جملگي موجودات، آن‌چه هستند از حيوانات مايل‌اند به سماع، زيرا كه هر يكي از علي‌حده در خور خويش روحي است كه او بدان روح زنده است. و آن روح به سماع زنده باشد. سماع استرواح جمله‌ي خاطره‌هاست از اثقال بشريت. مهيج است مر طبع آدمي را. محرك اسرار رباني است. بعضي را فتنه است چون ناتمام‌اند و بعضي را عبرت است چون تمام‌اند. نشايد آن‌ها كه به طبيعت زنده‌اند و به دل مرده، كه سماع شنوند كه مهلكه بار آورد ايشان را. واجب است بر آن‌كه خوش‌دل است از راه يافت و نايافت جانان كه مستمع سماع باشد، كه در سماع صد هزار لذت است، كه به يك لذت از آن، هزار ساله راه معرفت مي‌توان بريد، كه آن به هيچ عبادت ميسر نشود هيچ عارف را. بايد كه طالب سماع را همه‌ي عروق شهوات از شهوات رقيق باشد و از صفاي عبادت پرنور باشد، به جان در حضرت حاضر و مستمع باشد تا از فتنه‌ي نفس در سماع دور باشد، كه اين مسلم نيست مگر اقوامي عشق را كه سماع، سماع حق است و سماع از حق است و سماع بر حق است و سماع در حق است و سماع با حق است. اگر يكي از اين، اضافت با غير حق كند كافر است، راه نايافته و شراب وصال در سماع ناخورده است. سماع بي‌نفس شنوند مريدان ممحبت و بي عقل شنوند سالكان شوق و بي‌دل شنوند شوريدگان عشق و بي‌روح شنوند آشفتگان انس. اگر بدين‌ها شنوند، از حق محبوب‌اند. اگر به نفس شنوند، زنديق‌اند و اگر به عقل شنوند، معتر بود. اگر به دل شنوند، مراقب‌اند. اگر به روح شنوند، حاضراند. سماع، سماع وراي حضور است و دهشت و وله و حيرت در حيرت است. در آن جهان، رسوم منقطع است. عالم جاهل است و عاشق، فاني. سامع و قايل در بزم عشق، هر دو يكي است. راه عشاق حقيقتش با سماع است و حقيقت حقيقتش بي‌سماع است. سماع از خطاب است و بي‌سماعي از جمال است. چون نطق است، بعد است. چون خَرُس است، قرب است. چون سمع است، بي‌خبر است و بي‌خبران در دويي‌اند. در سماع، خرد معزول است و امر، نهي است و ناسخ، منسوخ. در اول وهله‌ي سماع، همه‌ي ناسخ‌ها منسوخ است و همه‌ي منسوخ‌ها ناسخ.

سماع مفتاح گنج حقايق است و آن عارفان را مقسوم است. بعضي بر مقامات شنوند و بعضي بر حالات شنوند و بعضي بر مكاشفات شنوند و بعضي بر مشاهدات شنوند. چون در مقام شنوند، در عتاب‌اند و چون در حال شنوند، در مآب‌اند. چون به كشف شنوند، در وصال‌اند، چون به مشاهده شنوند، در جمال‌اند. از بدايت مقامات تا نهايت مقامات، هزار هزار مقام است كه در يك مقام، هزار هزار سماع است و در هر يك سماع، هزار هزار صفات درآيد. چون تغاير و توبيخ و فراق و وصال و قرب و بعد و حرقت و هيجان و جوع و عطش و هيجان و خوف و راجا و عبرت و زفرت و وله و دهشت و صفا و عصمت و عبوديت و ربوبيت. اگر يكي از آن به جان همه‌ي زهاد عالم رسد، بي‌اختيار جان از ايشان برآيد. و هم‌چنين از اول بدايت احوال تا به نهايت احوال، هزار هزار مقام است كه در هر يك مقام، هزار اشارت است در سماع و در هر اشارتي انواع درد است؛ مثل محبت و شوق و عشق و حرقت و صفوت و نهمت و دولت. كه اگر يكي از آن بر دل همه‌ي مريدان بگذرد، همه را سر از تن بگسلد. و هم‌چنين از اول كشف تا به نهايت كشف، در سماع نمايش در نمايش است كه اگر يك نمايش همه‌ي عاشقان ببينند، چون سيماب مذاب شوند. و هم‌چنين در مشاهدت صد بار صد هزار صفات درآيد در وقت سماع كه هر يكي از آن هزار لطايف در عارف مهيا كند، چون معرفت و حقيقت و طوارقات و بروق لمعات و انوار قدس و هيبت و تمكين و تلوين و قبض و بسط و شرق و طمأنينت، او را به غيب غيب افكند.

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥
تگ ها :