شب نامه

دست‌هایش که حلقه‌شان کرده است دور تنم، کم کم شل می‌شوند. خوابیده‌ام کف هال. من روی شکم خوابیده‌ام و او سرش را چسبانده به پهلوی من و دست‌هایش را سفت دور من حلقه کرده و چشم‌هایش را بسته که بخوابد. گرمای نفسش را که به پهلویم می‌خورد حس می‌کنم. گرمایی است که همیشه ندارمش و باید بپایمش و تا مدتی ـ خدا می‌داند چقدر ـ حفظش کنم. گفتم خب چرا روی تخت نمی‌خوابی؟ گفته بود نمی‌شود اینجا روی زمین بخوابم؟ گفت خب دوست دارم روی زمین بخوابم. بعد آن پتوی خاکستری را پهن کردیم کف هال و دو تا بالش گذاشتیم رویش و خوابیدیم. من با فاصله این طرف‌تر و او آن طرف. بعد خودش را کشان کشان به من نزدیک کرد و سرش را مثل جوجه مرغی که دنبال کنجی گرم و دنج باشد، میان بازو و پهلویم که زاویه‌ای قائمه درست کرده بودند جا داد. دوست داشتم بچلّانمش. دست را تا کردم و سر و پهلویش را چلاندم کمی جاگیر‌تر شد در پهلویم و بعد، کم کم دست‌هایش که دورم حلقه‌شان کرده بود، شل شد و صدای نفس کشیدنش سنگین. بعضی لحظه‌ها بدون شک از بهشت آمده‌اند.

بعد، وقتی که می‌خوابد اغلب با او حرف می‌زنم. نگاه می‌کنم ببینم رنگ صورتش امشب چه فرقی با شب‌های قبل داشته است. سرخ‌تر است یا سفید‌تر، چاق‌تر شده یا لاغر‌تر. چشم‌هایش خسته ترند یا شاداب‌تر. دست می‌کشم روی مو‌هایش، طوری که بیدار نشود و اگر بیدار شود خودم را به خواب می‌زنم تا دوباره بخوابد. دوست دارم مثل آن وقت‌ها بلندش کنم بچسبانمش به سینه‌ام و برایش سرزمین هرز را بخوانم. محکم به سینه‌ام فشارش دهم و بخوانم و بخوانم. زمان به عقب برگردد و ما هفت سال جوان‌تر شده باشیم. برایش بخوانم که مادام سوساستریس، آن پیشگوی شهیر، سرمای سختی خورده بود... بخوانم که تنها در زیر این صخره سرخرنگ سایه هست، به زیر سایه این صخره سرخرنگ بیا... و بدن او در آغوشم سست شود و بفهمم که خوابش برده است... بعضی لحظه‌ها بدون شک از بهشت آمده‌اند.

/ 1 نظر / 5 بازدید