درس‌هايی از جريان رمان نو (۲)

  

مقاله‌ی «رمان به منزله‌ی پژوهش» نوشته‌ی ميشل بوتور با ترجمه‌ی رضا سيدحسينی را كه سال‌ها پيش در ارغنون ۹و۱۰ چاپ شده است، در هيچ سايتی نيافتم و به همين دليل متن كاملش را اين‌جا می‌گذارم و پيشاپيش محكوميتم را برای بازنشر اين مقاله بدون كسب اجازه از مؤلف و مترجم و ناشر می‌پذيرم.

 

لينك‌داني رمان نو:

رمان نو * پديده‌ی ضد رمان * نه آغازی هست نه پايانیعليه رمان نو * از واقع‌گرايی تا واقعيت‌گرايی * قطره‌ی ملی شما اقيانوس جهانی نيست * من می‌نويسم تا بدانم چرا می‌نويسم * در فراق رمان نو فارسی * بررسی رمان جن * ناتالی ساروت * گفت‌وگو با ميشل بوتور * رمان نو * آلن رب گری‌يه * داستان‌نويسی كه پيچيده نمی‌نوشت *

 

 

 

 

 

 

رمان به منزله‌ي پژوهش

 

نوشته‌ي ميشل بوتور

ترجمه‌ي رضا سيدحسيني

(ارغنون / 9 و 10)

 

 

1

رمان شكل خاصي از روايت[1] است.

روايت پديده‌اي است كه به طور قابل ملاحظه‌اي از قلمرو ادبيات فراتر مي‌رود و يكي از سازندگان اصلي برداشت ما از واقعيت است. تا دَم مرگمان، و از زماني كه درك سخن كرده‌ايم، به طور دايم در روايات احاطه شده‌ايم؛ نخست در خانواده، سپس در مدرسه و بعد، از طريق شنيده‌ها و خوانده‌ها.

ديگران براي ما، فقط آن چيزهايي نيستند كه ازشان به چشم ديده‌ايم، بلكه آن‌چه هم كه آن‌ها از خودشان براي ما تعريف كرده‌اند، يا آن‌چه ديگران از آن‌ها براي ما تعريف‌ كرده‌اند. تنها آن‌هايي نيستند كه ديده‌ايم، بلكه همه‌ي آن‌هايي هم هستند كه ازشان براي ما سخن گفته‌اند.

اين فقط در مورد آدم‌ها صادق نيست، بلكه درباره‌ي اشيا و به عنوان مثال مكان‌هايي هم صدق مي‌كند كه من نرفته‌ام، اما ديگران براي من وصف كرده‌اند.

اين روايتي كه ما در آن غوطه‌وريم، اشكال گوناگوني به خود مي‌گيرد: از رواياتِ خانوادگي، از اطلاعاتي كه افراد خانواده سر ميز غذا درباره‌ي آن‌چه آن روز صبح انجام داده‌اند به همديگر مي‌دهند، تا اخبار روزنامه يا كتاب‌هاي تاريخي، هر يك از اين اشكال ما را با يكي از عرصه‌هاي خاصِ واقعيت مربوط مي‌كند.

همه‌ي اين رواياتِ حقيقي خصيصه‌ي مشتركي دارند و آن اين است كه، به طور كلي، قابل تحقيق‌اند. بايد من بتوانم آن‌چه را كه فلاني به من گفته است، با اطلاعاتي كه از ديگري گرفته‌ام تأييد كنم و اين كار را الي‌غيرالنهايه ادامه دهم. در غير اين صورت، با نوعي اشتباه يا امر خيالي سروكار دارم.

در ميان همه‌ي اين رواياتي كه قسمت اعظم زندگي روزمره‌ي ما در سايه‌ي آن‌ها شكل مي‌گيرد، رواياتي وجود دارند كه قطعاً ساختگي هستند. اگر براي پرهيز از هرگونه شبهه‌اي، به حوادثي كه تعريف مي‌كنند، خصوصياتي بدهند كه آن‌ها را پيشاپيش از حوادثي كه ما عادت داريم ببينيم، جدا كند، در برابر ادبيات وهمي، اساطير و قصه‌هاي پريان و غيره قرار داريم. رمان‌نويس، حوادثي را به ما عرضه مي‌كند، شبيه حوادث روزمره. مي‌خواهد به آن‌ها تا حد امكان چهره‌ي واقعي بدهد، تا آن‌جا كه در اين كار مي‌تواند تا حد گول زدن پيش برود (دانيل دفر).

