...و بشنو

در صداي غل و زنجير زندان زندگي‌ات

خش‌خش هفت اقيانوس.

روحِ رها از جسم، خطاكار است

چون تني بي‌تن‌پوش.

نه طرحي دارد، نه كنشي، نه نقشه‌اي، نه شعري.

چيستاني است پست

كه باز مي‌گردد تا مجالي دوباره بيابد.

...چون آتشي بي‌سايه، در جهان پرسه مي‌زند

ناتوان از فراموشي ياس‌هايي كه روي ميز از ياد رفته بود

پرواز كن اي كودك، اي روحِ تحقيرشده

زاري‌هايت را بس كن، اوريديس،

هنگامي كه با عصايت جهان را، گرداگرد، مي‌گردی، كاسه‌ي مسين تو جام راهمايت

تا، حتي اندكي، به هر گام پاسخِ جهان را بشنوي

متبرك و گوش‌خراش، توأمان.

 

آرسني تاركوفسكي

 

 

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
تگ ها :