به سیاهی چشمانم

 

زنی است ایستاده بر کناره دریا. پاها در خط شکن موج های آرام. با صورتی خیس. از اشک. پشت به دیگرانی که در هیاهوی خود غرق تفریح اند. مرد، آن طرف تر به دماغه قایق موتوریِ لنگرانداخته، تکیه کرده. نسیمی می وزد. نسیمی که بوی باران را از آن طرف کوه ها می آورد اما نه خود باران را. هوایی است که در آن می توان از اشک ریختن لذت برد. و مکان نیز. کنار دریای شور، بهترین جا برای گریستن است. و زن، ناگهان دست هایش را باز می کند چند قدمی جلو می رود و روی زمین می نشیند. مرد همچنان غرق صحبت کردن با اوست، استدلال می کند و گاه دلداری می دهد. زن دست هایش را جلو می آورد در آبِ کم عمق دراز می کشد و با یک حرکت دست، جلو می رود. مرد دست از حرف زدن بر نمی دارد، حتی وقتی که زن به سایه سیاهی تبدیل می شود که از آن فاصله در زیر آب ها به سختی می توان آن را دید.

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
غریبه ای که زمانی آشنا بود

حال دیگر او مرده است!

خورشید

گاهی وقتا ما غرق شدن دیگران رو نمی بینیم .