لطف كنيد و نرويد...



- بيا برويم كريم آباد...
دل‌ناز هم مي‌آيد؟
مي‌آيد.
مي‌آيد و باز, توي راه مي‌نشيند جلو و هي نوار عوض مي‌كند.
مي‌گويد «اين نوار همه‌اش تقديم به تو نازنين» و من, گوش تيز مي‌كنم و به درخت‌ها نگاه, كه سبز سبزند و هي از جلو مي‌آيند و دست تكان مي‌دهند و مي‌گويند «خوش به حالت!»
باز, لابد از شهر كه بيرون برويم, شستي ضبط‌صوت را مي‌زند و درخت‌ها را دود مي‌كند و نگاهي به من, كه «نه, اين خوب نبود» و نوارها را يكي‌يكي از توي داشبورد در مي‌آورد و «بيا, اين يكي خودش است؛ مال تو.» و باز گوش تيز مي‌كنم براي آن كه مي‌خواند از دهان دل‌ناز, كه مي‌رسيم به سه‌راهي سد كارده و عباس مي‌رقصد و دست دور فرمان مي‌پيچد و سرازير مي‌شويم توي راه باريك‌تر.
دل‌ناز, برمي‌گردد عقب و «چه‌قدر مانده تا كريم آباد؟» و من «به اندازه‌ي تقديم يك نوار ديگر» و دل‌ناز, دوباره رو مي‌نمايد و خال, و لبخند توقعي مي‌زند و چشمكي به عباس و باز, عوض مي‌كند صداي كسي را كه براي من شعر مي‌خواند براي او.
به آهوها كه مي‌رسيم, زن عباس مي‌خندد «آن كلاه حصيري‌ات را بردار از آن عقب؛ همه مي‌فهمند شكار مي‌كني!» و من تفنگ بادي را نشانه‌اش مي‌روم و نوك خال, بين شيار و «ما خودمان شكاريم» و قه‌قاه مي‌خنديم همه به ترس صدايش.
جايي كه سد در آن دوردست‌ها پيداست, لاستيك‌هايمان را مي‌ساييم روي سنگ‌ريزه‌ها و يكي‌دوتا قل مي‌خوريم تا كنار رود.
آب, ته نشسته؛ آن قدر كه دل‌ناز مي‌گويد «بياييد تا آن جلوها بدويم» و با عباس مي‌دوند و من «لطف كنيد و ندويد حالا...» و آن‌ها دويده‌اند و دل‌ناز مي‌خنديده به حرف من؛ آن قدر كه تا برمي‌گردد, دست مي‌زند روي شانه‌ي من و هنوز هر و هر خنده‌اش برجا, چيزي مي‌گويد. و برمي‌گرديم همه, تا كبك‌ها فرار نكرده‌اند هنوز.
غزال سفيد نمره‌مشهدمان مي‌تازد و راه را بالا مي‌رويم و پايين, كه تا دير نشده برسيم و گرسنه نمانيم براي كباب كبك.
سه‌راهي آل و سيج, عباس دوباره مي‌رقصد توي سنگ‌ريزه‌ها و مي‌رويم تا جايي كه عرب هم ني نينداخته. زن عباس مي‌گويد «حالا به آل ميرويم يا سيج؟» و من «هيچ كدام نازنينش؛ كريم آباد.» و غلت مي‌خوريم طرف رودخانه و تا آتش آماده شود, تفنگ برمي‌داريم و مثلاً كبك‌ها را نشانه مي‌رويم, كه گم مي‌شوند و زن عباس و كبك‌ها فرار و صبحانه, پنير و نان باگت و شير داغ.
به زن عباس مي‌گويم «حالا بخور! كبك‌ها را فراري دادي و ديگر تا فردا صبح فقط پنير و نان.» عباس مي‌گويد «بس» و بعد, دوباره توضيح مي‌دهد كه فقط تا دو ساعت بعد از سپيده و بعد, ديگر كبك‌ها بيرون نمي‌آيند از شكاف كوه.
و بساطمان را جمع مي‌كنيم و پر از نان و شير و هواي پاك, هن و هن سنگ‌ريزه از زير لاستيك در مي‌كنيم و راه را بالا مي‌رويم و باز, شعر و موسيقي و دهان دل‌ناز و كنار راه, بوته‌هاي زرشك وحشي و تيغ دارد و راه و روستاي بهره و راه و روستاي گوش و راه و كريم آباد.
بيا بريم دشت
كدوم دشت؟
همو دشتي كه آهوي تاق داره _آي بله
بچه‌صياد به پايش دام داره _آي بله
بچه‌صيدم را مگير
آهوي دشتم را مگير
خال آهو به خال يار مي‌ماند _بله
بيا بريم كوه
كدوم كوه؟
...

