مشق سياه

 

شب است.

خانه تاريك است.

اندوه است.

به جز دو چراغ، يكي نزديك در، كنار ميزي كوچك و ديگري در سرسرا، نوري نيست.

در اتاق‌ها چرا؛ چراغ كوچك ديگري در يكي از اتاق‌ها روشن است اما روشني‌اش به چشم نمي‌آيد. روشني دو چراغ ديگر هم كمابيش همين‌طور است؛ در ظلمت خانه گم شده است؛ در تاريكي موحشي كه بر اشياي خانه افتاده است.

چراغي كه در اتاق روشن است، گوشه‌ي ميزي است. چراغ مطالعه است. اما كسي در نور آن چيزي نمي‌خواند. تا چند لحظه پيش مي‌خوانده است. زني كه سرش روي ميز است، مي‌خوانده. اما حالا سرش ميان صفحاتي كه نگاهشان مي‌كرده افتاده است. گونه‌ي چپش چسبيده به صفحه‌ي بزرگ اطلسي از نقشه‌هاي كشورها.

با انگشت نام شهرها را يکی يکی می‌خوانده. شهرهای كدام منطقه را؟ كدام كشور را؟ هنوز وقتش نرسيده است كه بدانيم. صورت زن با چشم‌هايی به خواب رفته روی صفحه‌ای از صفحات بزرگ اطلس افتاده است. بازوانش را روی ميز انداخته و كف دست‌هايش را بالای سرش روی هم انداخته است. چيزی ديده نمی‌شود. نمی‌دانيم چه شده است...

 

 

  
نویسنده : مهدی موسوی نژاد ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٦
تگ ها :