او دختری را فریب داد

 

او در جای کوچکی در کوهستان‌های ایزر (Iser)، جایی که برای بازگرداندن سلامت به شش‌های ظریفش تابستانی را در آن گذراند، دختری را فریب داد. پس از کوشش مختصری برای راضی کردن او، به طرزی غیرقابل تصور، چنان‌که قفسه‌های ریه گاهی می‌کنند، دختر را انداخت ـ‌دختر صاحب‌خانه‌اش را، که دوست داشت شب پس از کار، با او قدم بزند‌ـ روی علف‌های کنار رودخانه و هم‌چنان که دختر از ترس بی‌هوش افتاده بود، از او کام گرفت. بعد مجبور بود با کف دست‌هایش از رودخانه آب بیاورد و روی صورت دختر بریزد تا حالش جا بیاید. «یولی، ای وای، یولی» و در حالی که روی او خم شده بود، چندین بار دیگر تکرار کرد. او حاضر بود که مسئولیت این خطا را به‌تمامی بپذیرد و فقط می‌کوشید تا به خود بقبولاند که وضعش تا چه حد جدی است. بدون فکر کردن درباره‌ی آن نمی‌توانست آن را دریابد. دختر ساده‌ای که جلو او افتاده بود و حالا داشت منظم نفس می‌کشید و چشم‌هایش هنوز از ترس و نگرانی بسته بود، نمی‌توانست مشکلی برای او به وجود بیاورد؛ او، که آدم بزرگ و قدرت‌مندی بود، می‌توانست با نوک انگشت پایش دختر را کنار بزند. دختر ساده و ضعیف بود. آن‌چه اتفاق افتاده بود اگر اهمیتی می‌داشت، حتی تا فردا می‌توانست دوام بیاورد؟ اگر هر کس آن دو را با هم مقایسه می‌کرد به همین نتیجه نمی‌رسید؟ رودخانه به‌آرامی بین بیشه‌زارها و مزرعه‌ها تا تپه‌های دوردست امتداد می‌‌یافت. آفتاب هنوز روی شیب رودخانه دیده می‌شد. آخرین ابرها داشتند در پهنه‌ی شفاف آسمان شب کنار می‌رفتند.

فرانتس کافکا، یادداشت ها، 1912

/ 0 نظر / 11 بازدید