به خاطر هیچ

سرد بود که زمهریر که زانوها را کرده بودیم توی ژاکت از پایین و سعی می کردیم که لحظه ای به خواب برویم و قطار هیچ توقفی نداشت سرمایش همچنان می رفت تا همه هزار مسافر لرزانش را به کام آن مرگ عجیب در ساعت شش بامدادی که طلوع آفتاب هیچ گاه از سرخی افق از آن حمره مشرقی هرگز برای هیچ کدام از آن هزار نعش افتاده بر صندلی های سبز واژگونه که هیچ سابقه نداشته است آنچنان لرزان از آنچه بعد از اذان صبح و ایستادن قطار در آن ایستگاه دور افتاده تا گریه هایی که صداشان به هیچ صدایی نرسیده است...

می گوید: می دانم که مزاحمم اما ناراحت نباش از هیچ چیز

می گویم: چرا فکر می کنی ناراحتم؟ تو از کجا می فهمی که من از هیچ چیز ناراحتم؟

/ 1 نظر / 14 بازدید
محمدی

نمی فهمم . نمی فهمم . چرا نمی فهمم ؟ نباید بفهمم ؟ اما تجسم می کنم . سعی می کنم در ذهنم بسازم . چند تا تصویر که گنگند . شبیه این فیلمهای جدید. شبیه اونچه در بزرگراه گم شده هست . اما من نمی فهمم .