روزانه

 

رفتم بيرون براي كمي قدم زدن در هواي پاك. براي پا گذاشتن روي هوايي كه مي‌آمد تو و از نوك انگشت‌هاي پا تا  پوست چروكيده‌ي كنار چشم‌هايم تو را در هم مي‌فشرد و قلبت را و خاطره‌ات را و نه اين‌ها هيچ‌كدام نبودند... اين‌جا همين‌جا همين‌ پشت ديوار كوتاه زردرنگ همين خانه كمي آن‌طرف‌تر همه‌ي اين كوه‌هايي هستند كه هر كدامشان خاطره‌اي از خدايي فراموش‌شده دارند. رفتم براي قدم زدن در هواي كوه‌ها. براي پا گذاشتن روي هيچ. روي هواي آبان‌ماهي كوه‌ها. گفتم مطمئن باش كه هيچ كوهي نمي‌شناسدت. نه كوه سبزرنگ خضر مي‌شناسدت نه آن‌كه يك‌بار براي هفت‌چرخش گناه‌ ديشبانه‌ات دورش چرخيده بودي. و نه حتي جوانه‌مرد ريشوي فرنچ‌پوش دوچرخه‌سوار كه يكه‌وتنها هن و هن ركاب مي‌زند و سنگلاخ‌هاي راه مسجد جمكران تا كوه خضر را به طرفت مي‌آيد و قبل از آن‌كه به تو برسد، يعني صدمتري شايد يا بيش‌تر مانده به تو دور مي‌زند دور خودش و دور دوچرخه‌اش تا از تو نپرسد: طلبه‌اي؟ شاغلي؟ تنهايي؟ زن و بچه داري؟ چند وقت است سلماني نرفته‌اي؟ لباس‌هاي ژنده‌ات از كجاست؟ سيگار مي‌كشي؟ به خدا اعتقاد داري؟ و يك دور كامل مي‌زند و خوب همه‌ي سؤال‌هايش را كه دور ريخت، باز به طرفت به همان طرف كه مي‌آمد، باز مي‌آيد و فقط مي‌پرسد كه از اين طرف مي‌آمدي، پسري را نديدي از طرف كوه خضر پسربچه‌اي را كه از طرف مسجد بيايد اين طرف؟ بايد درست بايستم روبه‌رويش؟ بايد بگويم؟ بايد بگويم كه جانم مدت‌هاست جز با انگشت‌هايم كه مي‌بيني زرد شده‌اند و جابه‌جا رد زردي دود و زرنيخ رويش خشكيده با كسي حرف نزده‌ام؟ انگشت‌هايم را نشانش بدهم؟ نشانش بدهم و بگويم بيا جانم حالي‌ات كنم كه پسرك گم‌شده‌ات را من ندزديده‌ام؟ بگويم؟ بگويم من فقط عابركي بي‌مسيرم يا شايد طلبه‌اي، آدم ول‌گرد زن و بچه داري، تنهايي ژوليده موي و ژنده‌پوشم كه هواي پاك اين حومه‌ي دردآلود را لگد مي‌كنم؟ نه نمي‌گويم. مي‌ايستم روبه‌رويش و به پاهاي چكمه‌پوشش نگاه مي‌كنم و توضيح مي‌دهم خيلي ساده و ابلهانه چنان كه باور كند كه نديده‌ام نه نديده‌ام و او هم هيچ، خيلي ساده تشكر مي‌كند و مي‌گويد كه بله، واقعاً در همين دنياي واقعي خودمان مي‌گويد آهان، پس شما تنها آمديد! و من واقعاً و در همان دنياي واقعي خودش مي‌گويم بله و نگاهش مي‌كنم كه مصمم دوچرخه‌اش را برمي‌گرداند و گويي فهميده باشد آهان كه كجا بايد برود سرعت مي‌گيرد و دور مي‌شود. هنوز به پسرك فكر مي‌كنم و اين‌كه چه‌طور پروانه‌اي را كه برايش خوش‌رقصي مي‌كرده پروانه را دويده و دويده از تپه‌ها بالا رفته و تا نزديكي‌ بلندي‌هاي كوه دوبرادران همه‌اش را دويده و رقصيده به دنبال پروانه و من او را دزديده‌ام حالا در مخفي‌گاه‌هاي كوه، كنار تخته‌سنگي... كه مرد فرنچ‌پوش بر بلندي راهي فرعي هم‌چنان مصمم پيش مي‌رود و در گودي آن‌طرف بلندي پايين مي‌رود و خاطره‌ي پسرك را هم با خودش مي‌برد و من مي‌مانم و هواي گرگ و ميشي كه هيچ فكر نكرده بودم نبايد حالا اين وقت دير بيرون مي‌آمدم و حالا اگر تاريك شود و به جايي نرسم يعني نرسم به آن خانه‌هاي ده جمكران كه چراغ‌هايشان را ديگر مي‌توانستم ببينم.. و صداي اذان، از دو طرف، از پشت سر و پيش رو و ديگر تكان نمي‌شود خورد... نمي‌توانم بشتابم هيچ نمي‌توانم حتي اگر رستگاري كمين كرده باشد برايم هيچ نه نمي‌توانم بشتابم و تا صداي اولين پارس سگ را كه مي‌شنوم راه را تندتند مي‌روم و بعد، ديگر كج مي‌شوم طرف نورهاي سبز... سگ‌ها زوزه مي‌كشند و در تاريكي شوم ديروقت آبان‌ماهي آن كوه‌هاي سر به خدا كشيده آن سگ بزرگ سياه... من كه كاري با تو نداشتم... چرا بهم پريدي؟ ...

 

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
تگ ها :