بین الحرمین

پیرزن بلند شد و عبای سیاه خاک‌آلود و چرکش را تکانی داد و جلو آمد. انگار نه انگار که تا همین یک دقیقه‌ی قبل آن طور راحت کنار پیاده‌رو، روی زمین خوابیده بوده است. از کنار پایه‌ی ستونی‌ای که پیاده‌رو بین‌الحرمین را سقف زده بود، در حالی که تلوتلو خوردنش اصلاً به چشم نمی‌آمد، جلو آمد و گفت: «بیش ساعة؟»* سرم را تکانی دادم و نگاهش کردم؛ انگار نفهمیده‌ام چه می‌گوید. چشم‌هایش برق می‌زد. تکرار کرد: «بیش ساعه؟» گفتم: «ماأدری»** و بعد، رویش را آن طرف کرد و با عجله وارد کوچه‌ی باریکی شد که من تقریباً سر آن نشسته بودم؛ کوچه‌ای با عرض یک متر که انتهایش در تاریکی شب پیدا نبود.

--------------------

* ساعت چنده؟

** نمی‌دونم

/ 0 نظر / 14 بازدید