مرگ هديه‌ای نيست كه به دست كسی بدهند،‌ كسی به دنبال غم نمی‌گردد

 

بگذاريد لگد بزنم! دارم هم مي‌زنيد، بزنيد، اما بگذاريد لگد بزنم!

 

كتاب‌هايي هستند كه هميشه «دوباره خوانده شدن» خود را به خواننده تحميل مي‌كنند. در انتظار «خوانش دوباره» و «خوانش‌هاي دوباره»اند، تا خواننده را در آن‌چه در خود دارند، غرق كنند. كتاب‌هايي هستند كه در «خوانده شدن نخستين»شان، فقط خود را به رخ خواننده مي‌كشند و مسحورش مي‌كنند و بعد، گوشه‌اي به انتظار مي‌نشينند تا جادوشونده، همة آن‌چه را كه خوانده است، برگردد و به صفحه‌ي نخست برسد و خواندن را ادامه دهد. مي‌خواهم خواندن خودم را از يكي از اين كتاب‌ها بنويسم. مي‌خواهم در اين نوشته به خوانده شدن يكي از اين كتاب‌ها نزديك شوم... پدرو پارامو.

خوان پرسيادو، كسي كه در آغاز، از دريچه‌ي ذهن اوست كه با جهان داستان روبه‌رو مي‌شويم، به خواهش مادرش به كومالا مي‌آيد تا از پدرش، پدروپارامونامي، چيزهايي را كه مي‌بايست به آن‌ها مي‌داده و نداده، طلب كند. اما پدروپارامو مرده است و كومالا از او مرده‌تر. و آيا خود خوان پرسيادو كه به جست‌وجوي پدرش آمده است، زنده است؟ حالاست كه به آن‌چه بايد نزديك مي‌شويم: سكوت مرگ همه جا سايه انداخته. چيزي جز سكوت احساس نمي‌شود. و براي شنيدن صداي مردگان به چه چيز نياز داريم جز سكوت؟

به ياد گفته‌ي مادرم افتادم: «آن‌جا صداي مرا بهتر مي‌شنوي، بهتر از حالا. آن‌جا من به تو نزديك‌ترم.» مادرم زنده...

مي‌خواستم به او بگويم: «اشتباه كردي، نشاني‌هايي كه دادي درست نبود. همه‌ي گوشه و كناره‌ها را برايم شرح دادي اما من اين‌جا توي يك روستاي مرده دنبال كسي مي‌گردم كه اصلا وجود ندارد.»

مرز دنياي زنده‌ها و عالم مردگان كجاست؟ و از كجا بدانيم در كدام‌يك از اين دو «زندگي مي‌كنيم»؟ خوان پرسيادو از كجا بداند كه زنده است يا مرده؟ در روستايي كه در آن «تمامي برخوردهايش با ارواح و اوهام است»؟ در كومالا؛ روستايي كه همه، از صدا و بازتاب صدا ساخته شده است؟

در پدروپارامو صداها ناميرايند، در فضا موجودند، به گوش مي‌رسند؛ هرچند چيزي جز سكوت احساس نمي‌شود. و همين صداها (در سكوت) هستند كه در آغاز، خوان پرسيادو و به وسيله‌ي او خواننده را و در ادامه، به طور مستقيم خواننده را به كومالاي زنده مي‌برند و گذشته را نمايان مي‌كنند:

نمي‌شد ژرفاي سكوتي را برآورد كرد كه فرياد به پا كرده بود. انگار زمين از هوا تهي شده بود. هيچ صدايي حتي صداي نفس كشيدن يا تپيدن قلبم شنيده نمي‌شد. وقتي آن لحظه گذشت و حالم كم كم جا آمد، فرياد دوباره بلند شد و مدتي ادامه پيدا كرد: «بگذاريد لگد بزنم! دارم هم مي‌زنيد بزنيد، اما بگذاريد لگد بزنم!»...

«اين‌جا از دست اين داد و فريادها خوابم نمي‌برد. نشنيديد اين‌جا چه چيزهايي اتفاق افتاد؟ مثل اين بود كه داشتند كسي را مي‌كشتند.»

«شايد اين بازتاب صدايي بوده كه اين‌جا زنداني شده است. مدت‌ها پيش، توريبيو آلدرت را توي اين اتاق حلق‌آويز كردند. بعد در را قفل كردند و گذاشتند تنش بخشكد تا هيچ وقت آرامش پيدا نكند...»

و:

«بعضي بر اين عقيده‌اند كه كساني كه گناهكار مي‌ميرند محكوم‌اند كه تا ابد روي زمين سرگردان باشند.»

