مهتابی هال را روشن کرد و روی زمين را نگاه کرد. آمد کنار در آشپزخانه و قاب عکس را از روی زمين برداشت. نچ‌نچی کرد و آن را گذاشت روی تاقچه. بعد،‌ تلويزيون را برداشت و دوباره رفت روی تخت دراز کشيد. چراغ بالای سرش را روشن کرد. دوباره همان کتاب را برداشت. کمی ورقش زد و بعد، آن را  انداخت پايين تخت...

اين جمله‌ها را يکی از بچه‌ها از داستان «باشکم خالی سيگار نکش!» انتخاب کرده. از خودش بپرسيم چرا؟

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٠
تگ ها :