اما آن‌چه رمان‌نويس براي ما حكايت مي‌كند، قابل تحقيق نيست و در نتيجه، كافي است كه گفته‌ي او بتواند به آن‌چه تعريف مي‌كند ظاهر واقعيت بدهد. اگر من با دوستي روبه‌رو شوم و او خبرِ حيرت‌آوري را به من بدهد، براي اين‌كه اعتماد مرا جلب كند، پيوسته اين دستاويز را دارد كه بگويد فلاني و فلاني هم شاهد بودند و خودم هم مي‌توانم بروم و تحقيق كنم. برعكس، وقتي نويسنده‌اي روي جلد كتابش كلمه‌ي «رمان» را مي‌نويسند، عملاً اعلام مي‌كند كه دنبال چنين تحقيقي رفتن بيهوده است. تنها با اتكا به گفته‌ي اوست كه شخصيت‌هاي داستان بايد پذيرفته شوند و زندگي كنند، ولو اين‌كه آن‌ها وجود خارجي هم داشته باشند.

فرض كنيم كه ما نامه‌اي از شخص قابل اعتمادي در قرن نوزدهم پيدا كنيم كه به مخاطبانش نوشته است كه او باباگوريو را بسيار خوب مي‌شناخته است و اين شخصيت به هيچ وجه آن‌گونه نبوده است كه بالزاك براي ما وصف كرده است و مثلاً در فلان و فلان صفحه اشتباهات بزرگي وجود دارد. اين ادعا مسلماً كوچك‌ترين اهميتي براي ما نخواهد داشت. باباگوريو همان است كه بالزاك برايمان وصف مي‌كند (و همان است كه مي‌توان با توجه به اثرِ بالزاك درباره‌ي او گفت و نوشت.) من مي‌توانم ادعا كنم كه بالزاك در قضاوت‌هايش درباره‌ي شخصي كه خود ساخته است، اشتباه مي‌كند و فلان جنبه‌ي او از نظرش دور مانده است، اما براي توجيه ادعاي خودم بايد به جملات متن خود بالزاك استناد كنم؛ نمي‌توانم شاهد ديگري بياورم.

در حالي كه روايت حقيقي متكي به يك منبع خارجي است، رمان بايد براي قبولاندن آن‌چه به ما مي‌گويد بسنده باشد. بدين سان رمان قلمرو پديدارشناختي فوق‌العاده‌اي است، محل بسيار مناسبي است براي مطالعه در اين‌كه واقعيت چه‌گونه بر ما ظاهر مي‌شود يا مي‌تواند ظاهر شود. از اين رو رمان، آزمايش‌گاه روايت است.

 

2

بنابراين، در رمان كار بر روي فمر در درجه‌ي اول اهميت قرار مي‌گيرد.

در واقع، روايات حقيقي، به‌تدريج كه عمومي و تاريخي مي‌شوند، ثابت مي‌مانند، متحجر مي‌شوند و طبق اصول معيني اهميتشان را از دست مي‌دهند. (اين مسئله امروزه در مورد رمان‌هاي سنتي نيز صادق است؛ رمان‌هايي كه مسئله‌اي مطرح نمي‌كنند.) جاي ادراك اوليه را برداشت ديگري مي‌گيرد كه غناي كم‌تري دارد و به‌تدريج، جنبه‌هايي را از دست داده است. اين برداشت كم‌كم تجربه‌ي واقعي را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد و خود جاي آن را مي‌گيرد و سرانجام، به فريب تعميم‌يافته‌اي بدل مي‌شود. كاوش در فرم‌هاي گوناگونِ داستاني مي‌تواند در اين فرمي كه براي ما عادي شده است، آن‌چه را كه تكراري و بي‌اهميت است، آشكار كند، از آن نقاب بردارد و ما را از آن نجات دهد و به ما امكان بدهد كه در وراي اين روايتِ ثابت، هر آن‌چه را كه پرده‌پوشي كرده يا درباره‌اش سكوت كرده است و تمام آن روايت عمقي را كه همه‌ي زندگي ما در آن غوطه مي‌خورد، بازيابيم.

از سوي ديگر، روشن است كه فرم، اصلي است انتخابي (و سبك در اين ميان يكي از جنبه‌هاي فرم است و شيوه‌ي ارتباط جزئيات زبان با يكديگر است؛ يعني انتخاب فلان كلمه يا فلان طرز بيان به جاي كلمه و طرز بيان ديگر.) فرم‌هاي تازه در واقعيت، چيزهاي تازه‌اي كشف مي‌كنند تا آن‌جا كه انسجام دروني آن‌ها نسبت به فرم‌هاي ديگر پذيرفتني‌تر باشد و به همان نسبت نيز فرم به دست‌آمده جدي‌تر باشد.

