تو انبوهي از واژه‌ها را ديده بودي در كاغذهاي مغشوش و آشفته‌ي من. خوانده بودي‌شان. و ديده بودم كه گاه پنهاني، نيمه‌شب، وقتي كه باد زير در زوزه مي‌كشيد، پشت ميز كوچكت مي‌نشستي و ساعت‌ها روي دامي كه برايت ريخته بودم، سر خم مي‌كردي و اشك مي‌ريختي. پيش از آن من مدام هر جا و هر وقت برايت زمزمه‌شان مي‌كردم. من مدام دور اتاق مي‌چرخيدم و دست انداخته بودم دور چيزكي كه از سينه‌ي تو دزديده بودم و مي‌خواندمشان. و تو چيزي نمي‌گفتي. كز مي‌كردي گوشه‌ي اتاق و زل مي‌زدي به تن‌هاي ما كه به هم چسبيده بود و مدام مي‌چرخيديم و مي‌خوانديم.

و آن روز، وقتي كه زير سروهاي خيس باران ارديبهشت دست‌هايمان عشق مي‌باختند، چيزي نگفتي. نمي‌توانستي چيزي بگويي و چشمانت لال شده بودند. و من چيزي نمي‌گفتم. مدام براي تو كاغذها را زير و رو مي‌كردم و مي‌خواندم و باز مي‌خواندم. كم‌كمك فهميدي. وقتي كه هنوز من نمي‌فهميدم و با تو حرفي نمي‌زدم. كم‌كمك فهميدي چه مي‌خوانم. وقتي كه من هنوز چيزي نمي‌دانستم و به ريشه‌هاي كرخت درختان فكر مي‌كردم. تو مي‌توانستي بفهمي. مي‌توانستي مدام زمزمه كني:

My nerves are bad tonight. Yes, bad.[1]

مي‌توانستي سرت را بگذاري روي سينه‌ي من و با چشمانت، كه آخرين معناي دل‌واپسي بود، زل بزني به من و بخواني:

Stay with me. Stay with me. Stay with me.[2]

مدام بگويي:

Speak to me![3]

مي‌توانستي:

Why do you never speak?

Speak! [4]

و من چنگ مي‌انداختم به موهاي تو. به موهاي بانوي صخره‌هايم. و تمنا مي‌كردم بخواني

What are you thinking of? What thinking? What? I never know what you are thinking.

Think![5]

و من فكر مي‌كردم كه ما در كوي موش‌هاي صحرايي هستيم.

Where the dead men lost their bones.[6]

مي‌توانستم ساعت‌ها كنار تو باشم و چيزي نگويم؛ روزها. و حتي وقتي تو رو برمي‌گرداني و با دل‌واپسي شرم‌گونت مي‌پرسي: «اين چه صدايي‌يه؟»[7] نگويم كه صداي باد است كه در شكاف باريك زير در مي‌پيچيد. و تو بپرسي: «باد داره چي كار مي‌كنه؟»[8] و من هيچ نگويم و باز هم هيچ.

Do

You Know nothing? Do you see nothing? Do you remember nothing?[9]

به خاطر مي‌آورم.[10]

آن‌ها مرواريدهايي‌ است كه چشمان او بود. نگاه كن![11]

اين بلادوناست؛ بانوي صخره‌ها و موقعيت‌ها.[12]

اين مردي است با سه تكه چوب و اين چرخ است.[13]

و اين تاجر يك چشم است و اين يكي، چيزي است كه او بر دوش دارد.[14]

Are you alive or not? Is there nothing in your head? Is there nothing?[15]

 



1. اعصاب من امشب ناخوشه. آره، ناخوشه. (ترجمه از بهمن شعله‌ور)

2. پيش من بمون. پيش من بمون. پيش من بمون.

3. با من حرف بزن!

4. چرا تو هيچ‌وقت حرف نمي‌زني؟ حرف بزن!

5. به چي فكر مي‌كني؟ به چي؟ چي؟ من هيچ وقت نمي‌دونم تو به چي فكر مي‌كني. فكر كن!

6. آن‌جا كه مرده‌ها استخوان‌هايشان را گم كرده بودند.

7. What is that noise? T. S. Eliot, The waste land.

8. What the wind doing?

9. تو هيچ‌چي نمي‌دوني؟ تو هيچ‌چي نمي‌بيني؟ تو هيچ‌چي به خاطر نمي‌آري؟

10. I remember.

11. Those are pearls that were his eyes. Look!

12. Here is Belladonna. The Lady of the Rocks, The lady of situations.

13. Here is the man with three staves, and here the wheel.

14. با تصرف: «And here is the one-eyed merchant, and this card, which is blank, is something he carries on his back».

15. تو زنده‌اي يا نه؟ هيچ چی تو كله‌ی تو نيست؟ هيچ چی نيست؟

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳
تگ ها :