صل علی محمد ... بوی خوزه آرکاديو آمد

می‌خواهيد باور كنيد، می‌خواهيد نكنيد... اصلاً مهم نيست. مهم اين است كه همين الان كه شما مشغول خواندن اين صفحه هستيد، آدم‌های سفارت‌ كلمبيا با گردن‌های كج،‌ جلو ساختمان رياست جمهوری ايستاده‌اند و مشغول رايزنی‌های مختلف با انواع  government‌های ايرانی هستند تا بتوانند هر طور كه شده، گابو كوچولوی محبوبشان را به ايران بياورند.

خبر،‌ خيلی هيجان‌آور و شگفت‌انگيز است. آن‌قدر كه آدم واقعاً نمی‌داند چه طور درباره‌اش بنويسد. شايد بهتر بود پاراگراف اول را نمی‌نوشتم. اما به هر حال! بگذريم،‌ ادامه می‌دهم.

(مدت‌ها می‌گذرد و من واقعا هنوز نفهميده‌ام چه طوری بايد بنويسم.) می‌خواهم اين‌بار ادای خبرنگارها را در نياورم ادای خودم را هم حتی درنياورم و ادای بعضی های ديگر را دربياورم و خيلی اون جوری بنويسم... اوكي؟

از شما می‌پرسم. وقتی اين خبر را شنيديد،‌ چه فكری كرديد؟ چند پيش‌فرض وجود دارد و هر پيش‌فرضی چند شاخه می‌شود:

۱. گابو جون خودش تصميم گرفته پا شه بياد ايرون

(اما چرا)

۱-۱. جواب اول (كه اتفاقاً خيلی منطقی و حتی ادبی و كاري است) اين است كه ماركز شنيده است صد سال تنهايي،‌ همان رمان محبوب و پرآوازه‌اش كه اصلاً گويا به خاطر همين كتاب نوبل گرفته، خيلی سال قبل يعنی حتی قبل از اين‌كه گابو جان اين قدر نويسنده‌ی طراز اول بشود و حتی قبل از آن‌كه نوبل بگيرد و بالنتيجه مشهور عام و خاص بشود، به زبان فارسی ترجمه شده و به هر حال اين اگر نشان‌دهنده‌ی هيچ چيز نباشد، لااقل نشان‌دهنده‌ی اين است كه در ايران آدم‌هايی پيدا می‌شوند كه سرشان به تنشان بيرزد خصوصاً اگر بداند كه اين ترجمه بارها در ايران تجديد چاپ شده است.

حالا تصور کنيد مارکز را که نشسته توی هتل محل اقامتش در ايران و همانكطور که مشغول صرف ماته است، از حال و روز كتابش و طبعاْ مترجمش در ايران می‌پرسد. مسئولان ضيافت،‌ دست‌پاچه می‌شوند. فی‌الفور دستور می‌دهند كه برای گابو جان قليان و چای و حتی شده اگر شام را بتوانند آماده كنند  و بوقلمون و قورمه سبزی و كباب مخصوص و دوغ محلی و... اما نه خير گابو واقعاً مصمم است كه بداند. قليان را می‌آورند... فايده‌ای ندارد ممكن است حتی اين گابو دود شود يا بال دربياورد و پرواز كند و همه چيز را بفهمد... قالی هديه كنيد...

بالاخره يك نفر آن جا ـ خدا خيرش بدهد ـ پيدايش می‌شود و خيال همه را و من و شما را هم حتی راحت می كند:

ببين برادر سيه چرده‌ی من! آن ترجمه‌ای كه بهمن فرزانه از كتاب تو قبل از مشهور شدنت كرده بود،‌ تقريباً خيلی اتفاقی سی سال است كه اجازه‌ی تجديد چاپ ندارد. مترجمش هم در ديار غربت روزگار می‌گذراند.  يكی دو چيز ديگر البته در اين مدت زحمت كشيده‌اند و  به اسم كتاب شما چاپ كرده‌اند. يعنی ناگهان دو مترجم  ظهور كردند به نام پارسای و راهور و  كتابی را به هر حال هر طور هست سر هم كردند به اسم كتاب شما... تا كسی خدای ناكرده گمان نكند كه نظام حكومتی ايران ايراد و اشكالی دارد و اگر يكی « بد» است «خوب»ی نيست كه جايش را بگيرد...

و به هر حال بحث ادامه پيدا می‌كند و هر كس چيزی می‌گويد و از جمله اين‌كه ما اين‌جا برای هر چيزی جايگزينی داريم و در عين حال، همه‌ی افتخارات ملی و وطنی را هم داريم و خيلی چيزهای ديگر...

يك نفر هم در اين ميان،‌ كه خيلی از ابتدای رسيدن گابو به ايران خودش را به او می‌چسبانده و مدام به اين فكر می‌كرده كه اگر اين گابريل جون يه رمان دينی هم بنويسه چی می‌شه آخه؟ (آدرس وبلاگش را نمی‌گويم حالا) چشمكی می‌زند و می‌گويد:‌ يك نفر اتفاقاً بعضی جاهای ترجمه‌ی قبل از انقلابت را به من نشان داد. بعضی‌ جاهاش رو واقعاً فكر می‌كنم كه اون مترجم گور به گور شده به كتابت اضافه كرده چون خيلی بی ادبی بود و از تو كه شنيدم كاسترو رو هم حتی دوست داری مطمئن هستم كه بعيده اون چيزای زشت و ضد اخلاقی رو بنويسي...

خلاصه  و نتيجه‌اش اين می‌شود كه:

گابو،‌ بعد از جر و بحث فراوان، و بالاخره بعد از همه‌ی حرف و حديث‌ها و كارهايی كه می‌كند و همه‌ی جاها و كسانی را كه می‌بيند و نمی‌بيند، يك شب،‌ به هر حال به فلسفه‌ی حيات ايرانيان پی می‌برد و مقابل چشم‌های حيرت‌زده‌ی ناظران، نی قليان را برمی‌دارد. حتی به سيخ و ميخ و چيزهای ديگر هم رضا می‌دهد. نان بربری و ديزی و بوقلمون و قورمه سبزی و دوغ محلی و ماست موسير و حتی همه‌ی چيزهای ديگر هم خوب است. به هر حال بايد به نحوی بگذراند تا ساعت پرواز.

۲-۱. گابريل گارسيا مارکز، تصميم گرفته كه اين آخر عمری بيش‌تر به انواع مختلف سبك رئاليسم جادويی كه خواسته ناخواسته پرچم‌دار آن شده است، بپردازد  و عمق بيش‌تری به كارهايش بدهد و در جست‌وجوی سوژه‌های ناب، چون (خصوصاً بعد از برخی ماجراها و انتخابات‌های اخير) احساس می‌كرده كه در ايران انواع و اقسام چيزهای جادويی و به هر حال دست‌مايه‌های خوبی برای پرداختن به آن‌ وجود دارد، قصد كرده كه كشور ما را از نزديك ببيند..

ادامه دارد

نوشته‌های ديگران دراين‌باره:

نامه‌ای به حاج گابريل آقا گارسيا ماركز

مصاحبه‌ی ابن محمود با گابريل گارسيا ماركز

خودكاوی بی‌تعارف

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳
تگ ها :