برعكس، براي واقعيت‌هاي مختلف، فرم‌هاي روايتِ مختلف متناسب است. باري، روشن است كه دنيايي كه ما در آن زندگي مي‌كنيم با سرعت زيادي در تحول است. تكنيك‌هاي سنتي روايت ناتوان‌اند از اين‌كه همه‌ي گزارش‌هايي را كه به اين ترتيب مي‌رسند در بر بگيرند. نتيجه‌ي آن نارسايي مداوم است. براي ما غيرممكن است كه در درونمان همه‌ي اطلاعاتي را كه بر ما هجوم مي‌آورند منظم كنيم؛ زيا ابزارهاي مناسب را كم داريم.

جست‌وجوي فرم‌هاي تازه‌ي داستاني كه قدرت تلفيقشان بيش‌تر است، در مورد آگاهي‌اي كه ما از واقعيت داريم، نقش سه‌گانه‌ي افشاد، بهره‌برداري و بازآفريني را بازي مي‌كند. رمان‌نويسي كه از اين كار ابا دارد، چون عادت را بر هم نمي‌زند، از خواننده‌اش هيچ كوشش خاصي را انتظار ندارد، او را وادار نمي‌كند كه به خويشتن بازگردد و در ديدگاه‌هايي كه از مدت‌ها پيش پذيرفته است، ترديد كند، طبعاً به موفقيت آساني دست مي‌يابد، اما شريك جرم اين نارسايي عميق و اين شب ظلماني مي‌شود كه در آن دست و پا مي‌زنيم. عكس‌العمل‌هاي ضمير را باز هم كندتر و بيداري آن را دشوارتر مي‌كند، خفقان درون را چنان دامن مي‌زند كه حتي اگر مقاصد نيك‌خواهانه هم داشته باشد، اثرش سمي بيش نخواهد بود.

ابداع فرم در رمان، برخلاف آن‌چه اغلب منتقدان كوتاه‌بين تصور مي‌كنند، به هيچ وجه خلاف واقع‌گرايي نيست، بلكه شرط ضروري واقع‌گرايي پيش‌رفته‌تر است.

 

3

اما رابطه‌ي رمان با واقعيتي كه احاطه‌مان كرده است، تنها محدود به اين نيست كه آن‌چه رمان براي ما شرح مي‌دهد، برشي خيالي از اين واقعيت باشد، برشي مجزا و دست‌يافتني كه مطالعه‌ي آن از نزديك امكان دارد. تفاوت بين حوادث رمان و حوادث زندگي تنها در اين نيست كه حوادث زندگي قابل تحقيق و تحقق است و حال آن‌كه حوادث رمان فقط از طريق متني كه آن‌ها را ايجاد كرده است، قابل دست‌رسي است؛ بلكه حوادث رمان، به اصطلاح عامه، بسيار «جالب‌تر» از حوادث واقعي است. پديد آمدن اين حوادث خيالي، پاسخ‌گوي ضرورتي است و كاركردي دارد. شخصيت‌هاي خيالي خلأهاي واقعيت را پر مي‌كنند و درباره‌ي آن‌ها به ما آگاهي مي‌دهند.

نه تنها آفرينش، بلكه خواندن رمان هم نوعي رؤيابيني در بيداري است؛ از اين رو پيوسته مستلزم نوعي روان‌كاوي به مفهوم وسيع كلمه است. از سوي ديگر، اگر من بخواهم يك نظريه‌ي روان‌شناختي، جامعه‌شناختي، اخلاقي و غيره را شرح دهم، اغلب براي من راحت‌تر است كه مثالي ساختگي بياورم. شخصيت‌هاي رمان اين نقش را به بهترين وجه بازي مي‌كنند. و اين شخصيت‌ها را من مي‌توانم بين دوستان و آشنايانم بشناسم و رفتار اين اشخاص را با توجه به ماجراهاي آن شخصيت‌ها ايضاح كنم. الخ...

اين انطباقِ رمان با واقعيت، داراي پيچيدگي فوق‌العاده‌اي است و «رئاليسم» آن و اين امر كه رمان مانند برشي خيالي از زندگي روزمره جلوه مي‌كند، فقط جنبه‌ي خاصي از آن است؛ جنبه‌اي كه به ما اجازه مي‌دهد آن را به عنوان نوع ادبي، از واقعيت جدا كنيم.

من مجموعه‌ي روابط موججود را بين آن‌چه رمان براي ما شرح مي‌دهد و واقعيتي كه در آن زندگي مي‌كنيم، «سمبوليسم رمان» نام مي‌دهم.

اين روابط در همه‌ي رمان‌ها مثل هم نيستند و به نظرم مي‌رسد كه وظيفه‌ي اصلي منتقد آن است كه آن‌ها را از هم جدا كند و چنان روشنشان كند كه بتوان از هر اثر خاص همه‌ي آموزشي را كه در بر دارد، بيرون كشيد.

