كتـيــبه

 

چه كسی خداوند را به اين فكر انداخت كه موجودات را از دو جنس نر و ماده بيافريند و آن‌ها را وادارد تا با يكديگر پيوند كنند؟ مرد بود، و از اين روست كه به او زن عطا كرده است. زن دو پستان بر سينه دارد [...]* قطره‌ی كوچكی از نطفه‌ی مرد كه در آن بگذاريد هيكلی به اين بزرگی از آن زاده خواهد شد؛ همين قطره‌ی ريز ناچيز گوشت و استخوان و پی و پوست می‌شود. ايوب در باب دهم اين نكته را نيك گفته است كه: «آيا مرا چون شير ندوشيدی و چون پنير دلمه نكردي؟» خداوند در همه‌ی كارهای خود چيزی طنزآميز به كار زده است. اگر خداوند عقيده‌ی مرا درباره‌ی زاد و ولد آدميان می‌پرسيد به او سفارش می‌كردم كه به مشتی خاك بسنده كند. و به او می‌گفتم خورشيد را بمانند چراغی درست در وسط زمين بگذارد. اگر چنين می‌شد،‌ هميشه روز می‌بود.

مارتين لوتر

ص ۱۲۵ جاده‌ی فلاندر، ترجمه‌ی منوچهر بديعی

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اين حذف كار خود مترجم (يا به هر حال ناشر) است... البته چون اين كتاب قبل از انفجار نور ترجمه و چاپ نشده است، هيچ خاطره‌ای ازش نداريم و دقيقاً نمی‌دانيم وقتی جاده‌ی فلاندر را می‌خوانيم داريم چه كار می‌كنيم و به همين دليل مثل پوكه‌باز نمی‌رويم توی تاريكی پشت خانه‌مان پرت و سگ‌خورش ‌كنيم. به هر حال كنار آتش می‌نشينيم و می‌خوانيمش و به جان آقای بديعی و حتی نشر نيلوفر هم دعا می‌كنيم...اين پانوشت نبايد اين قدر طولانی می‌شد اما حالا كه شده بگذاريد بگويم كه البته منظور من به هيچ وجه جسارت به جناب آقای بديعی نيست و  مديون و سپاس‌گزار او نه‌تنها من، كه حتماْ خيلی‌های ديگر (كه سرشان به تنشان می‌ارزد) و اصلاً به اعتقاد من همه‌ی ادبيات فارسي بوده و هست و خواهد بود و اصلا چرا توضيح خود او درباره‌ی اين حذفيات را همين جا نقل نكنم و سخن را تمام،‌ حالا كه اين حاشيه درازتر از متن شده است؟

ص ۱۶: «حدود ده صفحه از رمان كه در توصيف احساسات و اعمال شهوانی بوده است، حذف شده است. هرجا كه بيش از يكی دو كلمه حذف شده باشد به جای آن علامت [...] (سه نقطه در كروشه) نهاده شده است. مترجم نمی‌تواند بگويد كه اين حذف به اصل مطلب رمان لطمه نزده است. كلود سيمون از آن نويسندگانی نيست كه اغلب به درخواست ناشران فرنگ، آن گونه توصيف‌ها را نه به ضرورت بلكه برای به فروش رساندن كتاب در رمان خود می‌آورند و حذف آن‌ها به رمان لطمه‌ای نمی‌زند. در رمان جاده‌ی فلاندر آن توصيف‌ها بنا به ضرورت و برای آن‌كه چيزی با كاهش خودسرانه از واقعيت كاسته نگردد آمده است. اما مترجم چاره‌ای جز حذف آن‌ها نداشته است.»

دلم نمی‌آيد ديگر چيزی نگويم. و مثلاً نگويم كه جناب آقای بديعي! آخر ما در صدد فتح قله‌های علم و دانش و هنر در جهان هستيم،‌ اصلاً اگر ادعا نداشته باشيم كه بر اين قله‌ها ايستاده‌ايم. و دقيقاً برای همين است كه رمان بزرگ جويس گوشه‌ی خانه‌ی شما خاك می‌خورد و ما فاتحان قله‌های افتخار نمی‌توانيم مهم‌ترين كتاب كلود سيمون را به طور كامل بخوانيم... آخر خدای ناكرده ممكن است ريبه‌ای در آن باشد و اين معدود آدم‌هايی كه دنبال خواندن اين كتاب‌های فلان هستند و ما معمولاً كتاب‌های خودشان را هم نقطه‌چينی می‌كنيم با خواندن اين جملات حالی به حالی شوند و بهتر ياد بگيرند چه‌طور چيزهايی بنويسند كه ما باز هم نقطه‌چينی‌اش كنيم و اووووه... پنبه بگيرند دهانم را...آخر شما بگوييد اين حاشيه تمامی دارد؟ باور كنيد كه فقط از اين قطعه از كتابی كه می‌خوانم خوشم آمد و البته آن‌جمله‌ی آخرش بيش‌تر (هرچند كه دلايل ديگری هم بود) و خواستم كسان ديگری هم بخوانند و يك دفعه به آن نقطه‌ها رسيدم و به خاطر سوابقم مجبور شدم بنويسم كه كار من نيست و... اين شد كه شد. تو يكی كه هميشه متهمم می‌كني لااقل باور كن كه قصد نداشتم اصلاً حاشيه بنويسم و اصلاً عادت به زدن اين حرف‌ها ندارم و اگر هم نمی‌زنم به اين دليل است كه می‌دانم فايده‌ای ندارد و نه اين‌كه در پی كشف قافيه‌ای نو باشم... و فكر می‌كنم اگر يك نفر برود و خود جاده را بخواند سودش هزاران بار بيش‌تر از اين است كه صدهزار نفر اين حاشيه‌ها را بخوانند. اين‌ها را اگر هم من نگويم كيست كه نداند؟ اين‌ها را هزار صفحه كنيم و هزار بار هم كه تكرار، تمامی ندارد آخر شما بگوييد دارد؟ آن وقت اين احمق‌ها دلشان را به يلدابازی و بازی با يلدا و ببينيد چه چيزهايی خوش می‌كنند! به ريش پدرتان بخنديد!

ــــ

توضيح: تأكيد در متن كتيبه از من است. 

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
تگ ها :