اگر تو سخني پس اين‌ها چيست؟

در اين عالم جهت نظاره آمده بودم و هر سخني مي‌شنيدم بي «سين» و «خا» و «نون»، كلامي بي «كاف» و «لام» و «الف» و «ميم». و از اين جانب، سخن‌ها مي‌شنيدم. مي‌گفتم كه: «اي سخنِ بي حرف! اگر تو سخني، پس اين‌ها چيست؟»

گفت: «نزد من، بازيچه.»

گفتم: «پس مرا به بازيچه فرستادي؟»

گفت: «نه تو خواستي؟ خواست تو كه تو را خانه‌اي باشد در آب و گل و من ندانم و نبينم.»

اكنون هر سخني مي‌شنيدم و نظاره مي‌كردم مرتبه‌ي هر سخني.

مقالات شمس تبريزي، ص 77

 

 

با خلق اندك‌اندك بيگانه شو

با خلق اندك اندك بيگانه شو! حق را با خلق هيچ صحبت و تعلق نيست. ندانم از ايشان چه حاصل شود؟ كسي را از چه بازرهانند يا به چه نزديك كنند؟ آخر، تو سيرتِ انبيا داري، پي‌رويِ ايشان مي‌كني؟ انبيا اختلاط كم كرده‌اند. ايشان به حق تعلق دارند، اگرچه به ظاهر خلق گرد ايشان درآمده‌اند. سخن انبيا را تأويلي هست: باشد كه گويند «برو»، آن «برو» «مرو» باشد در حقيقت.

بوعلي نيم‌فلسفي است، فلسفيِ كامل افلاطون است.

دعويِ عشق مي‌كند. انصاف بده! آخر تو مقبول باشي، عاشق باشي؟ اين سخنِ مقبولان باشد؟ بايستي كه آتش از سر و رويت فرو آمدي.

ص 89

 

بوي كار به ايشان مي‌رسد مي‌رمند

علا را شطرنج مخر، اگر دوست مولانايي. او را وقت تحصيل است، وقت آن كه شب نخسبد؛ الا ثلثي يا كمتر. هر روز، لابد، چيزي بخواند؛ اگرچه يك سطر باشد.

اگر بشنود، از من برنجد. گويد: «مرا در كار مي‌كُشد.»

حق را از اين دشمن مي‌دارند و سخن حق كه در كارشان مي‌كشد. بوي كار به ايشان مي‌رسد، مي‌رمند. عجب است: بعضي را روزگار بُردن خوش مي‌آيد.

«سوختم. طاقتِ اين رنج ندارم.»

حضرت مي‌فرمايد كه: «من تو را جهت همين مي‌دارم.»

مي‌گويد: «يا رب، آخر سوختم. از اين بنده چه مي‌خواهي؟»

فرمود: «همين كه مي‌سوزي.»

 ص237

 

 

من مي‌روم كه سر بشويم.

                           تو چه مي‌كني؟

                                             مي‌روي؟

                                                              مي‌پايي؟

 ص 239

 

 

سخن را مجال نيست، تنگ است

سخن شنو: «كلُ "جيم" "باء"» و «كلُ "باء" "جيم"». از اين لازم شود كه «بسم الله»، «جسم الله» شود. زهي مُحال! آن «ميم» انكار است و حجابِ «حال» است. چون آن «ميم» نماند، «حال» شود؛ «مُحال» نماند.[1]

از آن كمپيرزن [پيرزن فرتوت و سال‌خورده] بياموز! آخر، مي‌گويد: «اي تو، همه تو! اي تو، همه تو!»

[...] تو را به اين كار آورده‌اند، تو را به آن كار نياورده‌اند. اين‌جا سخن را مجال نيست، تنگ است.

گفتا «تنگ است؟ چه جاي تنگ است؟ حلق روزگار بريده است. آن‌گاه، چه روزگار؟ اگر دانستي، فرزند را دو نيم كردي. همچنين، جگر خويش را بشكستي، برون انداختي.»

 ص 152

 

 

هرگز حق نگويد كه «انا الحق.» هرگز حق نگويد: «سبحاني.»

«سبحاني» لفظ تعجب است. حق چون متعجب شود از چيزي؟ بنده اگر «سبحان» گويد كه لفظ تعجب است، راست باشد.

 ص 96



[1] . در متن تصحيح شده‌ي جناب جعفر مدرس صادقي نمي‌دانم چرا اين بخش به اين شكل بسيار عجيب و غلط آمده است: «سخن شنو: كلِ «جيم با» و كلِ «باجيم» از اين لازم شود كه «بسم الله» «جيم الله» شود...» در نهايت ناباوري از ديدن اين اشكال بزرگ، بدون اجازه‌ي ايشان متن را تصحيح كردم. گرچه همين غلط فاحش و چندتاي ديگر كه بعدها كشف كردم باعث شد كه اعتمادم بكلي نسبت به تصحيح ايشان از بين برود.

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
تگ ها :