اوهــام

مثل لحظه‌ی مواجهه با یک نفر، برآمده از اعماق تاریک خیال است؛ کسی که هرگز نمی‌تواند وقتی تو آن‌جا به صفحه‌ی چوبی میز آشپزخانه‌ات تکیه کرده‌ای و در فکر فرو رفته‌ای آن طرف ایستاده باشد و تو برگردی نگاهش کنی. نفست را بیرون می‌دهی همراه با خنده‌ای که مخصوص مواجهه با یک نفر برآمده از اعماق خیالی تاریک باشد که هیچ نظیری در این دنیا ندارد. نفست را بیرون می‌دهی همراه با خنده‌ای که دندان‌هایت را نمایان می‌کند و تا اندازه‌ای حتی نموری چشم‌هایت را و پلک‌هایت را. مثل لحظه‌ی مواجهه با کسی که در خیالش پرورانده‌ای، سبک، ناملموس و دست‌رس‌ناپذیر. مثل آن لحظه، نفست را یک‌جا، مقداری مشخص از نفست را بیرون می‌دهی و طوری می‌خندی که ردیف دندان‌هایت نمایان شود و مژه‌های خیست حتی وقتی آرنج‌هایت را به صفحه‌ی چوبی میز آشپزخانه تکیه داده‌ای و یک‌باره با خیالت مواجه می‌شوی یا در شبی سرد و در بادی تازیانه‌وار در خیابانِ نیمه‌شبی به سمت خانه می‌روی و باد، لبه‌های بالاپوش تیره و بلندت را به پاهایت می‌کوبد و تو بندهای باشلق سورمه‌ای را با دست‌هایی یخ‌کرده گرفته‌ای، فرقی نمی‌کند کجا باشی، مهم بکری آن لحظه‌ی مواجهه با خیال است و آن خندیدن و نفس بیرون دادن و آن شادی بعد از ماتمی که چشم‌هایت را خیس کرده است و ردیف دندان‌هایت را با فاصله‌ای که بینشان هست، نمایان کرده. سراغ خیالت می‌روی، سراغ آن نفر، که برآمده از خیال است و تو در خیال، با او ماجراها داشته‌ای. در آغوشش می‌گیری، با او حرف می‌زنی یا مثل آن زنِ وحشی، حوله‌ی حمام بر تن، لنگ‌هایت را از هم باز می‌کنی و روی شکمش می‌نشینی، با حفظ همان خنده‌ای که دیدارش بر صورتت نشانده است. فرقی نمی‌کند که چه می‌کنی، در هر حال، خیالی گریزپاست؛ خنده‌ات می‌خشکد. خشک می‌شود. اگر کنار تو در آشپزخانه‌ی خانه‌ات ایستاده باشد، رو برمی‌گرداند و از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌گریزد، در خیابان باشد، در باد گم می‌شود یا روی کاناپه نیمه‌لخت دراز کشیده باشد، دست تو را می‌گیرد و دور می‌کند. خیال است و تو حتی اگر بهانه‌ها را یکی یکی، پیش چشمش بیاوری، اگر بروی سر راهش جلو پنجره نیمه‌باز بایستی و کودک چندماهه را جلوش بگیری و التماسش کنی، پس می‌زند اگر در باد سرد بیاویزی، از دستت می‌لغزد و اگر التماسش کنی، سخت‌تر و سخت‌تر دستت را برای پس زدن می‌فشارد و حالا دیگر نفست را بیرون نمی‌دهی، دست‌هایت در هوا می‌لرزند و از هجوم وحشی‌های زار و نزار به سرگیجه‌های ویل پناه می‌بری، به در و دیواری که نیست می‌کوبی، دست‌هایت در هوا می‌لرزند و از خود بی‌خود می‌شوی غلت می‌خوری طرف اتاقت، می‌لغزی روی تخت و هجوم همه‌ی زشتی‌ها و گریز همه‌ی خیالات و اوهام و مواجهه را حتی، در لحظه‌ای به گریزپایی یک خاطره با زلف‌های بلوند آشفته با مژه‌های شکننده‌ی سیاه و ریمل، می‌لغزی توی اتاقت و روی تخت تا هجوم همه‌ چیز را پایانی باشد بر لغزش استوار آن دایره‌های چرخان روی دیوار و حرف‌هایی بسامد تنهایی زمخت و بی‌انتهای به‌خودپیچنده‌ی سرد تاریکی که از یک هوس برملایی آمده است. هاه هاه خنده‌ای سر می‌دهی مثل لحظه‌ی مواجهه با چیزی برآمده از چیز.

/ 1 نظر / 9 بازدید
سجادی لو لو

نخست آن که نوشته ات داستان است دو دیگر آن که مواقعه خوبی است سه دیگر آن که مواقعه هنر نیست چهار دیگر آن که هنر نزد ایرانیان است و بس پنج دیگر این که تو چرا برای امریکای لاتین نمی نویسی یا چرا برای روسیه یا هر جای دیگر جز ایران!