ديگر رسيده‌ايم كريم آباد؛ بي كبك و بي زرشك. رضواني از پاي كوه مي‌دود جلومان كه «چه خوب كرديد آمديد و خوش آمديد و امروز و رودخانه و سيل و چشمه و موش و تفنگ بادي.»
مي‌گويم «نه نه نه. نه سيل و نه چشمه و نه رودخانه و نه امروز و نه تفنگ بادي و نه موش؛ فقط فردا و كبك و تفنگ بادي.» و با هم مي‌پريم بيرون و مي‌رويم تا پاي كوه و به قول رضواني «لاخ» و بعد, چشمه و رودخانه و زرشك و ناهار و دراز مي‌كشيم زير درخت‌هاي باغ و...
پس تفنگمان كو؟
رضواني برداشته و زده به چاك.
مي‌رويم دنبالش.
پيدايش كه مي‌كنيم, نشسته پشت ديوار باغش و سوراخ موش را نشانه رفته. سر كه برمي‌گرداند, مي‌گويم «چند سيخ موش داريم براي شام؟» و مي‌خندد و سوراخ‌ها را نشانمان مي‌دهد و به جاي ما غصه مي‌خورد كه امان بريده‌اند از درخت‌هاي سيب.
غروب مي‌كوبد توي سرمان و برمي‌گرديم و تا شب نشده, مي‌رسيم به خانه.
«امروز كه فراريمان دادند از كباب كبك...» و فردا تا بيايد, شب چه سكوتي دارد اين كريم آباد. و چه قدر سرد است, وقتي كه هواي مشهد همه‌ي ملافه‌ها را برده به پشت‌بام و تازه هنوز هم از گرما خواب نداريم.
مي‌گويم «خواب و خواب, كه فقط تا دو ساعت بعد از سپيده و بعد, ديگر كبك‌ها بيرون نمي‌آيند از شكاف» بلند مي‌گويم «لاخ». و خنده و رضواني و نگاه و لاخ و سكوت.
و آن قدر سكوت و آن قدر وحشت و آن قدر چراغ را كه خاموش مي‌كنند از اتاق مي‌زنم بيرون و آهسته, كه دل‌ناز هم قبل از من از اتاق زن‌ها.
چرا آمده بيرون تا ستاره‌ها را ببيند و به من فكر كند؟... بالاخره جرات و سرفه و نگاه و «زياد ستاره بشماري, فردا كبك‌ها چشم‌هايت را زير برف خواب مي‌كنند ها...» و توي دلم «چشم‌هاي نازت را...» و لبخند و آه و ترديد و نگاه برمي‌گيرم و او «سلام» و بعد «حالا كه برف نيست اين‌جا... نگاه كن اما چه قدر ستاره دارد, مهدي» و من مي‌نشينم آن طرف‌تر, روي سنگ مردها و «برف نيست... اما كبك تا دلت بخواهد, فردا صبح.» و دل‌ناز, دوباره نگاه به من و تاريكي و ستاره‌ها و كوه و وحشت و من «كبك» و او «اين قدر كبك‌كبك نكن ديگر!» و من ديگر سكوت و تا خداحافظي سكوت.