كومالا، كه روزگاري پيش، روستايي بود با سرزندگي و طراوت هر روستاي ديگري، روستايي كه در آن باران مي‌باريد و «آفتاب روي سنگ‌ها مي‌درخشيد و رنگ همه چيز را نمايان مي‌كرد، از زمين آب مي‌نوشيد و با هواي درخشان كه برگ‌ها را نوازش مي‌داد بازي مي‌كرد»، روستايي كه شاهد بادبادك بازي پدرو و سوسانا بوده است، حالا عالم ارواح است؛ ارواحي همه نفرين‌شده و در عذاب. حالا نفرين دون پدرو گريباش را گرفته است؛ چراكه كومالا، در مرگ همسرش، سوسانا، سوگواري نكرده است:

«من دست روي دست مي‌گذارم و كومالا از گرسنگي مي‌ميرد.»

و همين شد كه او گفت.

كومالا حالا جهنم است:

«... مي‌گويند وقتي كسي توي كومالا مي‌ميرد، پايش كه به جهنم مي‌رسد، برمي‌گردد پتويش را ببرد.»

از او پرسيدم: «پدروپارامو را مي‌شناسيد؟»...

«نفرت است. سراپا نفرت.»

و جاي ديگري مي‌خوانيم كه معشوقه‌ي پدروپارامو مي‌پرسد:

«به جهنم اعتقاد داري، خوستينا؟»

«بله، سوسانا. و همين طور به بهشت.»

«من فقط به جهنم اعتقاد دارم.»...

دوست دارم بگويم پدروپارامو، كه سخت وفادار به ساختارهاي اسطوره‌اي است («كودك نامشروع تا ابد در جست‌وجوي پدر ناشناس خويش است» و...) رماني شرق‌زده است. نمي‌دانم اگر بگويم نام «خوان پرسيادو» براي من تلميحي است به شرق‌زدگي اين رمان، زياده‌روي كرده‌ام يا نه. اما بي شك، اين نام را چنين «تفسير» نمي‌كنم. چه مي‌دانيم! شايد تأثير پسيني اين گفته‌ي اوكتاويوپاز باشد كه گفته است: «پدروپارامو، بوف كور، رمان بزرگ نوگراي فارسي را، كه آن همه تحسينِ آندره برتون را برانگيخت، تداعي مي‌كند.» چه بعيد است؟ در جهاني به پيچيدگي و رمزگونگي جهان  پدروپارامو و جهاني به بي‌قاعدگي و قانون‌گريزي جهاني كه ما در آن زندگي مي‌كنيم، هيچ چيز بعيد نيست. اما گذشته از اين خيال‌پردازي‌ها و زياده‌روي‌ها كه در من هست و ممكن است در هر خواننده‌اي باشد، در مقام استدلال و احتجاج هم چندان تهي‌دست نمي‌مانيم. برگرديم به گفته‌ي اوكتاويوپاز و براي آن از لوئيس هاراس و گفت‌وگوي او با خوان رولفو شاهد بياوريم:

«سرانجام آن‌چه پدروپارامو را از پا در مي‌آورد، همان چيزي است كه به گمان خوان رولفو همه را از پا در مي‌آورد: خيال، خيالي كه به صورت عشقي ناممكن نسبت به سوسانا سان خوان تبلور پيدا مي‌كند. سوسانا هم‌بازي دوران كودكي پدروپاراموست كه در نهرهاي روستا برهنه با او آب‌تني كرده و در فصل باد، بادبادك هوا كرده است. سوسانا، «زني كه از آنِ اين دنيا نيست»، زني عجيب، شكننده، رؤيايي، پيوسته در مرز ديوانگي و دچار كابوس و اوهام است. تصويري اثيري است كه ذهن پدروپارامو را هيچ‌گاه رها نمي‌كند... سوسانا به ازدواج پدروپارامو در مي‌آيد اما رابطه‌اي در ميان نيست. (و بسنجيد با زن اثيري/ لكاته در بوف كور) حمله‌هاي پياپي و تشنج‌هاي شبانه‌ي سوسانا، در بستر بيماري، پدروپارامو را مشوش مي‌كند و هنگامي كه زن پس از تحمل شكنجه‌هاي كشيشِ بخش جان مي‌دهد، پدروپارامو با پريشاني دستور مي‌دهد كه ناقوس را سه شبانه روز به صدا درآورند. اين كار را مردم به حساب اعلام جشن مي‌گذارند. اما اربابِ «نيمه‌ي ماه» را ديگر با سرزمينش كاري نيست. او روزها مي‌نشيند و به جاده‌اي خيره مي‌شود كه ]از آن،[ سوساسانا سان خوان را براي خاكسپاري برده‌اند. خسته و سرخورده مرگ را انتظار مي‌كشد و هنگامي كه آبونديو به دنبال درگذشت همسرش تلوتلوخوران از راه مي‌رسد و چاقويي در تن او فرو مي‌كند، مرگ را هم‌چون دوست ديرين در آغوش مي‌كشد.» (باز هم بسنجيد با بوف كور...) بس نيست؟ به توصيف صحنه‌ي هم‌خوابگي دون پرسيادو و خواهر/ همسرِ دونيس توجه كنيد: «از گرما بيدار شدم. نيمه‌شب بود. گرما و عرق. تنش از خاك ساخته شده بود، از خاك قالب‌گيري شده بود و حالا به صورت حوضي از گل آب مي‌شد. احساس مي‌كردم در عرقي كه از او جاري بود غرق مي‌شوم. نمي‌توانستم نفس بكشم. بيدار شدم، اما زن هم‌چنان خواب بود، دهنش باز بود و صداي غل‌غل، مانند خرخر مرگ، از آن بلند بود.» (بسنجيد با توصيف هم‌خوابگي راوي بوف كور با زن اثيري...)

