روایت من

تو را روایت کردم. همین جا. همین چند لحظه ی قبل. در کودکی روایت ها را حفظ می کردم و حالا آن ها را می کنم. دلم نمی خواست وضعم این باشد. دلم می خواست همچنان روایت ها را حفظ می کردم. و قرآن ها را، با هفت قرائت. نه این که باز کودک باشم. نه، من آرزوی دوران کودکی را ندارم. کودک بودن سخت وحشتناک است. دیروز که روی تخت خوابیده بودم. جایی که دخترم می خوابید و چشم هایم که خیره شده بود به زدگی کنج دیوار که نمی دانم چی خورده بود آنجا و یک تکه از گچ ستونک کنار دیوار را کنده بود و فکر کرده بودم که حالا باید چه طور به این صاحبخانه ی ازخودراضی و نچسب توضیح بدهم، احساس کردم که دارم طوری به دیوار نگاه می کنم طوری به دیوار خیره شده ام که دخترم وقتی می خواست خوابش ببرد نگاه می کرد. خیره می شد. بعد احساس وحشت کردم احساس کردم که کودکی چه قدر با وحشت همراه است چه قدر کودک ها در وحشت هستند. چه قدر بکارت وحشت زاست. چه قدر بکر بودن ترس آور است. اما روایت تکرار است. تکرار است و به همین جهت شیرین است. خصوصاً وقتی تو را روایت می کردم و میم با چشمهای وق زده داشت نگاهم می کرد و لذت می برد. مثل لذتی که پدری از دریافتن به بلوغ جنسی رسیدن پسرش می برد. دست های تو را روایت کردم. و تمنای عشق بازی دست ها را. و لذت می بردم. مرده شور دست ها را ببرد. تو خواب دیده بودی. خواب دیده بودی که دخترم خوابیده است و من خواب ندیده بودم. خواب دیده بودم که دیگر هیچ وقت نمی توانم خواب ببینم و خطر خواب ندیدن برای من از خطر مست بودن برای یک بندباز بیشتر است. و میم نشسته بود روبه رویم و اصرار می کرد که و من گفتم نمی خواهم و گفتم نه این که نخواهم، نمی توانم و می دانی که نخواستن نتوانستن است. کاغذهای روی میز و توی قفسه و روی زمین را نشانش دادم و گفتم ببین این ها همه کارهایی است که باید بکنم. من هم دلم می خواست مثل مردهای درست و حسابی باشم ولی می بینی که نمی توانم. روی هر تکه از این کاغذها جملاتی هست که در انتظار من اند. و همه ی این سال ها من هم منتظر بوده ام. اما من هیچ وقت برای هیچ کاری وقت ندارم من هیچ وقت قورباغه ها را قورت هیچ وقت پنیرها را جا، هیچ وقت وقت ندارم. فقط وقت دارم روی زمین تاق باز بخوابم و چوب های سقف را بشمارم. کنار بخاری های نفت سوز چکه ای و روایت ها را از بر کنم و قرآن ها را با هفت قرائت. بعد به خواب بروم و خواب ببینم. خواب هیچ کس را نبینم. در خواب فقط خودم باشم. خواب خودم را ببینم. می گوید این ها امکان پذیر نیست و من هم خوب می دانم که چیزی امکان پذیر نیست اما دوست دارم بخوابم و خواب امکان ناپذیرها را ببینم. خواب ببینم که به جای من این همسایه ها هستند که از چشمی در من را نگاه می کنند. سه چهارتایی آمده اند پشت در خانه و دارند از پشت در از توی چشمی من را نگاه می کنند و اتفاقاً من را می بییند و می گویند خوب است؟ چرا فضولی می کنی؟ همه آمده اند. همه ی آن هایی که ساعت رفت و آمدشان را دقیق می دانم. این که صبح ها با چه فاصله ای از هم، بیرون می روند و شب ها با چه فاصله ای از هم برمی گردند. چهار نفرند هر نفر به ازای هر یک از واحدهای همسایه و من نمی توانم مشغول کارهای روزمره ام نباشم و در واقع فقط چیزها را جا به جا می کنم. بعد بیرون پشت در با هم مشاجره می کنند. نمی توانند کارهای من را تحمل کنند. یکی می گوید این جاکش را باید از این ساختمان بیرون انداخت این چه رفتاری است این چه طرز زندگی کردن است و من کاری نمی کنم جز این که چیزها را جا به جا کنم. بعد یکی شان سرش را مثل گربه از لای در که اصلاً یادم نیست چنین درزی داشته بوده باشد می آورد تو و بعد باقی بدنش را که در فشار در و چارچوب خونی شده است به زور می کشاند تو. یکی از زن ها با لنگ کفش توی سر کسی که فحش داده بود می زند و فحش بدتری می دهد و می گوید مگر نمی بینی اینجا خانم ایستاده است که این حرف های آب نکشیده را می زنی بی ناموس و من همین طور که به بدن خونی مرد همسایه نگاه می کنم، خنده ام می گیرد و وحشت می کنم از وحشی گری هایشان. مرد همسایه روی زمین دراز می کشد و با چشمانش بهم التماس می کند که تیمارش کنم. من چیزها را دوباره می گذارم سر جایشان و زخم های مرد را تیمار می کنم و زیر لب زمزمه می کنم عزیز من جان من آخر این چه کاری بود که با خودت کردی. بعد تو را می بینم که به جمع آشوبگران پشت در پیوسته ای و ساکت اشک می ریزی. نمی دانم چه طور این ها را از پشت در چوبی می بینم همه در دایره ای فشرده شده آها از چشمی در می بینمتان بی آنکه لازم باشد چشمم را مثل مثل احمق ها به چفت چشمی بچسبانم از همان فاصله هم می بینمتان. تو ساکت ایستاده ای و به همسایه های وحشی من نگاه می کنی. می خواهی بیایی تو ولی نمی دانی چه طور در این بلبشو خودت را جلو بکشانی و من می ترسم که اگر در را باز کنم این جماعت اوباش بریزند تو. مرد تیمارشده برمی خیزد تشکری می کند و از همان جایی که آمده بود برمی گردد. فکر می کنم که این احمق چرا با خودش این کار را کرد و همه ی تیمارهای مرا این طور یکباره به باد داد و می روم روی تخت دراز می کشم و تو حالا چه می کنی آنجا میان آن همه آدم که به خون من تشنه اند.

