صیاد

چنگ انداخته‌ام به این سر تور. آن سرش، در آب گم شده است. نمی‌دانم تا کجا رفته؛ شاید تا دوردست‌ها رفته باشد؛ تا عمق هزارپاییِ اقیانوس‌ها. و گمان می‌کنم تا شب نرسیده، بتوانم چندتایی ستاره‌ی دریایی به تور بیندازم. رو به دریا نشسته‌ام و پایم در ماسه‌ها فرو رفته است. تخته‌سنگی که بر آن نشسته‌ام، مایه‌ی آرامش من است؛ از جنس سنگ‌های اخرایی کوهستان‌های آن سوی بیشه‌زارانِ پستِ درآب‌مانده است و نمی‌دانم چه طور تا این‌جا، تا لب ساحل آمده. موج‌ها آرام از روی پاهایم می‌گذرند، اما این، هیچ وقت موجب نگرانی‌ام نمی‌شود؛ چون، بزرگ‌ترین آن‌ها هم به بلندای صخره‌هایی که تخته‌سنگ من از آن‌جا آمده است، نمی‌رسند؛ هر قدر هم که توفان شدید و شدیدتر بشود و پاهایم هی در بیشتر در آب فرو بروند. فوقش این است که آب از سرم می‌گذرد و هی بالا و بالاتر می‌رود؛ یک پا، دو پا، هزار پا. و آن وقت من همان‌جا، محکم و سنگ‌گونه در آن عمق هزاپایی خواهم نشست تا به تور صیادی بیفتم که بر تارک بلندترین قله‌ی آن کوهستان‌های اخراییِ دوردست نشسته‌ است.

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