نمايش‌نامه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

ماشين هملت‌ساز

 

 

Hamlet maschine

 

 

اثر

هاينر مولر

 

 

Heiner Muller

 

 

ترجمه: حسين سعدالديني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1

آلبوم خانوادگي

 

من هملت بودم، ايستاده بر ساحل و با موج‌هاي كوبنده حرافي مي‌كردم. در پشت من خرابه‌هاي اروپا، ناقوس‌هاي خاك‌سپاري حكومتي به صدا درآمده بودند. قاتل و بيوه‌زن يك زوج با گام‌هاي كشيده پشت تابوت حضرت لاشه نمايندگان شهر، زوزه‌كشان در يك سوگواري بي‌بها اين نعش كيست در نعش‌كش/ براي كيست اين‌همه ناله و فغان / اين نعش، نعش حضرت اشرف است / بخشنده صدفات صف‌هاي جمعيت دو سوي خيابان ثمره‌ي هنر كشورداري‌اش او مردي بود كه همه چيز را مي‌گرفت تنها از همه. من صف سوگواران را متوقف كردم، شمشير اهرم كردم كه تابوت را بگشايم، شمشير شكست، با باقي‌مانده‌ي تيغه‌اش اما گشوده شد، و مولد مرده گوشت هم‌نشين گوشت را در ميان مفلوكان ايستاده بر اطراف تقسيم كردم. سوگواري به جشن مبدل شد، جشن به ملچ و ملوچ، روي تابوت خالي قاتل بر روي بيوه‌زن پريد عموجان مي‌خواهي براي بالا رفتن كمكت كنم لنگ‌هايت را باز كن مامان. بر زمين دراز كشيدم و به دنيا گوش سپردم كه با گام‌هاي پوسيدگي بر مدارش مي‌چرخيد.

 

I' M GOOD HAMLET GI' ME A CAUSE FOR GRIEF

AH THE WHOLE GLOBE FOR A REAL SORROW

RICHARD THE THIRD I THE PRINCEKILLING KING

OH MY PEOPLE WHAT I DONE UNTO THEE (1)

 

مانند يك قوزي مغز سنگينم را با خود مي‌كشم

دلقك دوم در در بهار كمونيستي

 

SOMETHING  IS ROTTEN IN THIS AGE OF HOPE

LETS DELVE IN EARTH AND BLOW HER AT THE MOON (2)

 

اين‌جا شبحي مي‌آيد كه تخم مرا كاشته است، با تبري هنوز در كاسه‌ي سر. مي‌تواني كلاهت را بر سر نگه داري، من مي‌دانم، كه تو يك سوراخ اضافي داري. من مي‌خواستم مادر من يك سوراخ كم‌تر داشت. هنگامي كه تو در گوشت بودي: شايد من از شر وجود خود آسوده مي‌ماندم بايد مادينه‌ها را دوخت. دنيايي بدون مادرها. ما مي‌توانستيم در آرامش هم‌ديگر را سلاخي كنيم، وچه بسا با اطمينان خاطر، هنگامي كه زندگي برايمان بسيار طولاني شود يا گلو براي فريادهايمان تنگ. از من چه مي‌خواهي، تو را يك خاك‌سپاري بس نيست.

پير گداصفت، آيا كفش‌هاي تو خونين نيستند؟ نعش تو به من چه ربط دارد؟ شاد باش كه دسته بيرون مانده است، شايد به بهشت رفتي. در انتظار چه هستي؟ خروس‌ها سلاخي شده‌اند. فردا ديگر بازنخواهد آمد.

چون حالا اين‌طور معمول شده است، بايستي من هم يك تكه آهن در گوشت ديگري فرو برم

يا در آن ديگري

و در اين كار پشت‌كار نشان دهم

چرا كه دنيا مي‌چرخد

خدايا گردن مرا بشكن، وقتي كه از نيمكت آب‌جو فرو مي‌افتم.

