یادداشت‌های 84

ساعت شش بعد از ظهر به تایباد رسیدم. وقتی از حاشیه‌ی شهر به طرف مرز دوغارون می‌رفتیم، فکرش را نمی‌کردم که بخواهم شب را در تایباد سر کنم. اما مرز بسته بود. دیر رسیده بودیم. باید از مشهد کمی زودتر راه می‌افتادم. اما حالا این‌جا در تایباد، مردمی را می‌بینم که هیچ وقت درک نکرده بودم که آن‌ها هم «هستند» و زندگی می‌کنند. غروب که شد، به مسجدی رفتم. باز هم در ناچاری و درماندگی، گذشته‌ام و چیزی که فکر می‌کردم همیشه از آن فراری‌ام دستاویزم شد. حالا بهتر می‌فهمم که شاید هیچ وقت نباید از هیچ چیزی که زمانی در گذشته‌ی تو بوده است، فرار کنی، چون نمی‌توانی. تلاشی بیهوده است. چیزهایی می‌توانسته‌ای باشی و نبوده‌ای اما هرچه زمانی بوده‌ای تا ابد با تو خواهد بود. بعد از نماز، خانه‌ی امام جماعت. اما علی‌رغم اصرارش، در جست‌وجوی مسافرخانه‌ای بیرون زدم. این مرد را دیده بودم و حالا نوبت دیگران بود. همین رهگذری که نمی‌دانم پیاده می‌رفت یا سوار بر دوچرخه و همین حالا از پایین پنجره‌ی اتاقم در این مسافرخانه کوچک گذشت و قرآن می‌خواند.

همیشه چیزی هست که ناراحتت کند. همیشه چیزی هست که آزارت دهد.  و چه‌قدر امیدها واهی است. ناکجا آباد... واقع‌گرایی... چه غربت مسخره‌ای! چه‌قدر کلمات از معنایشان دورند! سرم به سنگ می‌خورد هر بار به دنبال واژه‌ای برای معنایی می‌گردم.

کج زاده شدن. بسی بسیار کج زاده شدن. و کج زادن؟ باعث آزار هر کسی شدن که به تو نزدیک شود و آیا همین است که سبب می‌شود نگذاری کسی به تو نزدیک شود؟ که همیشه از همه کس و همه چیز فرار کنم. این‌جا در تایباد هستم و چیزی عوض نشده است. فردا به هرات خواهم رفت و می‌دانم چیزی عوض نخواهد شد. همه چیز باز برمی‌گردد سر نقطه‌ی اولش.

هرات. مولانا عبدالرحمان جامی، بی‌بی گوهرشاد، کاشف حسینی، خواجه غلتان و دیدن غلتیدن مردم میان خاک‌ها، ارگ هرات، مسجد جامع هرات، آن شش مناره‌ی بجامانده از بنای گوهرشاد در ورودی شهر، پیر هرات و استاد تابش که نشد ببینمش. به س. زنگ زدم و گفتم که خیلی خوب و راحت رسیده‌ام. شاید فردا بهش بگویم که همه چیز خوب است و اصلاً حس نمی‌کنم که این‌جا در کشوری دیگر هستم.

/ 0 نظر / 7 بازدید