/ 5 نظر / 12 بازدید
خبرهاي داغ داغ

فيلم غير اخلاقي در مسجد … ! http://xip.ir/TXdE شهرت مجري زن با حضور عريان در يک برنامه! + عکس http://xip.ir/0xlX فرستادن تصاويرمبتذل براي استادان دانشگاه http://xip.ir/jdnu

تالار گفتمان اویتـا

با سلام .. شما به تالار گفتمان اویتّا، انجمن ایرانیان دعوت شده اید. با ثبت نام در این تالار شما می توانید در بحث ها شرکت کرده و از مطالب سایت استفاده کنید. تالار گفتمان اویتّا دارای بخش های شامل جدیدترین اخبار سراسر دنیا، جدیدترین مطالب علمی، بخش نرم افزار و سخت افزار و مطالب کامپیوتری، موبایل، دانلود جدید ترین کتاب ها و مجلات، ادبیات رمان و داستان کوتاه، سینما، موسیقی،ورزش،درس و دانشگاه،سلامت و پزشکی،مطالب طنز،آشپزی و خانواده و دارای بخش جداگانه جهت سرگرمی و دوستیابی می باشد. امیداریم شما را در جمع خانواده اویتّا ببینیم. با تشکر

طیبه تیموری

درودآقای موسوی داستان توی سایت گودریدز چرخی می زدم به یاد قبل تر ها... راهم افتاد به وبلاگتان برقرار باشید

مهدی

من هم منتظرم تا بدانم اینها که از پشت چشمی سرک می کشند برای چی اینجا هستند؟ یا آن مردک چرا مسیر رفت و برگشتش سزیف وار است و اینطور مازوخیست شده است و چرا باید بنشینی به تیمارش؟ ... منتظرم تا بدانم این روایت سرانجامش چیست؟ پس بنویس ... شادزی

مستی

سلام قشنگ می نویسی.خیلی خوشحال که وبلاگتو دیدم[لبخند]