بهانه‌هايی برای زيستن در زادگاه

 

پل‌هاي حقير شهر ما، كمي بيش‌تر از حد معمول اين قبيل شهرهاي كوچك‌اند. حتي براي كساني مثل من، كه از زماني كه چشم باز كرده‌ام، تا حالا كه مردي ميان‌سال به حساب مي‌آيم، رنگ آن طرف دروازه‌هاي شهر را نديده‌ام و به اقتضاي ملال بيش از حد تواني كه دارم، كاري جدي‌تر و تحمل‌پذيرتر از گز كردن كوچه‌خيابان‌ها و پرسه زدن در محله‌هاي غريب شهر ندارم هم ممكن است پيش بيايد كه در طول يكي از شب‌گردي‌هاي ديرهنگامم، يكي از آن جديدهايش را ببينم كه سر راهم سبز شود و مانند سگي كه نواله‌اي گدايي مي‌كند، واداردم كه امتحانش كنم. اين مسئله هيچ ربطي به پايان‌ناپذير بودن شهر ما ندارد.

                                                                                  [ادامه]

/ 5 نظر / 6 بازدید
۱۸ تير

سلام وبلاگ خیلی باحالی داری. اگر تو هم به فکر آزادی ایران و ایرانی هستی پس حتما سری هم به ما بزن.نظرت رو هم از ما دریغ نکن همون طور که ما نکردیم اگر هم قابل دونستی آدرسه وبلاگه ما رو هم در لیسته دوستانت قرار بده ما هم از همین طریق از خجالتت در خواهیم اومد .زنده باد ۱۸ تیر .زنده باد ایران و ایرانی آزاد.

جليلي

سلام شاد زي مهر افزون باد

قطره

همه اش رو الان وقت نکردم بخونم. بر می گردم و می خونم. احتمالا فردا! به من هم سر بزن.

قطره

کاش به چند قسمت تقسيمش می کردي و بعد می ذاشتی رو وبلاگت... تا وسطاش خوندم؛ تا مقدمه ی اون کتاب آبيه!!

کوشالشاهی

وقتی که کنار هم نشستیم نمی شه نظر داد وقتی که توی وبلاگ می گذاریم نمی شه نظر داد وقتی که مردیم نظر می دیم