بر صحنه آمدن هراتسيو[1]. داننده‌ي انديشه‌هاي من كه پر از خون‌اند، از آن هنگام كه پرده‌ي صبح با آسمان خالي آويخته شده است. تو براي دست‌مزد بازي‌گري‌ات بسيار دير آمده‌اي دوست من. براي تو هيچ جايي در قطعه‌ي سوگ‌نامه‌ي من نيست. هراتسيو مرا مي‌شناسي. آيا تو دوست من هستي؟ اگر مرا مي‌شناسي، چگونه مي‌تواني دوست من باشي؟ مي‌خواهي نقش پلونيوس[2] را بازي كني، همان كه مي‌خواهد در كنار دخترش، افليا[3]ي فريبنده بخوابد. حالا نوبت بازي افلياست. نگاه كن كه چگونه باسنش را مي‌جنباند. نقشي غم‌انگيز. هراتسيو پلوتيوس. من مي‌دانستم، تو يك هنرپيشه هستي. من هم هستم. من هاملت را بازي مي‌كنم. دانمارك يك زندان است، ميان ما ديوار مي‌رويد. نگاه كن از ديوار چه مي‌رويد. EXIT پلونيوس. «خروجي پلونيوس». مادر من عروس. پستان‌هايش باغچه‌ي رز. دامانش لانه‌ي مار. متن بازي‌ات را فراموش كرده‌اي مامان، من آن را برايت آهسته تكرار مي‌كنم. شاه‌زاده‌ي من قتل را از چهره‌ات بشوي / و براي دانمارك نوين با چشم‌هايت دل‌بري كن. من از تو بار ديگر دختري باكره مي‌سازم، مادر، تا شاه تو عروسي خونيني داشته باشد. دامان مادر خيابان يك‌طرفه نيست. اكنون دست‌هايت را با تور عروسي از پشت مي‌بندم، چون آغوش تو براي من انزجارآور است. اكنون لباس عروسي را پاره مي‌كنم. اكنون بايد فرياد بزني. اكنون تكه‌پاره‌هاي لباس عروسي‌ات را با خاك آغشته مي‌كنم، خاكي كه پدر من شده است، و با تكه‌پاره‌ها صورت شكم و پستان‌هايت را، مادرم، اكنون تو را از آن خود مي‌كنم. پاي بر رد پاي پدر مي‌گذارم. فرياد تو را با لب‌هايم خفه مي‌كنم. آيا شيره‌ي جسمت را مي‌شناسي؟ حالا به عروسي‌ات برو، فاحشه، گشاد در آفتاب دانمارك، كه بر مرده و زنده مي‌تابد. من مي‌خواهم نعش را در مستراح بچپانم، تا قصر در تعفن گه شاهانه خفه شود. پس بگذار قلبت را بخورم افليا، قلبي كه اشك‌هاي مرا مي‌گريد.

 

 

 

 

2

اروپاي زن

 

تالاري بزرگ، افليا، قلب او يك ساعت است.

افليا (كر / هاملت)

من افليا هستم، آن‌كه رودخانه نگه نداشتش. زن بر طناب دارزني با رگ‌هاي بريده‌شده، زني با نشئه‌ي مرگ بر لب‌ها برف زني با سر در اجاق گاز. ديروز از كشتن خود دست كشيدم. من تنها هستم با پستان‌هايم با ران‌هايم با دامانم. من ابزار اسارتم را ويران مي‌كنم صندلي ميز تخت‌خواب. من ميدان نبرد را از بين مي‌برم، كه وطن من بود.

درها را از جاي به در مي‌آورم، تا باد به درون آيد و فرياد دنيا. پنجره را مي‌شكنم. با دست‌هاي خونين عكس مردهايي را پاره مي‌كنم كه دوست داشتم. همان‌ها كه از من استفاده كردند بر تخت‌خواب بر ميز بر صندلي بر زمين. من زندانم را به آتش مي‌كشم. لباس‌هايم را به آتش مي‌افكنم. از سينه‌ام ساعت را بيرون مي‌كشم، ساعتي كه قلب من بود.

با پوششي از خون خود قدم به حيات مي‌گذارم.

 

 

 

 

3

شرتسو[4]

 

دانشگاه مردگان. زمزمه و غرولند. از سوي سنگ قبرهايشان «كرسي استادي» فيلسوف‌هاي مرده كتاب‌هايشان را بر هاملت مي‌اندازند. گالري «بالت» زنان مرده. زن بر طناب دارزني با رگ‌هاي بريده‌شده و غيره. هاملت با چشم يك تماشاگر موزه «تئاتر» به آن‌ها نگاه مي‌كند. از يك تابوت ايستاده با سرنوشته‌ي هاملت 1 كلاديوس و افليا در لباس فاحشه‌اي بزك‌شده قدم بيرون مي‌گذارند. استريتيژ افليا

افليا

مي‌خواهي قلب مرا بخوري، هاملت. مي‌خندد

هاملت دست‌ها جلو صورت،:

من مي‌خواهم يك زن باشم

هاملت لباس‌هاي افليا را مي‌پوشد، افليا ماسك فاحشه‌اي را بر چهره او نقاشي مي‌كند. كلاديوس، حالا پدر هملت، بي‌صدا مي‌خندد. افليا بوسه‌اي براي هاملت مي‌فرستد و با كلاديوس پدر هاملت قدم به تابوت مي‌گذارد، هم‌چون يك فرشته، اما چهره بر پشت سر هراتسيو با هاملت مي‌رقصد.

صدا (ها) از درون تابوت:

به آن‌چه كشته‌اي بايد عشق بورزي.

رقص سريع‌تر و وحشيانه‌تر مي‌شود. قهقهه‌ها از درون تابوت. بر روي تاب مريم مقدس با سرطان سينه.

هراتسيو يك چتر باز مي‌كند، هاملت را در آغوش مي‌كشد. خيره در آغوش هم‌ديگر زير چتر. سرطان سينه مثل خورشيد مي‌درخشد.