ديگر اين‌كه مي‌دانيم سنت فرهنگ شرق شنيداري است و سنت فرهنگ غرب ديداري. و اين‌كه فرهنگ غربي مردم را به زندگي كردن روي زمين و بهره‌گيري از لذت‌هاي زميني (خداوند پاهاي آدم را از خاك مغرب زمين ساخت) دعوت مي‌كند و فرهنگ شرقي، (عرفان شرق) هميشه آدميان را به دور شدن از زمين و رو كردن به آسمان و دست به سوي آسمان بردن و آلوده نشدن به زشتي‌ها و ناپاكي‌هاي زمين فرا خوانده است (خداوند دستان آدم را از خاك مشرق زمين ساخت). اگر اين دو تفاوت عمده‌ي فرهنگ شرق و فرهنگ غرب را در نظر داشته باشيم، داوري درباره‌ي شرق‌زدگي پدروپارامو آسان‌تر است: شايد با توجه به آن‌چه از رمان شرح داده‌ام نيازي به توضيح بيشتر نباشد، وگرنه مي‌گفتم كه در اين رمان، نقش اساسي را صدا ايفا مي‌كند، همه چيز با صداست كه شكل مي‌گيرد و كومالا روستايي است آكنده (ساخته شده؟) از صداها و بازتاب‌هاي صدا (سنت شنيداري فرهنگ شرق). و باز روشن است كه در آن هيچ چيز زميني نيست. آدم‌ها همه خيالي‌اند، راه نمي‌روند؛ مي‌آيند و ناپديد مي‌شوند. و ببينيد كه مرگ (و نه زندگي) چه‌گونه همه‌جا ريشه دوانده است. و بي‌شك همين‌هاست كه داستان را بدون ديالوگ -‌ديالوگ، به معناي واقعي كلمه‌- كرده است. كسي را با كسي كاري نيست:

«خنده‌آور اين است كه خودش تك تك ما را غسل تعميد داده است. شما را هم غسل تعميد داده، نداده؟»

«خبر ندارم.»

«جايتان توي جهنم است.»

«چي گفتيد؟»

«گفتم، ديگر داريم مي‌رسيم، آقا.»

بس است ديگر. بهتر از هر سخني اين است كه رمان را بخوانيم و به طور مستقيم پدروپارامو را بشناسيم. فقط يك نكته‌ي ديگر بگويم و ديگر خموش. و آن اين‌كه، گرچه خوان رولفو، سايه‌ي مرگ را در همه‌ي اين رمان افكنده است و اين‌جا بوي مرگ از همه‌چيز قوي‌تر است، مي‌دانيم كه چنين كتاب‌هايي هرگز مرگ را به خواننده هديه نمي‌كنند؛ در واقع نعل وارونه مي‌زنند. زيرا همان طور كه خوان پرسيادو در لحظات آخر زندگی‌اش با خود مي‌گويد: «مرگ هديه‌اي نيست كه به دست كسي بدهند. كسي به دنبال غم نمي‌گردد.

 

توضيح:

1. اين دو هفته‌اي كه مشهد بودم، چند كتاب خواندم كه تقريباً همه‌شان باب ميلم بود؛ روسپي بزرگوار (سارتر)، دل‌تنگي‌هاي نقاش خيابان چهل و هشتم (سلينجر)، سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج (ونه‌گات)، مرگ ايوان ايليچ (تولستوي) و يك كتاب كه جلدش آبي بود و نامش را بعد از خواندنش فراموش كردم. اما باور كنيد كه پدروپارامو جزو اين كتاب‌ها نبود. پدروپارامو را وقتي هنوز بيست و سه سال داشتم، خوانده بودم و از آن وقت تا به حال، هنوز دوباره‌ نخوانده‌امش... باور كنيد.

2. خيلی اتفاقی ديدم:

 

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥
تگ ها :