آنی هست که حجت را بر خودش تمام شده می بیند. زندگی کردن در «اوضاع موجود»ش را دشوارتر از مردن می بیند و می کوشد دست به عملی بزند برای رهایی از شر مطلقِ زیستن؛ آن هم نه با تن زدن خودخواسته از زیستن، که با زیستنی در شرایط تازه و انتخاب شده که زیستنی ـ در ـ خطر است؛ خطر از دست رفتن زیستن؛ از دست دادن آنچه تنها چیزی است که توان سخن گفتن از آن را داریم.

با این همه برای من مسئله ای دیگر هم وجود دارد و آن دشواری تمایز میان دو موقعیت مشابه اما ناهمساز و متضادِ «استبداد بیرونی و محصول زیستن در اجتماع» و «جبر و تحمیل «خود»ساخته و محصول فردیت» است و با شگفتی تمام می بینم که چه اندازه آن اولی پرمایه تر و انرژی بخش تر است برای فرار از خود و گریز از مرکزش. نتیجه هرگونه (وا)کنش در برابر هر کدام از این دو موقعیت یکی است؛ تن به نابودی زندگی یا شاید زیستنی نابودشده دادن اما راهی که برای رسیدن به این نتیجه وجود دارد، ناهمساز و متضاد و متفاوت از زمین تا آسمان است.

چرا این ها را می نویسم؟ با زبانی که نمی توانم جمع و جورش کنم و هی این گوشه اش از دستم در می رود و هی آن گوشه اش. و آنچه می نویسم چه ارتباطی دارد با چیزی که احساس می کنم با نوشتن، از شرش خلاص می شوم، به نوعی در جایگاه فهمیدنش می ایستاندم و با این همه در آخر هم همچنان مبهم و همچنان در ابهام اما پاسفت کرده در گوشه ای از ذهنم، خیره نگاهم می کند.

می دانم درنهایت هم اگر کسی مسخره کنان بگوید همه طغیان و عصبان و آشوب تو همین بود،  حرفش را به دل می گیرم و آنجا جا می دهم تا مایه ای شود برای آشوب و تهوعی دیگر در صورت هر آن که ننگی است بر دامن انسانیت و هستی انسان ها...

/ 4 نظر / 17 بازدید
ماما

این روزها احساس می‌کنم در حال رشد کردنیم و باید بزرگ شویم. مثل یتیمی که ناگهان, خودرا تنها می‌بیند و برای بقا هم که شده, مجبور است بزرگ شود. مطلبی نوشتم برای سید...

محسن

استبداد همیشه بوده و مخلف و راضی به استبداد به گونه ای بسر برده اند. ولی آنچه کمتر یافت می شود بالاتر بردن سطح فکر جامعه(عام و خاص)است. منظورم همون محوریت رشد و تعلیمه.همیشه جبهه گیری حق یا ظلم بوده . اما کمتر به تبیین چیستی ظلم و حق پرداخته شده. ممنون سری بزن...

یشده

قاتل فرارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

آر- کاف

می گویند احمدی نژاد علاقه شدیدی به پوتین دارد و اصطلاحا از او می خواهد الگو بگیرد. عده ایی هم می گویند که ایران به نوعی دارد سربالایی دیکتاتوریزمی شبیه دیکتاتوریزم کره شمالی تنها متحد فدایی چین و روسیه را با اهن و تلپ طی می کند. تاریخ آیا اینبار به ما دروغ نخواهد گفت. نمیدانم. تو می دانی سید اگر می دانی بگو