 

 

 

 

4

طاعون در بودا كشتار براي سرزمين سبز

 

اتاق دوم به دست افليا خراب شده است. زره خالي، تبر در كلاه‌خود.

هاملت

بخاري در اكتبر آشتي‌ناپذير دود مي‌كند

 

A BAD COLD HE HAD OF IT JUST THE WORST TIME

JUST THE WORST TIME OF THE YEAR FOR A

REVOLUTION (3)

 

از ميان حومه‌ي شهر سيمان شكوفه مي‌كند

دكتر ژيواگو براي گرگ‌هايش مي‌گريد

زمستان‌ها گاهي به ده مي‌آمدند و دهقاني را تكه‌تكه مي‌كردند

ماسك و لباس نمايش را كنار مي‌گذارد.

بازيگر هاملت

من هاملت نيستم. من ديگر نقشي را بازي نمي‌كنم. كلمات من ديگر چيزي براي گفتن ندارند. افكار من خون تصويرها را مي‌مكند. درام من ديگر اجرا نمي‌شود. پشت سر من دكوراسيون (جمع مي‌شود) به دست كساني كه درام من برايشان جالب نيست. براي كساني كه به آن‌ها هيچ ربطي ندارد. براي من هم ديگر جالب نيست. من ديگر همراهي نمي‌كنم.

كارگران صحنه بدون آن‌كه بازي‌گر هاملت متوجه باشد، يك يخچال و سه تلويزيون به روي صحنه مي‌گذارند. صداي يخچال. سه برنامه‌ي تلويزيوني بدون صدا.

دكوراسيون يك مجسمه‌ي يادبود است، مردي را صد بار بزرگ‌تر به نمايش مي‌گذارد، مردي كه تاريخ‌ساز بوده است. سنگ‌واره شدن يك اميد. نام او قابل تعويض است. اميد ثمره‌اي نداشت. مجسمه‌ي يادبود بر زمين افتاده است، ساييده شده است. در فضاي جادار دماغ و سوراخ گوش‌ها، پوست و چروك اونيفرم مجسمه‌ي مخروبه‌ مردم فقير شهر بزرگ خانه كرده‌اند، زماني بعد بر محل سقوط مجسمه‌ي يادبود شورش مي‌شود. درام من اگر هنوز اجرا شود، به هنگام شورش اجرا خواهد شد. شورش، هم‌چون يك پياده‌روي آغاز مي‌شود، خلاف قوانين ترافيك شهر هنگام وقت كار. خيابان در تسلط پياده‌هاست. اين‌جا و آن‌جا اتومبيلي واژگون مي‌شود. كابوس كاردانداز: حركت آهسته‌ي ماشين در خيابان يك‌طرفه به سوي پاركينگ بي‌بازگشت، كه از طرف پياده‌هاي مسلح محاصره شده است. پليس‌ها، اگر بر سر راه ايستاده باشند، به كناره‌هاي خيابان رانده خواهند شد. اگر فوج مردم به منطقه‌ي دولتي نزديك شود، جلو صف پليس‌ها متوقف خواهد شد. گروه‌هايي تشكيل مي‌شود و سخن‌گويان بر بلندي مي‌روند. به روي بالكن يك ساختمان دولتي مردي ظاهر مي‌شود، با فراكي كه به تنش نمي‌خورد و شروع به سخن‌راني مي‌كند. اگر اولين سنگ به او اصابت كند، او هم به پشت شيشه‌ي ضد گلوله بازمي‌گردد. شعار براي آزادي بيش‌تر مبدل به فرياد سقوط رژيم مي‌شود، مردم به خلع سلاح كردن پليس‌ها آغاز مي‌كنند و به دو سه ساختان هجوم مي‌برند، يك زندان يك پاسگاه پليس و دفتر پليس مخفي، دو جيني از نوكران قدرت را از پا مي‌آويزند. رژيم نيروهاي تازه روانه مي‌كند، تانك‌ها. مكان من، اگر هنوز درام من اجرا شود، بر هر دو سوي جبهه خواهد بود، مابين جبهه‌ها، فراسوي آن‌ها. من در بوي عرق جمعيت مي‌ايستم و سنگ مي‌اندازم، بر پليس‌ها، سربازان، تانك‌ها و شيشه‌ي ضدگلوله. من از پشت شيشه‌ي ضدگلوله به جمعيت مهاجم نگاه مي‌كنم و عرق ترسم را مي‌بويم. من از خفگي حالت تهوع، مشتم را بر عليه خودم همان‌كه پشت شيشه‌ي ضدگلوله ايستاده است بلند مي‌كنم. من خود را در ميان جمعيت مهاجمي مي‌بينم، لرزان از ترس و تحقير، كف بر دهان، مشت من بر عليه خود من بلند شده است.

/ 0 نظر / 6 بازدید