THE CALL OF THE WILD

 

خوب مي‌دانم كه از اين واژه‌هاي عليل كاري ساخته نيست، با اين همه من ابتدا به عادتي ديرينه كرده‌ام... خو كرده به چيزهايي كه عمري رهايت كرده باشند در اندوهي، چون رؤياي سگي گرگين.، وامانده در اعماق شبي هوس‌آلود و مملو از آواي وحشي كه نداني از كجاست.، جدا مانده باشي و جان ثورنتون ‌ـ‌تنها وسوسه‌اي كه براي نرفتنت هست‌ـ‌ هرگز در رودخانه، در هيچ رودخانه‌اي، گم نشده باشد و تو تا افسانه‌ي هيپ‌لي‌ها شدن راهي دشوار و ناهموار پيش رو داشته باشي.، ناممكن... ناهموار...

مانند كشيدن بار سورتمه‌اي در سرماي زير پانزده درجه‌ي آلاسكا، بار كلماتم بر دوش.، تا شايد جان ثورنتون كودكي‌هايم را باز يابم.، تا اگر بازش نيافتم، همه‌ي خاطره‌اش را در رودخانه‌اي، در هيچ رودخانه‌اي، گم كنم و پيشاپيش همه‌ي گرگان، پا به اندوه پيرزن حيرت‌زده‌ي سرخ‌پوست بگذارم.

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧
تگ ها :