سپيده مي‌زنيم به رودخانه و كوه؛ عباس و من دل‌ناز.
...
بيا بريم كوه
كدوم كوه؟
همو كوهي كه كبك ناز داره _آي بله
بچه‌صياد به پايش دام داره _آي بله
بچه‌صيدم را مزن
آهوي دشتم را مزن...
...كبك كوهم را مزن
...ناز كبكم به ناز يار ميماند _بله
...

و عباس مي‌رود طرف كوه تا آب بياورد از چشمه و ما آتش روشن مي‌كنيم و شعر مي‌خوانيم باز.
دل‌ناز, ريزريز ميخندد توي آن سرما و من خوب خنده‌هايش را مي‌پوشانم زير شال و تا او گرم شود, رقص‌رقصان تفنگ برمي‌دارم و مثلاً كبك‌ها را نشانه مي‌روم باز و عباس را, كه هنوز بالا مي‌رود.
از آسمون كبك مي‌ياد / يكي مال من / يكي مال تو / يكي مال آبجي / آهاي كوفته برنجي / آهاي نم نم بارون / آهاي...
«آهاي...!» داد مي‌زنم كه عباس برگردد و خيلي بالا نرود تا باز گم نشوند ديگر.
پايين كه مي‌آيد, مي‌گويم «مي‌خواهي فراريشان بدهي كه مجبور بشوي قورباغه نوش جان كني؟» و عباس, خنده و «حواسم بود» و كبك‌ها نشان مي‌دهد و دستي به قنداق تفنگ و به من, كه «نشانمان بده چه خوب مي‌زني.» و دل‌ناز مي‌خندد و مسخره‌مان مي‌كند كه «اداي شكارچي‌ها را در مي‌آوريد» و من, كلاه حصيري را روي سرم مي‌گذارم و «حالا چي؟» و دل‌ناز «نچ» و خنده و «تو شكارچي نيستي؛ شاعري.» و من چاقوي عباس را مي‌گيرم و لاي كمربندم و باز «حالا چي؟» و دل‌ناز دوباره خنده و «نچ»؛ «شاعري.» عباس چاقويش را برمي‌دارد و «بزن ديگر» و من نگاه و خنده و مي‌خوانم «با پلخمون نگاهت چقك دلمه زدي».
...مي‌زنم و تفنگ را روي زمين مي‌گذارم و نگاه مي‌كنيم. مي‌افتد كه روي زمين, عباس داد مي‌زند كه «زدي», مي‌دويم طرفش. من مي‌نشينم جلوش, دل‌ناز اين طرف و عباس, آن طرف. عباس و چاقوي كوچكش و «جان دارد هنوز؛ نه؟» و عباس گلوي كبك و من نگاه و دل‌ناز نگاه.
سكوت, از روي زمين و روي كف دو دستم, نگاه.
گرماي قرمز را, كه چه از لاي انگشتانم پايين و دست‌هايم آن قدر بالاگرفته كه گرما تا مچ دستم. به دل‌ناز نگاه, كه فخ‌فخ و كبك و خون و اشك و خون و گريه و خون.
عباس به ما ديوانه‌ها, از ما فاصله و نگاه. گلوي كبك را, كه چه روي زمين, خون قلبش سرخ و پشت دست. به لب‌هاي دل‌ناز نگاه و لب‌هاي لرزان و من دوستشان دارم.
دوستت دارم.
و سكوت و زير لب چيزي و به كبك نگاه و «چه كار كردي, مهدي؟» و من چه كار و لرزش دست و هيچ كار و سكوت و خون و چشم‌هاي دل‌ناز و لاخ و چشمه و تفنگ و سد كارده و آب و نان باگت و آل و سيج و بهره و گوش و كريم آباد و موش و رودخانه و زرشك و گرگم به هوا و كباب و سكوت و كبك و من.
و من روي زمين كبك و دل‌ناز عينك از روي چشمش توي دست و «آستين‌هايت بي‌شعور!.. آستين‌هايت را ببين!»
و آستين‌هايم را مي‌بينم و ديگر چيزي نمي‌گويم و كاش...



  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢۸
تگ ها :