اما چون در آفرينش رمان و در آن بازآفريني كه خواندن دقيق است، نظام پيچيده‌اي از روابط دال و مدلولي بسيار متنوع را تجربه مي‌كنيم، اگر رمان‌نويس بخواهد صميمانه ما را در تجربه‌اش شركت داهد، اگر واقع‌بيني او بسيار ژرف باشد، اگر فرمي كه به كار مي‌برد به قدر كافي فراگير باشد، به‌ضرورت، اين روابط متنوع را در درون اثر خود قرار داده است. سمبوليسم خارجي رمان تمايل دارد كه در نوعي سمبوليسم دروني منعكس شود. از اين رو قسمت‌هايي از رمان در رابطه با مجموع، همان نقشي را بازي مي‌كنند كه اين مجموع در رابطه با واقعيت.

 

4

اين رابطه‌ي عمومي «واقعيتي» كه رمان وصف مي‌كند با واقعيتي كه ما را احاطه كرده است، به خودي خود تعيين‌كننده‌ي آن چيزي است كه درون‌مايه يا موضوع آن ناميده مي‌شود و اين موضوع به منزله‌ي پاسخي است به وضع خاص آگاهي. اما ديده‌ايم كه اين درون‌مايه، اين موضوع، از طرز ارايه‌اش، از فرمي كه براي بيان آن به كار رفته است، جدايي‌پذير نيست. در موقعيت تازه‌اي، با آگاهي تازه‌اي از وضع رمان و روابطي كه رمان با واقعيت دارد، موضوع‌هاي تازه‌اي متناسب است و در نتيجه، فرم‌هاي تازه‌اي در سطوح مختلف، زبان، سبك، تكنيك، طرح و ساختار. برعكس، جست‌وجوي فرم‌هاي تازه‌اي كه موضوع‌هاي تازه پديد مي‌آورند، روابط تازه‌اي را نيز ايجاد مي‌كند.

بر مبناي درجه‌ي خاصي از تفكر، رئاليسم و فرماليسم و سمبوليسم در رمان چنان جلوه مي‌كنند كه وحدت جدايي‌ناپذيري را تشكيل مي‌دهند.

رمان طبيعتاً تمايل دارد و بايد داشته باشد كه خود را توضيح دهد. اما خوب مي‌دانيم، موقعيت‌هايي هستند كه نمي‌توانند منعكس شوند و فقط بر اثر تصوري كه از خود باقي مي‌گذارند بر جاي مي‌مانند. آثاري كه آن وحدت نمي‌تواند در درونشان ظاهر شود درگير چنين موقعيت‌هايي هستند، و نيز رمان‌نويساني كه نمي‌خواهند درباره‌ي طبيعتِ كارشان و اعتبار فرم‌هايي كه به كار مي‌برند، بينديشند؛ فرم‌هايي كه به محض منعكس شدن نسنجيدگي‌شان و دروغين بودنشان ظاهر مي‌شود؛ فرم‌هايي كه تصوري از واقعيت به ما مي‌دهند، در تضاد آشكار با آن واقعيتي كه به آن‌ها جان داده است و درباره‌ي آن خاموش مانده‌اند. در اين كار تزويرهايي وجود دارد كه منتقد بايد آن‌ها را افشا كند؛ زيرا چنين آثاري، با وجود جاذبه‌ها و قابليت‌هايشان، تاريكي را نگه مي‌دارند و غليظ‌‌تر مي‌كنند. آگاهي را غرق در تضادهايش باقي مي‌گذارند و بيم آن است كه اين رفتارِ كوركورانه آن را به مشئوم‌ترين بي‌نظمي‌ها برساند.

از همه‌ي آن‌چه گفته شد، نتيجه مي‌گيريم كه هر تحولِ حقيقيِ فرم داستاني، هرگونه پژوهش بارآورد در اين قلمرو، تنها هنگامي مي‌تواند صورت بگيرد كه در درون تحول مفهوم رمان قرار گيرد، كه معمولاً بسيار به‌كندي، اما از روي ضرورت، به سوي نوعي شعر تازه و در عين حال، حماسي و آموزنده متحول مي‌شود. (همه‌ي رمان‌هاي مهم قرن بيستم گواه بر اين مدعايند.) و هم‌چنين در درون استحاله‌ي مفهوم خودِ ادبيات (نه‌تنها به عنوان سرگرمي يا تجمل، بلكه در نقش اساسي‌اش) و در درون كاركرد اجتماعي و به عنوان تجربه‌اي روش‌مندانه.

 

توضيح: اين مقاله، ترجمه‌ي اولين مقاله از كتاب Essais sur le Roman اثر ميشل بوتور (Michel Butor) است كه در مجموعه‌ي TEL از انتشارات گاليمار، در 1992 منتشر شده است.



1. Recit.

 

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۳
تگ ها :